میگم رسپینا حرف خیلی دارم واسه زدن
من قبلا بهتون گفته بودم پدر کسی که دوستش دارم طلافروشه
من همیشه از بغل مغازشون رد میشدم شاید یه بار ببینمش شاید یه توجه ازش دیدم ،یه نگاه ...اما هرگز اتفاقی نیفتاد ...
تا اینکه دو ماه پیش متوجه شدم پسر طلافروش دیگه که مغازه اش سمت همیناست منو دوست داره
جوری که منو میبینه بی قراره
کسی که ۱٪واسم مهم نبود اینجوری منو میخواد اونوقت کسی که من دوست داشتم هرگز پیش نیومد باهاش باشم
مادرم و خاله ام اسرار دارن با این پسره آشنا بشم
اما من نمیخوان اون خیابون ،مغازه یه بخشی از خاطراتم بودن
با اینکه الان جایی از زندگیم نیست !
اما باز خیلی واسم سخته که یه روزی اون بخواد دوست شوهرم بشه و یا عروسیم دعوت بشه!
من زندگیم پر از چیزایی هست که هیچوقت حکمتشو نفهمیدم