2821
2789
اینجور که خواهرشوهرم گفت همشون به خون جاری دومی تشنه ان اون که هیچی ، جاری اولی هم ظاهرا هنوز رو تخت ...


حسم میگه چون شب دعوا مادرشوهرت حتی بین حال بدش و امیرعلی فقط حواسشون به تو بوده و تو رو از وسط اون جنگ فراری دادن و حواسشون اصلا به جاری اول و بچه اش نبوده، ناراحت شده و میخواد این موضوع رو بزرگ کنه و بگه شوهرم نبود بقیه هم هوام نداشتن،که زنگ زده به خواهرش و باهاش رفته. خدا ببخشه منو شایدم اشتباه کنم ولی خب این رفتارا یه جور سیاسته، باید ببینی بعد از این ماجراها تو جمع ها رفتارت با خانواده ی شوهرت چطوریه.

من آدم باسیاستی نیستم ولی تا دلت بخواد رفتارای اینطوری از اطرافیانم زیاد دیدم.

لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

حسم میگه چون شب دعوا مادرشوهرت حتی بین حال بدش و امیرعلی فقط حواسشون به تو بوده و تو رو از وسط اون ج ...


ببخشید *رفتارش* اشتباه نوشتم رفتارت 🤦‍♀️🤦‍♀️

لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

یاسی پیامارو خوندم…

داستانو تا یه جاهایی فهمیدم

می دونم که چقدر فشار روت هست و اذیتی از هر طرف

اما ازت میخوام به این فکر کنی که چند وقت بعد همه اینا میگذره و زندگیت به روال عادی برمیگرده

به قول معروف :«این نیز بگذرد»

مراقب خودت باش عزیزدلم

مطمئنم بهترین تصمیمو میگیری❤️❤️❤️❤️❤️

اگه بخوام از وضعیت بگم که مادرشوهرم خداروشکر بهترن و از هفته پیش اومدن خونه خواهرشوهرمم همینجاست ، برادرشوهر دومی تا جایی که میدونم خونه مادرشوهرمه و گویا قصدش برای طلاق جدیه و وکیلشون پروسه طلاق رو شروع کرده از جاری دومی خبر خاصی ندارم خواهرشوهرم اینا باهاش حرف زدن یبارشو مطمئنم و اینکه انگار مونده تو خونه ای که با برادرشوهرم زندگی میکردن 

منم از هفته پیش تا الان که فکر میکنم ، هیچی برام تعییر نکرده ولی تو ذهن خودم برای خودم این مسئله تمام شده شد. درست یا غلط حتی هفته پیش نذاشتم مامانبزرگم زنگ بزنه به مادرشوهرم ، نشستم فکر کردم دیدم برای چند تا ادم بی ارزش چقدر دارم خودمو اذیت میکنم . اینکه مامانبزرگم زنگ میزد به مادرشوهرم تو اون وضعیت و میخواست حرف از دختر عمو و حرف جاری دومی و اینا رو بزنه واقعا به من نمیخورد . حس میکنم تحت تاثیر شرایط خانوادگی امیرعلی یا حتی مسخرست ولی همین تاپیکای عجیب غریب نی نی سایت یا خیلی چیزای دیگه یکم از خود واقعیم داشتم دور میشدم . شاید بعضیاتون بگید اشتباه کردی نباید ولش میکردی باید تا تهش میرفتی ولی خب تهش مگه چیه؟ تهش من به جواب خاصی نمیرسیدم چون حتی اگه از دختر عمو و جاریمم میپرسیدم اونام قطعا واقعیت رو نمیگفتن از اون طرفی تعریف میکردن . تهش فقط این میشد که من و امیرعلی و خانواده ها اعصابمون خورد تر بشه و سطح و لِول منم پیششون پایین میومد من حتی خیلی خیلی پشیمونم از اینکه سقط کردن یا نکردن جاری اولی رو برای خانواده خودم و بدتر از اون به گوش خانواده امیرعلی رسوندم…

 با امیرعلی یکم بهتر شدم هفته پیش یبار رفتم تو ماشین دیدمش ( فردا صبح هموم شبی که با مامانم رفتیم بیمارستان برای مادرشوهرم ) و یه دفعه ام قبل اینکه بره سفر دیدمش که اون موقع قرار شد وقتی برگشت دربارش حرف بزنیم و منم هنوز خونه بابامم وقتی برگرده میرم خونه خودمون . پنجشنبه رفت و نمیدونم کی میاد چون باباش اینا اومدن اون رفته و فکر کنم برادر اولیشم دوباره رفت دیروز . 

ولی بهش یه سری حرفا رو گفتم که نمیخوام راننده داشته باشم و نمیخوام دیگه هیچ کدوم از اون حرفا تکرار بشه و چیزای دیگه ، اونم گله کرد چرا همه چیو به خانوادت میگی وقتی من تاکید میکنم به اونا نگی میری میذاری کف دستشون و این زندگی من و توئه براچی همه چیو میگی بعدم بدون اینکه اجازه بدی حرف بزنیم میگی همونجا میمونم و ازین حرفا… ولی خب همه این حرفا رو تو چند دقبقه زدیما فعلا هم هنوز باهاش سرسنگینم🫠

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2824
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز