2777
2789

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

موهای سفید خانم بزرگ رو نوازش کردم روی پاهام سرشو گذاشت و مثل یه دختر بجه لای لحاف ستگ دوزی شده خاله پناه گرفت و چشم هاشو بست ...

 ممد اقا و رحمان رفته بودن شهر یکی از اقوام خانم بزرگ اونجا قرار بود پیگیری کنه...

ناهار خورده بودم و حس گرسنگی داشتم هنوز ...

تکه نون خشکی رو برداشتم و تو ماست ترشی که خاله زده بود فـ...ـرو کـ...ـردم و خوردم ...

چقدر لذ_یذ بود و همونطور نونمو تو کوزه میزدم و میخوردم‌...

حواسم نبود که مهربان داره نگاهم میکنه ...

جلوتر اومد و گفت : هنوز ظرفای ناهار خشک نشده ضعف کردی ؟‌

با سر گفتم اره... 

دقیق نگاهم کرد و گفت : خوشت میاد ماست ترش؟

_ اره بیا بخور ...

به ماست نگاهی انداخت و گفت : داره میجوشه ...قبلا میگفتی ماست با_ید شیرین باشه ...

_ اون قبل بود الان دلم ماست ترش میخواد ...

مهربان مکث کوتاهی کرد و اروم گفت : مرجان حامله ای؟

لقمه تو دستم و بین د_هنم موند و نگاهش کردم‌...

چهل روز بیشتر بود اومده بودیم اونجا و من هنوز ماهانه نشده بودم‌...

به مهربان خیره موندم... 

 _ بخدا ویار داری ...حال و روزت مشخصه ...

لـ..ـبمو گز._یدم و گفتم : مگه میشه مگه با یکبار میشه ...ما فقط یشب ...

ولی حرفمو قورت دادم و مهربان گفت: چرا نشه ...

بزار مژده بدم به بقیه ...

مچ دستشو گرفتم و گفتم : چیکار میکنی ...نه اینطور نیست ...اصلا باشه هم الان نمیشه گفت ...

_ چرا نمیشه خانم‌ بزرگ بفهمه دورت میگرده ...

_ الان فقط دلم میخواد اون درب باز بشه و قباد بیاد داخل ...

_ مرجان ؟ اگه بیاد چیکار میکنی؟‌

به درب با پرده اشک نگاه کردم و گفتم: میدوم و جلو همه بغـ...ـلش میکنم‌...

سرتا پاشو بو.._س میکنم‌...

نمیزارم کسی بهش نزدیک بشه ...

دستمو فشـ...ـرد و گفت: بمیـ....ـرم برای د_رد تو دلت ...

_ اصلا معلدم نیست زنـ...ـ.ـدانه...کجاست ...چیکارش کردن ...اون خیلی دل بزرگی داره ...

_ خدا نکنه انشالله میاد ...

ممد اقا میگفت این کسی که خبر فرستاده خیلی ادم مطمئنی و میشه یکاری کرد ...

_ فقط خدا که میتونه کاری کنه ...

_ حالا بگو ببینم کی عادت ماهانه شدی؟‌

نخواستم جواب بدم و گفتم : نمیدونم‌...

تازه بوده ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نخواستم چیزی بگم ...

خودم تو شو...ک بودم شاید واقعا حا..مله بودم و خبر نداشتم من که ماهانه نشده بودم ...

اگه اون تو شـ...ـکمم بجه بود چیکار میکردم ...

مگه میشد با یکبار حا..مله شد ... مهربان دستمو فـ..ـشرد و گفت: ولی انگار یکم چاق هم شدیا نه مرجان ؟‌

کنار ز...دمش و گفتم: مهربان الان فقط دلم میخواد همه چی مشخص بشه ...

خبری از قباد بیاد ...

به اتاق پناه بردم و از زیر نگاهای مهربان فـ...ـرار کردم ...

رفتم تو اتاق کنار خانم بزرگ ...روی بالشت های پر لم داده بود و نگاهم میکرد ...

سلام کردم و گفتم : چای بیارم؟

دستشو برام دراز کرد ....جز خودش و خاله تهمینه کسی اونجا نمیموند ..‌. 

خاله تهمینه سر جانماز نشسته بود و اون روزها بیشتر از بیش دلگیر و دلتنگ پسرش بود ...

