خاله خواب بود ...
پتو رو روش انداختم و به صورت پیرش خیره شدم...
چقدر خاطره های خوب با هم داشتیم...
از مادرم دلسوزتر ...و از یه رفیق با معرفت تر بود ...
تنهاکسی که هر لحظه کنارش شاد بودم...
اون روزها تو اسارت اقا محرم تنها کسی که یاورم بود ...با بغض نگاهش کردم ...درب اتاقشو بستم و اخرین برق رو خاموش کردم...
قباد روی صندلی تو اتاق نشسته بود ...
وارد اتاق که شدم کتاب تو دستشو بست و روی میز گزاشت ...
با لبخند نگاهش کردم ...
به چشم هام خیره بود و گفت: رفتن؟ یه روزی اینجا پر از ادم بود ...
خدمه ..خانم بزرگ مادرم ...کلی ادم ...امشب فقط من و تو ...
حکایت عجیبی این دنیا ...
به سمتش رفتم ...
بعد از سالها روی پاهاش نشستم ...
سرمو بین سیـ..._نه اش فشردم ...
عطر تـ....نشو بو کشیدم ...
_ تو به تمام نبودن ها می ارزی ...
دستهاشو پشتم گزاشت ...
_ جوونی چقدر زود رفت مرجان ...
_ به امروزش می ارزید که با تو گذشت ..
_ طلا چند وقت دیگه مادر بزرگ میشه اما هنوزم برای من هنوز دختر ریزه میزه ای که بهم دادیش ...
همون دختری که تو اوج نا امیدی مژده اشو دادی ...
_ اون روزها تموم شدن اما فراموش نشدن ...
_ بهشون فکر نکن ...وقتی تعریف میکنی پسرا خیلی ناراحت میشن ...
با شـ....یطنت گفتم : پسرا یا خودت ؟
با تعجب نگاهم کرد ...
ابرومو بالا دادم ...
_ خوشت نمیاد وقتی میگم به ز.._ور طلا..._ق گرفتم ؟
_ تو دیوانه ای مرجان ...
_ دیوانه توام قباد ...
_ نشنیدی عروست میگه چه جسارتی که زدی تو سر قباد خان ...
_ اینو یادم ننداز از روعمد نبود ...
_ اگه از رو عمد بود که خیلی سال پیش کـ...._شته بودمت ...
تو صورتش خیره شدم ...
نوک بینی امو به بینی اش زدم ...
_ تو منو خیلی ساله کـ...._شتی ...من برای قبادم مر._دم ...این دیگه من نیستم این مرجان نیست این سیـ....نه سو..خته قباده ..
قباد با لبخند پیشونیم رو بو....سید و سرمو به سیـ..ـته اش فشرد ...
_ کجاست اون مرجان لاغر خیلی سنگین شدی ...
_ من همونم تو پیر شدی ...
💙💙💙