2777
2789

خاله خواب بود ...

پتو رو روش انداختم و به صورت پیرش خیره شدم...

چقدر خاطره های خوب با هم داشتیم‌...

از مادرم دلسوزتر ...و از یه رفیق با معرفت تر بود ...

تنهاکسی که هر لحظه کنارش شاد بودم‌...

اون روزها تو اسارت اقا محرم تنها کسی که یاورم بود ...با بغض نگاهش کردم ...درب اتاقشو بستم و اخرین برق رو خاموش کردم‌...

قباد روی صندلی تو اتاق نشسته بود ...

وارد اتاق که شدم کتاب تو دستشو بست و روی میز گزاشت ...

با لبخند نگاهش کردم ...

به چشم هام خیره بود و گفت: رفتن؟ یه روزی اینجا پر از ادم بود ...

خدمه ..خانم بزرگ مادرم ...کلی ادم ...امشب فقط من و تو ...

حکایت عجیبی این دنیا ‌... 

به سمتش رفتم ...

بعد از سالها روی پاهاش نشستم ... 

سرمو بین سیـ..._نه اش فشردم ...

عطر تـ....نشو بو کشیدم ...

_ تو به تمام نبودن ها می ارزی ...

دستهاشو پشتم گزاشت ...

_ جوونی چقدر زود رفت مرجان ...

_ به امروزش می ارزید که با تو گذشت ‌..

_ طلا چند وقت دیگه مادر بزرگ میشه اما هنوزم برای من هنوز دختر ریزه میزه ای که بهم دادیش ‌... 

همون دختری که تو اوج نا امیدی مژده اشو دادی ...

_ اون روزها تموم شدن اما فراموش نشدن ...

_ بهشون فکر نکن ...وقتی تعریف میکنی پسرا خیلی ناراحت میشن ...

با شـ....یطنت گفتم : پسرا یا خودت ؟

با تعجب نگاهم کرد ...

ابرومو بالا دادم ...

_ خوشت نمیاد وقتی میگم به ز.._ور طلا..._ق گرفتم ؟‌

_ تو دیوانه ای مرجان ...

_ دیوانه توام قباد ...

_ نشنیدی عروست میگه چه جسارتی که زدی تو سر قباد خان ‌... 

_ اینو یادم ننداز از روعمد نبود ‌... 

_ اگه از رو عمد بود که خیلی سال پیش کـ...._شته بودمت ...

تو صورتش خیره شدم ...

نوک بینی امو به بینی اش زدم ...

_ تو منو خیلی ساله کـ...._شتی ...من برای قبادم مر._دم ...این دیگه من نیستم این مرجان نیست این سیـ....نه سو..خته قباده ‌..

قباد با لبخند پیشونیم رو بو....سید و سرمو به سیـ..ـته اش فشرد ‌‌‌...

_ کجاست اون مرجان لاغر خیلی سنگین شدی ...

_ من همونم تو پیر شدی ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

🫠🥲🫠😿😿❤️‍🩹

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

سالگرد گلبهار بود ...

به رسم یاد بود هرسالی براش خیرات دادیم ...

دیگ های بزرگ تو حیاط ...

از طهر همه کار داشتن ...غذاهازو بسته بندی میکردن و عقب ماشین ها میچیدن ...

خاله با دقت و وسواس سفارش میکرد اب مرغ زیر همه ظروف بریزن ...

_ برنج خشک مزه نداره ...

از اب مرغ هم بریزین ...

طلا جان زرشک زیاد بریز ...

طلا چشمی گفت ...

تو تراس طبقه دوبلکس نشسته بود ...

اون همیشه همون ارباب میموند ... 

ازاون بالا نطارت داشت ...

جمشید پشتم ایستاد نگاهمو دنبال کرد سرشواز رو شونه ام زیر گوشم اورد و نزدیک گوشم گفت " همیشه مقتدر و با جذبه است ...

_ برای همینه که هنوزم میخوامش هنوزم با همون قباد چهل سال پیش فرقی نداره برام ...

_ اگه بیاد اینجا بشینه به غرورش برمیخوره؟

_ پشت سرقباد من حرف نزن ...اون ارباب زاییده شده بود ...اگه الان خانم بزرگ بود زبونتو سه تا پیچ میداد ...

_ خداروشکرزمان ارباب و خان بودن تموم شد ...وگرنه الان من و حمید باید جنگ راه مینداختیم برای اینکه کدوم ارباب بشیم‌...

با خنده صورتشو که کنار صورتم بود بوسیدم ...

_ مامان مرجان حکایت جونیت و اون ازخو دگذشتگیت برای من برای نجات من مثل یه افسانه است ...

