قباد آهی کشید و گفت:
_ سخت بود بیشتر نگران شماها بودم ...
اینجا چی داره بهتون میگذره ...
اون کثافت ها گفته بودن میخوان مرجان رو بکـ.ـ. ــ_شن ...شما رو بکـ.ـ.. ـ_شن...
_ همینم بود یشب داشتن این دختر رو زنده زنده میسو..._ز..وندن ...
اما این دختر صدتا جون داشت ....
تیکه های تلخ خانم بزرگ باز شروع شده بود ...
خورشید داشت بالا میومد ...
قباد سرشو چرخواند و همونطور که نگاهم میکرد گفت : اونجا دلتنگ همه بودم ...مخصوصا تو ....
تو چشم هاش عشق رو میدیدم ...گریه ام گرفت و گفتم : اینجا داشتم از نبودت دق میکردم ...
سرمو بو._سید و گفت: گریه نکن ..همه چی تموم شده ....خانم بزرگ با صدای گرفته سراغ ار._باب رو گرفت و قباد گفت: خونه پسر عموشه ...
تو شهر اونجا بودن و گفت : زنعمو برادرش تو ژانــ...دارمری گـ.ـ...ـ_ردن کلـ.ـ...ـفت شده ...
جـ....عل اسناد کـ..ـردن نمیدونم چیکار کردن ....ز._ور منم نمیرسید ...
فقط خدا میتونه کمک کنه ...
اشکهامو پاک کردم و رو به قباد گفتم: میرم حمام خاله رو گرم کنم ...
_ مگه حموم داره این خونه؟
_ خاله اقدس رو پس نشناختی ...
نمیدونستم چیکار کنم و با عجله رفتم بیرون ...
قلبم تند تند میزد و دلم گواه بود که باردارم ...
اون تـ...._یر کشیدنای زیر دلم و موعد گذشته ماهانه ام ...
پا قدم قشنگ اون بجه بود که قباد اومده بود ...
ازادش کـ...ـرده بودن اما چه فایده دیگه ار..._باب نبود و با_ید فقیرانه زندگی میکرد ...
حموم خاله گرم بود و خاله حوله تمیزی بهم داد و گفت : سفیداب و همه چی هست اونجا ...
رو بهش گفتم : صورتشو چطور اصلاح کنه اون عادت نداره ؟
خاله به جیبش اشاره کرد و گفت : بخدا پشه هم تهش پر نمیز._نه ...
این گوسفند و گوشت و برنج رو دز..._دیدن اوردن ...
تو منو میشناسی لقمه حروم نمیزارم تو خونه ام اما الان ناچارم ...
سکوت کردم و قباد صدای تشکرش از خاله میومد ...
وارد زیرزمین خاله شد و رو به من گفت : لباس ندارم همینا رو میپوشم بزار جلو درب حموم ...
از پشت سر نگاهش میکردم ...
خـ.ـ...ـم شد تا تونست از درب حموم خاله وارد بشه ...
بخار اب جوش از پنجره کوچیک بیرون میزد ....
قباد کاسه اب رو روی سرش میریخت و صداش اومد ....
پله هارو که بالا اومدم نفسم بند اومد ....انگار اون حا..ملگـ..ـی تنگی نفسم کرده بود ...
دلخور بیرون اومدم ...نه پو_لی داشتم که بتونم کمک کنم نه میتونستم ...
روی پله ها اتاق نشستم ...
سرمو بین دست گرفتم ...خورشید بالا میومد و گاهی صدای بع بع گوسفندها شنیده میشد ...
اهی کشیدم و به خودم گفتم: ببین چه روزگاری شده ...
رحمان اخم هامو دید هنوز تو حیاط بود و گفت: همه جا پیچیده قباد خان اومده ...تو عمارت همه اماده باش شدن ...
از اسمشم میتر..._سن چه برسه به خودش ...تو چرا هنوز اخمویی؟
نزدیکم شدم درست کنارم نشست ...
باهام خیلی راحت بود و دور از چشم قباد جرئت کرد پایین موهامو کشید ...
_ چته ..چرا باز اخمویی ...رفتم برای شوهرت دز._دی کردم که سر بلند باشی ....ناهار چلو گوشت داره ...
اهی کشیدم وگفتم : یه دست لباس نداره ...اشکهامو پاک کردم و گفتم غرورش رو نشونه گرفتن ....
چیزی برای اصلاح صورتش نداره ...اون ار._باب بوده بالشتش از پر بود ...
غذاش گوشت و پلو بوده ...اون عادت به گرما و سرما نداره ....دارن خوردش میکنن ...
میخوان اینجا دق کنه ...میخوان بـ.ـ...ـمیره ...دارن جلو چشم هام دقش میدن ...
به سرم با مـ.ـ..ـشتش زد و گفت : خوب ابغوره نگیر ...همه اینا قرض و بعدا بهم پس میدی ....
مگه من مر._ده ام که داری گریه میکنی ...ا
روم گفت : مرجان اگه اون روز کـ...._شته بودیمش الان راحت بودیم ....میخواست من بخندم و ادامه داد...خودم میگرفتمت و اون هم راحت بود .....
الان ز...ن من بودی نه خبری از ار._باب بود نه این بلاها ...
اگه محـ.ـ....کمتر میز._دی تو کله اش حتما میمـ.ـ..._رد ...
_ سر به سرم نزار رحمان الانم روم نمیشه تو چشم هاش نگاه کنم ...
الانم شرمندشم ...
تو نمیدونی چقدر سخته با راز به این بزرگی زندگی کردن ...
_ خوشحال باش ...من خوشحالیتو میخوام ...
_ نمیتونم انگار خوابم میتر._سم از دستش بدم میتر._سم از نبودنش ...
اون برای من بعد از خدا، خدای دومم روی زمینِ ...
💜💜💜💜💜