ببخشید که ٱوم می نویسم شاید غلط هم داشته باشم حالم بدتر از اونیه که بخوام به اینا توجه کنم
الان توی راه برگشتیم
تازه مهمونی شروع شده بود
مامانش اومد کنارم نشست گفت امشب خاطره میشه برات دیدم دم در سر صدا میاد
معین بود داداش بزرگ سعید امین نمی گذاشت بیاد داخل مامانم رفته بود جداشون کنه