برای هر کی تعریف میکنم میگه مادرت یه شیر زن بوده ...

_ مادرم دیکه چیکار میکردم ...گلبهار خدابیامرز خیلی دوستتون داشت ..مثل گل پرپر شد ...

_ خدا برام نگهت داره ...

صدای یالله اومد و سر خم کردم ...

حمید بود ...

یه خانم خیلی جون هم همزاهش بود ...جعبه شیرینی و گل رو به طلا سپرد و پچ پچ کوتاهی با هم کردن ...

یه دختر بیست و چند ساله بود اختلاف سنی اونا به بیست میرسید ...

با اینکه حمید خیلی نصبت به سنش جونتر بود و دیده میشداما اون دختر خیلی جون بود ...

حمید با چشم هاش به اون دختر اشاره کزد و متوجه ام کرد همونی که بهم گفته ...

دختره هلما جلو اومد ...

دستشوبه احترام دراز کرد ...

_ سلام هلما هستم ...

با تردید دستشو فشردم ...

_ منم مرجانم ...خانم عمارت قباد خان ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

حمیدازمعرفی خودم خیلی کیف کرد ابروشو بالا داد و همونطور که کتشو در میاورد گفت " هلما دانشجوی خودمه ...امسال فارغ التحصیل میشه چهار ساله که استادشم ...

بعد چهارسال وقتشه به خانواده ام معرفی بشه ...

دقیق نگاهش کردم ...

صورت اصلاح شده مژه های کاشته شده ...و اون رژ خوشرنگ رو لبهاش ...

زن جمشید حنانه هم خیلی کم سن بود که ازدواج کرد و کنار همسر و بچه داریش درس خوند اما خانه دار بود با وقار ...

پسر بزرگش کامیار ده سال داشت و پسر کوچیکش چهار سال ...

نمیشدگفت بین اون دوتا تفاووت زیاد بود ...

حنانه هم اهل مد بود و زیبایی اماهمیشه با حیا و عفت بود ...

حمید از سکوتم فهمید که چقدر درونم اشوبه و گفت : بعد چهارسال شناخت و ریزه بینی به هلما هم گفتم درسته چهل و خورده سنم و بیشتر از پونزده سال سابقه شعلی اما تا مادرم مهر رضایت نده نمیتونم قدمی بردازم ...

هلما برخلاف تصورم لبخند زد و دندون های سفید یکدستش پیدا شد ...

_ وقتی حمید جان از شماو گذشته گفت باورم نمیشد ...بیشتر هیجان داشنم بتونم عمارت و ارباب و بانوی عمارت رو از نزدیک ببینم ...

چه بسا که قراره بشم عروس ارباب ...

با سر به قباد که اون بالا بود اشاره کردم ...

_ قباد خان هنوزم بزرگ اینجا هستن ...

اینجا اون ابادی قدیم نیست ...

اما هنوزم همه مقاماتش حرف شنوی اربابن ...

هلما شوق قشنگی تو نکاهش بود ...

_ اینجا مشخصه خیلی عطیقه جات دارین من پدرم مثل قباد خان با اینکه کلی اموال دارن ولی اولین شرطش برای من رتبه خوب و دانشگاه خوب بود ...

استاد حمید هم بحث امروز و دیروز نیست ...چهارساله گرفتارشم...

باخجالت سرشو پایین انداخت گونه هاش سرخ شدن وقتی اسم حمید رو میاورد ...

خاله چادر گلدار روی سرشو گوشه دندون گرفت و جلو اومد ...

چشم هاشوریز کرد تا تونست خوب و دقیق هلما رو نگاه کنه و گفت " چند سالته ؟ 

هلما به حمید چشم دوخت تا خاله رو معرفی کنه بهش:...

اما خاله اقدس معروف بود و گفت " من خاله مرجان خانم هستم ...

جدای از اون بزرگ اینجا البته بعد ارباب ...

خدا عمر طولانی نصیب ارباب کنه ...

همه امین گفتن ...

هلما دست خاله رو فشرد ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
حمیدازمعرفی خودم خیلی کیف کرد ابروشو بالا داد و همونطور که کتشو در میاورد گفت " هلما دانشجوی خودمه . ...

اوهو اوهو دختره پررو ورپریده

نه به باره نه به داره 

خودش رو عروس عمارت میدونه🤨🤨

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

روی صندلی های چیده شده تو الاچیق نشستیم...

طلا و هلما اشنا شدن...

حنانه با دقت همه چیز رو مدیریت میکرد و دیکه چیزی به تموم شدن نمونده بود ...

اسباب پزیرایی رو چیدن و هلما با دقت نگاه میکرد که هنوزم خدمتکار تو اونجا کارهارو انجام میده ...

