سلام عزیزم
خوبی؟
کاملا درکت میکنم و میدونم پای تک تک حرفات چیه
ولی قبول کن این چیزی بود که دیر یا زود باید اتفاق می افتاد
جریان من رو که میدونی
دقیقا مثل تو طرف ۱۵ دی ازدواج کرد ،منم شوک بودم نمیتونستم اشک بریزم
به خیلی چیزا فکر کردم
میتونی پیامای همون روزا رو تو تاپیک ببینی
مینشستم خوشبختی زنش رو میشمردم !اینکه اون چیزایی که من آرزوم بود الان تک تکشو داره
خیلی جاها کفر گفتم
اینکه چرا همه عشق دو طرفه داشتن اما من نه !
یه جاهایی دوست داشتم اون دخترایی باشم که از سن کم با ۱۰ نفر میرن تو رابطه و کات میکنن !
اونایی که ازدواج میکنن با زور!
حتی حسادت تو وجودم افتاد نسبت به کسایی که آسانسور داشتن واسه رسیدن به خواسته هاشون!
همش میگفتم من که دخیل نبودم تو شرایطم
چرا نباید بهش میرسیدم
مهتا تهش دیدم خودمم کم مقصر نبودم
همون ابتدای کار طرف رو واقعا دوست داشتم
باید میرفتم مستقیم بهش میگفتم
در بدترین حالت رها میکرد منو
اما تکلیفم خیلی از این روزا زودتر معلوم میشد ...
مطمئنم تو هم خودتو سر این قضیه سرزنش میکنی
اما خر چی بود تموم شد
چه خوب چه بد
حال الانت طبیعیه
یجور سوگواریه
طرف عزیزش رو از دست میده یه مدت بی تاب هست
اما بعدش به روال برمیگرده
به این معنی نیست که فراموش کرده
نه سازگاری پیدا کرده
تو هم این تایم رو میگذرونی ...
من الان خوشحالم که نیست
میدونی اینقدر شب و روز نشستم خودمو با اون مقایسه کردم
که کلا اعتماد بنفسم از بین رفت فکر نکنم این بخش ماجرا مشترک باشه
اما من از چند جهت مجبور شدم روحمو ترمیم کنم
هر اتفاقی تو زندگی یه درسی به ما میده
این هم خارج از ماجرا نیست
اینو بدون دردی که انسان رو نکشه،قوی ترش میکنه❤