خیلی با من خوب صحبت میکنه بمن میگه آبجی. یه موضوعی بودناراحت شده بودم شب به شوهرم زنگ زد با بستنی و فالوده اومد خونمون من پرام ریخت انقد با احترام رفتار میکنه زیادی دیگ بهش فکرمیکنم خودمم اذیت میشم یبار بهش گفتم بمن نگین آبجی گفت من اینطوری راحتترم گفتم باشه.اصلا حرفاش با هم نمیخونه دوستم میگ بهت میگ آبجی بعدواسه اینکه از دل تو در بیاره با بستنی میاد خونتون.ولی چنباری پیام دادم در مورد پسرم جواب نداده ها اماتابدونه دلخورشدم کلی معذرت خواهی میکنه اصلا نمیتونم هدفشو بشناسم.نصیحتم نکنین من دیگ نه پیامی میدم نه زنگ میزنم. چون کلا یطرفه شده همش ازطرف منه کع منم دیگ نمیزنم.
۱۴ ماهه پیش پسرم رفت پیشش باشگاه.چن ماهی حرف زدیم اولاش یجوری بودانگارنیتش چیزدیگه ای بود بعد که با شوهرم جور شدانگارسردشدیاترسیدنمیدونم.قبلا حسی نداشتم یه ماهیه یجور دیگم خودمم دوس ندارم اینطوری باشم ولی تاحالا هیچ کس به این اندازه منو تحویل نگرفته یا احساسم براش مهم نبوده یا مثلا ناراحت نشم