هلما کنار حمید نشسته بود ...

چقور اون دوتا شبیه من و قباد بودن ...

منو قباد هم اختلاف سنی امون زیاد بود اما دلهامون نزدیک ...

هلما نگاهم کرد و گفت " چشم های حمید شبیه شماست اما کاملا شبیه پدرشه ...

طلا خسته از اون همه کار نشست و جای من جواب داد ‌..

_ برادرهام شبیه پدرم هستن خیلی هم زیاد اما من شبیه مادر بزرگ پدرم هستم ...خانم بزرگ...

_ حیف که شبیه مادرتون نیستین ...

واقعا زیبایین ...حمید تعریف میکرد که چقدر جسور و نترس بودین ...

شما الگوید برای ما ‌..

صدای پر ابهتش درست از پشت سرم بود و دستشرو روی شونه ام گزاشت ...

_ مرجان معجزه بود برای من ...

 نه تنها هلما بلکه همه به احترامش سرپاشدن ...

حمید با استرس و نگرانی نگاه میکرد با اون سن و سال هنوزم حجب و حیا داشت نصبت به پدرش ..

قباد اشاره کرد نشستن ...

انگار هلما تازه فهمید ارباب بودن الکی هم نیست ...هنوزم تو صداش و نگاهش رعد هست ....

هلما یکم تو دهنش با جملات بازی کرد و بالاخره گفت : چه سعادتی دیدن شما قباد خان ...

قباد کنارم نشست ...

جامون تنگ‌میشد اما عادت داشت کنار من بنشینه و حس قدرتش دوبرابر بشه ...

_ خوش اومدی دخترم ...

_ ممنونم ...

_ قدیم من ارباب بودم الان یه دو دهه ای میشه که مرجان شده ارباب اینجا ...امر کنن ما میشنویم ...

با تعحب نگاهش کردم پیر شده بود اما هیچ وقت مرد سالاریش رو کنار نزاشته بود هنوزم تا نمیخواست هیج قدرتی نمیتونست به هیچ صراطی مستقیمش کنه ...

حمید اروم تو گوش هلما گفت " پدرم هنوزم مرد سالاره ...اما تنها کسی که میتونه تحملش کنه فقط مرجان ...

صداشرو شنیدم و خنده ام گرفت..

دور هم غذا خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم ...

طلا و دختر تازه عروس و دختر کوچیکترش و پسر کوچکترش که دوقلو بودن هم پیشمون بودن ...

شوهرش برای اوردن مهربان رفته بود ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

علی مهربان رو اورد ...

قرار بود چند روزی مهمان ما باشن ...

اقا محمد هم روز اخر برای بردنش میومد ...

مهربان باز با کلی مربا و خشکبار که خودش درست میکرد اومده بود ...

کلی لواشک و الو و ماست و پنیر محلی ...

هلما فقط نگاه میکرد و شاید اون صمیمیت تو خانواده اون نبود ...

 مهربان انصافا طلا رو روی چشم هاش گزاشته بود و دختراش رو بیشتر از حتی علی دوست داشت ...

خاله خیلی خوشحال میشد وقتی دوباره دور و ورمون شلوغ میشد ...

بین اون شلوغی و تاریکی و بساط قلیون ها که از قدیم باب اون عمارت بود ...

با اشاره قباد خان رفتم تو ایوان ...

لبخند میزد و اروم گفت : چقدر امروز خوشکلتر شدی ...

موهامو طلا رنگ گزاشته بود و طلایی شده بود ...

با خجالت از بالای روسری داخل هلشون دادم و گفتم : برای این منو کشوندی اینجا ،؟

اخم کرد و گفت " قدیما برای اینکه دو دقیقه منو تنها گیر بیاری و صدتا بوسم کنی هزار جا میرفتی ...زمونه بی مهرت کرد یا پیری ...

دستمو کنار بازوش کشیدم ...

_ پیر نیستم قباد خان اگه پیر بودم شبا با لباس خواب نمیومدم تو تخت و به سفارشت رژ لب بیست و چهار ساعته نمبیزدم ...

جلوی خنده اشو گرفت و اروم گفت " تو دلبر مو طلایی منی ...

در مورد هلما چی میگی ؟

میدونی اینجور رفت و امد رو نمیپسندم یا باید رسمی و محرمی باشه یا تموم بشه ...

_ ارباب بودن همیشه تو خونته ...بزار امروز و فردا که مهمان ماست برگرده تهران میریم برای خواستگاری ...

