خوشگل ترین دختر وشهر باشی
و تو بدترین جای ممکن دنیا بیای ظلمه
نه آغوشدر نه مهر مادر
تنها چیزی که از شون دیدم دعوا بود مامانم همش درحال دعوا باهمسایه ها بود پدرعم پایه بود
خدایا آخه چرا ۱۷ سال کم نیست چقد خواستگار داشتم چه آرزوها داشتم
خدا لعنت کنه مادرم رو یه روز وه کتکم زد سر هیچی
منم لج کردم خوابیدم چند روز به غذا لب نزدم
فرداش یکی از پسرای همسایه که ازم ۱۰سال بزرگتره وعاشق بود خیلی خیلی اومد خواستگاری
ازشون نفرت داشتم اماراتی بودم باسن ازدواج کنم فقط بررررم
باشید تا بقیه رو بگم وقضاوت کنید