شوهرم تا دلش رابطه میخواد و یا خودش خواب میره یا خودش خسته س یا طول میکشه تا من بلند بشم بدون هیچ محبتی شروع میکنه فحش و بد و بیراه و به من میگه خراب. انقد این چند روز منو دعوا کرده و این حرف رو به من زد تا آخر امروز دعوامون شد و هل داد منو دستم خورد به دسته مبل و الان درد می کنه. بعد زنگ ۱۱۰ زدن گفتم شوهرم بهم فحش ناموسی داده یه ذره صحبت کرد و رفت گفت فردا برو قضایی. بیشتر حرفامون سر رابطه هست و اینکه شوهرم به من شک داره. الکی الکی حرفمون میشه موندم چی کار کنم دنبالش برم نرم همش بی آبرویی همش اوقات تلخی
برو حداقل بپرس ببین روندش چطوریه. شوهرتم بترسون. بگو یه بار دیگه تهمت بزنی میکشمت دادگاه یا باید ثابت کنی یا بری زندان. آبرو برات نمیذارم پیش همه میگم مشکل جنسی و روحی داری.
فکر میکردم میتونم همه آدمها رو نجات بدم... تا اینکه متوجه شدم اونا دارن خودمم توی باتلاق غرق میکنن.
درس را برای فهمیدن دوست داشتم اما وقتی میدیدم میان این مدرسهها، فهمیدن که نه، حفظ کردن مهم است، درس هم محبوبیتش را از دست داد و بزرگترین مقصرش همان معلمها و نظام آموزشی ای بودند که آمدند و در گوشمان نوار پرکردند. نمی گفتند شعرهای نظامی را بخوانید و با لیلی و مجنون زیبایی عشق را بفهمید، میگفتند قافیه وردیف را پیدا کنید!به ما یاد ندادند آرایهی عشق خسرو و شیرین راببینیم، فقط گفتند زیر آرایهها خط بکشید!کتاب درسی به من یاد میداد انتگرال را، اما هیچوقت به من لا بهلای آن هزاران صفحه درس،درس دوست داشتن و زندگی نداد، میان حجم عظیمآن کتابها نگفتند برای آرزوهایتان بجنگید...نگفتند چگونه با مشکلات روز مرهمان دست وپنجه نرم کنیم و زخمی نشویم…