_ امشب میخواد بمونه ؟‌

_ اره ...قباد خان تو پنجاه سال پیش گیر کردی ...مگه بچه ان؟‌

بعدشم الان با قدیم فرق داره دنباله تنهایی دختر و پسر گناه نیست ...

بعدشم قراره پیش حنانه و طلا بمونه ...

_ تو این پسرا رو لوس کردی مرجان از سنش خجالت نمیکشه دختره رو اورده جلو چشم من ...

_ کم غر بزن...

به پنجزه که داخل پیدا بود اشاره کردم ...

_ نمیدونم چرا هلما و حمید رو مثل خودم و تو دیدم ...

انگار مثل من و تو هستن برای هم ساخته شدن ...سرمو بالا گرفتم نگاهش کردم‌...

چشم هاش به روم لبخند میزد ...

_اگه زن نفریه بود الان میدوید پارجه بیاره بفروشه به ما و این وسط:کاسبی کنه ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
علی مهربان رو اورد ... قرار بود چند روزی مهمان ما باشن ... اقا محمد هم روز اخر برای بردنش میومد .. ...

آخی دیگه همه سرو سامون گرفتن

خدا کنه تو همین خوشی ها رمان تموم شه🫠

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@خواهر_خوشگله  

بیا عزیز

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
@خواهر_خوشگله     بیا عزیز

مرسیی

 منم ازیناااا 🥺🦄                                                          https://harfeto.timefriend.net/16627071330712                                                                       بنده یه دخترم زاده ی پاییز که شعارش اینه : این نیز میگذرد🚶🏻😂 و همه چیز یه راه حلی داره جز مرگ 🙃💜      سن تعداد دفعاتی هستش که شما به دور خورشید میچرخید ، و دوست عزیز این پدیده ارتباطی با سطح شعور ، سواد و فرهنگ شما و دیگران !! نداره
مرسیی

قربونت

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

صدای خندهامون ایوان رو پر کرده بود ...

خالهاقدس از نوک پا تا نوک موی هلما رو زیر نظر داشت ...

به طلا راهکار میداد چطور براندازش کنه ...تو ایوان به درخت ها نگاه میکردم و به اخرین دیگ هایی که شسته میشد ...

مهربان کنارم ایستاد ..

چادر روی سرش بود و حجابش همیشه کامل بود ...برعکس اون من بودم که قباد هم نتونست حریفم بشه و هنوزم یه وجب از مچ پاهام بیرون بود و بیشتر مواقع موهام بدون روسری بود ...

قباد دوست نداشت اما عادت کرده بود به تکرار هر روز سر کشی های مرجان ...

قباد برحلاف سنش خیلی سرحال بود راسته که ورزش کردن و تغذیه سالم عمرروطولانی و تن رو سلامت میکنه ...

اونشب من و مهربان تا ساعت ها تو حیاط نشستیم‌...

از قدیم گفتیم و از اقای خدابیامرز و مادرم ...

اقام سالهای بعد از برگشتنم به عمارت و خوشبختیم تازه معنی زندگی رو فهمید ...

هر جوری بود بهش میرسیدم و نمیزاشتم نه جیبش نه خونش خالی باشه ...

چقدر دلتنگشون بودم‌...

دلتنگ تمام اون ادم ها ...

دلتنگ عمری که گذشت ...

کاش بدونید که واقعا عمر زودتر از هر چیزیمیگذره ...کاش همین امروز دستهای پر مهر پدر و مادرتون رو ببوسید ...

هر چقدر هم پدر و مادر بد باشن باز پدر و مادرن ...

مهربان هم خوشبخت بود مثل من ...کنار اقامحمد ...

خورشید بالا میومد و به لطف خدا یه روز دیگه رو میدیدم ...

قباد سحر حیز تو رختخواب نبود ...

تو بالکن ایستاده بود ...

روی تخت نشستم ...

خیره بهش بودم‌...

حس میکرد وقتی نگاهش میکردم و گفت : دیر بیدار شدی ...

_ ساعت هفت دیره ؟ صبح بخیر قبادم ...

به سمتم چرخید و با لبخندش روزمو ساخت ...

به سفارش حمید تماس گرفتم و پدر و مادر هلما رو دعوت کردم ...

تا تو اون تعطیلات اخر هفته مهمان ما باشن تا اشنا تر بشیم‌...

هلما یه خواهر کوچکتر داشت که فقط چهار سال داشت ...

نمیدونم چرا اما اون روز یجوری بود یجوری انگار میجوشیدم ...

کت و دامن طوسی تنم کردم کفش رو فرشی و یه روسری کوتاه که تمام گردنم پیدا بود سرم انداختم ..

میخواستم زیورالات دور گردنم پیدا باشه ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

روزه دارا

savaree | 10 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز