میخواستیم عصریه بریم با مادرشوهرم ایتا بیرون بعد مادرجون شوهرمم بودش من تا رفتم برم کیفمو بردارم دیدم شوهرم ب مادرجونش گفته بیا جلو بشین اشاره میکنه ی من برو عقب
بعد ک نشسته هم مامانش هم مادرجونش میگن میخاسی بشینی جلو
باید به خودم ثابت کنم میتونم.میون اینهمه آرزویی که نیمههای راه رها شد و به سیاهچالهی تاریخ رفت این آخرین آرزوم باید برآورده بشه؛ به هر قیمتی. تلاش میکنم چون به اون فریادِ شادی، از عمق وجودم احتیاج دارم. بخاطر خودم مامان، بچه ها و سیس کوچولو انجامش میدم.این شادیو از خودمون دریغ نمیکنم..... هرگز. /
چرا وقتی با خانواده خودم میریم این طور نیس من جلو میشیتم
من اگه بهم میگفتن شما جلوبشین،خودم روم نمیشد وعقب می نشستم، ولی اگه خانواده خودم یامامانم میگفت ،جلومی نشستم،چون باخانواده خودم راحت ترم و رودربایستی ندارم.