2777
2789
عنوان

مختصر ولی مفید 🌸

49 بازدید | 0 پست

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند. مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است. به او گفت:

چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی؟

 

جواب داد که: من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

 

آن مرد که از عرفای بزرگ ایران بود، می گوید: از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم…!


خدایا ببخش اگه فراموش کردم خدایی دارم ولی تو فراموش نکن ک بنده ای داری 🌸❤️

منم‌گنهکار و ب دل عشق علمدار 💚 من از شلوار نود و پاره پوره رسیدم ب چادر ، فهمیدم چادر یادگار مادرم زهراست ، شاید تو تابستون گرمم بشه ولی می ارزه ب ی لبخند مهدی فاطمه س 💚 من با چادر هم همون دختر لاکچریه قبلی ام ، منتهی خودمو از چشمای هرز پوشوندم💚
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز