قرار یه چیزی تعریف کنم فقط قول بدین نخندین بهم😂😂
راجع به سخت گیری های دوران عقد😁😁
من یه چند ماهی عقد بودم، خانواده امم سنتی ان، خلاصه همه جور سختگیری داشتیم، پیشش نشین، دست همو نگیرین، هر جا میرین غروب خونه باش و.....دوران عقدم بدترین دوران زندگیم بود واسم، حالا این سختگیری ها برای کی بود، برای منی که از این چیزا کلا وحشت داشتم😂😂 و شوهرمم میدونست، بخاطر همین از سختگیری ها خیلی حرص میخوردم، دیگه سر ترس از همون موضوع گفتم دوست ندارم عروسی بگیریم بریم ماه عسل، رفتیم ماه عسل، اونجا شوهرم فهمید نه بابا ترس من خیلی جدیه😂😂🤦♀️رعشه میگرفتم اصلا، حالم خیلی بد میشد(بچه که بود یه بار از بزرگترا شنیده بودم واسه یکی از اقوام نزدیک اون شب اتفاق بدی افتاده بوده و این تو ذهن من مونده بود) برام یه سکه هدیه گرفته بود که یعنی تو ماه عسل بهم هدیه بده بهم دادش و گفت تا خودت نخوای دیگه بهت دست نمیزنم،
مثل دو تا بچه ی خوب از ماه عسل برگشتیم😂😂🤦♀️🤦♀️ هر دکتری بگین رفتم اما فایده نداشت، همه ی اونایی که تو عقد میگفتن این کارو نکن، حالا اصرار که انجام بده😬😬 بر عکس شده بود😬😬و چقدر دوباره حرصم دادن، دعوا میکردن، استخاره میگرفتن و .... و ما مثل خواهر و برادر داشتیم زندگیمون میکردیم😁😁
و این خواستن من یک سال و نیم طول کشید😂😂😂😂و
چند ماه بعدشم باردار شدم😁😁
امیدوارم تصوراتتون از هم بهم نریزه😂😂😘😘
من دیگه تمام تمامم😂😂 هیچ چیز نگفته ای ندارم🤐🤐