برا منم اون اولا منو انقددد دست نیافتنی و بالا میدید حالا جامون عوض شده من اونو از خودم سر میبینم از بس اعتماد بنفسمو گرفته. الانم قهرم باهاش، دیروز از یکی از همکارای خانمش همچین تعریف میکرد انگار یارو حوریه بهشتیه حرص میخورد که زن یه مرد سن بالا شده. دلم شکست حرفایی که چن سالهمن ارزوی شنیدنشو دارم و خودشم میدونه لایقش هستمو یبار به زبون نیاورده فقط بخاطر اینکه من احساس خوب بودن نکنم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خیلییی دلم گرفته، بیرون میرم ارایشگاه یافامیل و دوست و اشنا همه بهم میگن خوشگلی بانمکی ولی اون چن ساله یبارم نگفته بهم لباس و ارایش و... هیچ واکنشی نشون نمیده ولی یجوری ازون زنه حرف میزد انگار این از همه بیشتر سوخته بود. ازش بدم اومد دلم شکست