2821
2789
اینجور که خواهرشوهرم گفت همشون به خون جاری دومی تشنه ان اون که هیچی ، جاری اولی هم ظاهرا هنوز رو تخت ...


حسم میگه چون شب دعوا مادرشوهرت حتی بین حال بدش و امیرعلی فقط حواسشون به تو بوده و تو رو از وسط اون جنگ فراری دادن و حواسشون اصلا به جاری اول و بچه اش نبوده، ناراحت شده و میخواد این موضوع رو بزرگ کنه و بگه شوهرم نبود بقیه هم هوام نداشتن،که زنگ زده به خواهرش و باهاش رفته. خدا ببخشه منو شایدم اشتباه کنم ولی خب این رفتارا یه جور سیاسته، باید ببینی بعد از این ماجراها تو جمع ها رفتارت با خانواده ی شوهرت چطوریه.

من آدم باسیاستی نیستم ولی تا دلت بخواد رفتارای اینطوری از اطرافیانم زیاد دیدم.

لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

حسم میگه چون شب دعوا مادرشوهرت حتی بین حال بدش و امیرعلی فقط حواسشون به تو بوده و تو رو از وسط اون ج ...


ببخشید *رفتارش* اشتباه نوشتم رفتارت 🤦‍♀️🤦‍♀️

لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

یاسی پیامارو خوندم…

داستانو تا یه جاهایی فهمیدم

می دونم که چقدر فشار روت هست و اذیتی از هر طرف

اما ازت میخوام به این فکر کنی که چند وقت بعد همه اینا میگذره و زندگیت به روال عادی برمیگرده

به قول معروف :«این نیز بگذرد»

مراقب خودت باش عزیزدلم

مطمئنم بهترین تصمیمو میگیری❤️❤️❤️❤️❤️

اگه بخوام از وضعیت بگم که مادرشوهرم خداروشکر بهترن و از هفته پیش اومدن خونه خواهرشوهرمم همینجاست ، برادرشوهر دومی تا جایی که میدونم خونه مادرشوهرمه و گویا قصدش برای طلاق جدیه و وکیلشون پروسه طلاق رو شروع کرده از جاری دومی خبر خاصی ندارم خواهرشوهرم اینا باهاش حرف زدن یبارشو مطمئنم و اینکه انگار مونده تو خونه ای که با برادرشوهرم زندگی میکردن 

منم از هفته پیش تا الان که فکر میکنم ، هیچی برام تعییر نکرده ولی تو ذهن خودم برای خودم این مسئله تمام شده شد. درست یا غلط حتی هفته پیش نذاشتم مامانبزرگم زنگ بزنه به مادرشوهرم ، نشستم فکر کردم دیدم برای چند تا ادم بی ارزش چقدر دارم خودمو اذیت میکنم . اینکه مامانبزرگم زنگ میزد به مادرشوهرم تو اون وضعیت و میخواست حرف از دختر عمو و حرف جاری دومی و اینا رو بزنه واقعا به من نمیخورد . حس میکنم تحت تاثیر شرایط خانوادگی امیرعلی یا حتی مسخرست ولی همین تاپیکای عجیب غریب نی نی سایت یا خیلی چیزای دیگه یکم از خود واقعیم داشتم دور میشدم . شاید بعضیاتون بگید اشتباه کردی نباید ولش میکردی باید تا تهش میرفتی ولی خب تهش مگه چیه؟ تهش من به جواب خاصی نمیرسیدم چون حتی اگه از دختر عمو و جاریمم میپرسیدم اونام قطعا واقعیت رو نمیگفتن از اون طرفی تعریف میکردن . تهش فقط این میشد که من و امیرعلی و خانواده ها اعصابمون خورد تر بشه و سطح و لِول منم پیششون پایین میومد من حتی خیلی خیلی پشیمونم از اینکه سقط کردن یا نکردن جاری اولی رو برای خانواده خودم و بدتر از اون به گوش خانواده امیرعلی رسوندم…

 با امیرعلی یکم بهتر شدم هفته پیش یبار رفتم تو ماشین دیدمش ( فردا صبح هموم شبی که با مامانم رفتیم بیمارستان برای مادرشوهرم ) و یه دفعه ام قبل اینکه بره سفر دیدمش که اون موقع قرار شد وقتی برگشت دربارش حرف بزنیم و منم هنوز خونه بابامم وقتی برگرده میرم خونه خودمون . پنجشنبه رفت و نمیدونم کی میاد چون باباش اینا اومدن اون رفته و فکر کنم برادر اولیشم دوباره رفت دیروز . 

ولی بهش یه سری حرفا رو گفتم که نمیخوام راننده داشته باشم و نمیخوام دیگه هیچ کدوم از اون حرفا تکرار بشه و چیزای دیگه ، اونم گله کرد چرا همه چیو به خانوادت میگی وقتی من تاکید میکنم به اونا نگی میری میذاری کف دستشون و این زندگی من و توئه براچی همه چیو میگی بعدم بدون اینکه اجازه بدی حرف بزنیم میگی همونجا میمونم و ازین حرفا… ولی خب همه این حرفا رو تو چند دقبقه زدیما فعلا هم هنوز باهاش سرسنگینم🫠

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2824
2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز