دیروز داشتیم میرفتیم مغازه با آبجی داداش کوچیک ام ی پسربچه اومد الکی الکی گیر داد به آبجیم چرا نگاه میکنی چته داشت میموند آبجیم بزنه اینا من صدام در نیمود تا وقتی که مامانم گفت عه چیکار میکنی نکن نکن بعد که مامانم گفت منم گفتم برو اینور دیگه بعدش گفت برو برو بچه سوسول اسکووول هیچی نگفتم از ترس
خیلی لالم حتی برای ی بچه هم زبون ندارم همینجوری سرم رو انداختم پایین رفتم ی بارم ی زنه بهم گفت پدرسوخته صدام در نیمومد من چرا اینجوریم😭😭😭😭