خانم بزرگ به پشت تکیه کرد و گفت : مرجان بشین کارت دارم ....

روبروش با احترام نشستم اون ز...ن ار...بابی بود ...

درست بود زیر سقف ما بود اما ز...ن ار...باب بود ...و گفت: ما خیلی اینجا مخا...رج داریم میدونم به شماها سخت میگدزه ...

عبدی رو میفرستم ماشین رو امانت بزاره و برام پو._ل بیاره ...

لـ..ـبمو گز._یدم و گفتم : خانم بزرگ شما تاج سر من هستین ...

اینجا بودنتون از رو اجـ...ـبار نیست ...من نمیزارم بهتون سخت بگذره ....اگه چیزی کم باشه ممد اقا و رحمان هستن ...

اونا نمیزارن چیزی برای شما کم باشه ...

_ اونا هم شرمنده ام کردن ...من ادم بدی بودم ...خیلی ادم بد تو ثابت کردی که هنوزم ادم های خوب هستن ...

شاید عمرم کفاف اینو نده دیگه بتونم قباد رو ببینم ولی میخوام اگه من نبودم و قباد اومد بهش بگن که انتخاب تو چقدر خوب بوده ...

لبخند رو لـ...ـبهام نشست و گفتم: انشالله صدسال دیگه سایه اتون بالا سرمون هست ...

صدای درب حیاط اومد که باز شده و خانم بزرگ با بغض گفت: بازم بی خبری ...

ا..هی کشیدم و روسریمو رو سرم جابجا کردم ...

بی حوصله از اتاق بیرون رفتم تا ببینم ممد اقا و رحمان خبری اوردن ...

پاهام هنوز کامل تو دمپایی های رو بسته گل گرفته خاله نرفته بود که چشمم مردی رو دید که روبروم ایستاده ...

سایه اون برام اشنا بود ...

صورت ریش و سیبیل دارش و اون برق نگاهاش ...

ممد اقا و رحمان کنار درب ایستاده بودن و به احترامش ساکت بودن ...

چشم هام درست میدیدن اون قباد من بود ...

قباد خانی که خودم یکبار به قصد مر._گ ز._ده بودمش ...

حتی نمیدونستم گریه کنم یا بخندم ....

میدونستم دوست نداره ولی اهمیتی نداشت و محـ.ـ...ـکم‌ خودمو آویز گر...دنش کردم ...

نفس نمیتونستم بکشـ...ـم و فقط گریه میکردم ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

چه رویای شیرینی بود یهو از جا پر...یدم ...

زیر کرسی اتاق کوچیکه خاله خوابم برده بود ...

دود همه جا رو برداشته بود ...

چشم هام میسو....خت و گلوم داشت خـ.ـ..ـفه ام میکرد ...

لحاف کرسی روی ذغال ها افتاده بود و اتش گرفته بود ...

من تو اون اتاق داشتم میمـ.ـ...ـردم‌...

گلوم راه برای تنفس نداشت ...انگار قباد بیدارم کرده بود ...

کسی صدای خـ.ـ...ـفه منو نمیشنید ...

چشم هام دیگه نمیدید و تار بود که درب شکسته شد و چهره رحمان رو دیدم ...

خیلی راحت بغـ...ـلم گرفت و با خودش بیرون برد ...

روی کاه های کنار حیاط منو انداخت ...

چه همهه ای بود ...همه ده اومده بودن ....فکر میکردم اونجا اتش گرفته اما صدای رحمان شو..._ک بعدی رو بهم داد ...

گرفتنش ....اون کثافت که اینجا رو اتیش ز...ده گرفتیم‌...

قصد جونمو داشتن یعنی ...

خانم بزرگ‌ هرا...سان دستهامو گرفت... 

_ نفس بکـ...ـش دخترم نفس بکـ...ـش ‌...

مادرم و تهمینه خانم از تر._س زبونشون بند اومده بود ...

رحمان پسری رو با لگـ.ـ...ـد جلوی پاهام انداخت ...

_ این کثافت بوده ...

از تر.._س خودمو عقب کشیدم ...

بازوی خانم بزرگ رو چـ...ـسبیدم و اروم نا...لیدم ...

