تازه یه پستی توی تاپیک قبلی دیدم واقعا اذیت شدم😭
سه هفته است دیگه ندارمش
من قربون اون دستاش برم که توی بیمارستان رنگشون تغییر کرده بودخدا لعنت به کسایی که این آخر اخرا اذیتش میکردن توی خونه تنها نوه اش بودم که خیلی دوستم داشت و قربون صدقم میرفت بهم میگفت سنگ قبرم یعنی سنگ مزارم همیشه توی قلبمی🙂من همیشه دوست داشتم ازدواج کردم اونم توی مراسمم باشه ولی نشد که بشه دلم عجیب گرفته اول فکر میکردم بمیره ناراحت نمیشم ولی آنقدر گریه کردم جیغ کشیدم دست خودم نبود چون برام عزیز بود چون با سنی که داشت دستمو میگرفت میرفتیم توی کوچه یادمه با پیرمردهای محل مینشست کنار سد آب نزدیک خونه هر وقت میرفتم سمتش میگفت بوعون بوعم اومد(یعنی همه کسم اومد)تعریف میکرد از من پیش رفقاش🙃💔وای خدا موقعی که خواستم بیام خونه خودمون شهر دیگه ایم رفتم جایی که میخوابید و مینشست رو تا تونستم بوس کردم عکسشو جانمازشو گرفتم تا تونستم گریه کردم و اشک ریختم همیشه وقتی درد داشت میگفت مهسا اگر من بمیرم برام گریه میکنی؟ناراخت میشی؟اونقدری دوستش داشتم که یک شب خونشون بودیم درد داشت ساعت سه نصف شب از خواب بیدار شدم هی میگفت مهسا بابا میبینی چقدر درد میکشم و نوحه میخوند برای خودش من آنقدر حالم بد شد رفتم توی حیاط که نبینه بلند بلند گریه میکردم فکرشو بکنید الان که نیست چه حالی دارم چون دارو روانپزشک بهم داده زیاد بهش فکر نمیکنم ولی وقتی فکر کنم ول کن نیستم
میشه براش صلوات یا فاتحه بفرستین؟😭