_ چرا ؟‌

رحمان مامان رو فرستاد برام اب بیاره ...

رحمان همیشه مراقبم بود ...همیشه مثل یه مرد هوامو داشت ...

_ از غروبی دیدمش دور و ور خونه بود ...اومده بوده تو رو بکـ.ـ...._شه اتاق رو اتیش ز...ده ...

باور میکنی خواب قباد خان رو دیدم؟ گفت بلند شو از جا که پر...یدم دود رو دیدم ...

اشکم روی گونه ام غلطید و قبل از اینکه چیزی بتونم بگم ...

پسره چ* رو از مچ پاش بیرون 

کشید و بالا اوردتا توی فرق سیـ.ـ..._ نه ام فـ...ـر._ود بیاره ...

دستمو روی صورتم گذاشتم و هنوز د_ردی رو حس نکـ.ـرده بودم ...

رحمان برای بار هزارم نجاتم داده بود ...

چ* رو بین دست گرفت و همونطور که خ از لابه لای انگشت هاش میریخت گفت : تو چطور جرئت میکنی؟!!!...

اون پسر رو دست و پاهاشو بستن ...

لبهام میلر...زید و تر.._س رو تازه داشتم درک میکردم ...

خانم بزرگ‌ کمک کرد رفتم تو اتاق ...صدای ز..._دن و نا_له کر... دن اون پسر میومد ...

تو اون سرما اب حوض رو روش میپاچیدن و میز.._دنش ...

رحمان میخواست از زیر زبونش حرف بکـ.ــ...شه و اون داشت مقاومت میکرد ... 

نتونستم طاقت بیارم به ایوان رفتم ...

_ تمومش کنید ..

رحمان خـ.ـ... یس عر.... ق بود ...روبروم ایستاد ...

_ اون میخواست تو رو بکـ.ـ.... شه ...

_ گفتم ولش کنید...میدونستم ولش نمیکنن ...صدامو بالاتر بردم ...

_ اگه من ز...ن قباد خان ام بهتون دستور میدم ولش کنین ...

صورتش خـــ....ـ._یس از خ بود ...

_ برو پی زندگیت اما اونی که تو رو برای مر..._گ من فرستاده به این فکر نکرده که اگه گیر بیوفتی میمیـ.ـ..._ری ...

میخوام بری و خودت بفهمی که کـ.ـ....شتن من چه د_ردی و درما_نی نداره ...

قباد خان نیست ...

نمیدنم کجاست اما دلم روشنه که میاد و همه این روزهای لهـ..ـنتی رو برام جبران میکنه ....اون قباد خان ...

اسمش، رسمش برای همه کافیه ...

 اشک هام روی گونه هام میریخت ...

مردم به من خیره بودن و همه تاسف میخوردن ...

خانم بزرگ نفس عمیقی کشید ...

_ الحق که برازنده قباد خانی ...

ولش کنین بره ...

رحمان تا گره های طناب رو باز کرد به سمتم اومد برای ثانیه ای ازش تر.._سیدم مبادا برای حـ.ـ..._مله باز جلو میومد ...

جلو پاهام خودشو روی زمین انداخت ...

_ غلط کردم‌...

من احمق بودم شما بزرگوارید ...اجازه بدید نوکـ...ـریتون رو کنم ...

گریه میکرد ...

_ نیازی نیست برو زندگی کن ...

رحمان از زیر بغـ....ـلش گرفت و انداختش بیرون درب ...

اون خواب قشنگ‌ اومدن قباد تبدیل به کابـ....ـوسم شده بود ...

کنار خاله تهمینه نشستم ...

موهای بافته شده اش از رو شونه اش جلو انداخت و گفت : چقدر تپل شدی مرجان ...

قبلا خیلی لاغر بودی 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سرمو پایین انداختم ...

دلیل اون چاقی رو فقط خودم میدونستم ...

از اونشب به بعد کنار خاله میخوابیدم ...

نصفه های شب دلم ماست ترش خاله میخواست ...دلم ضعف میرفت ...پاورچین خودمو به گوشه انبارش رسوندم کوزه رو دربشو برداشتم اب د_هنم راه افتاد و همونطور با انگشت میخوردم ...

سایه کسی تو انبار افتاد ...از تر.._س بسم الله گفتم و تا چرخیدم ...

خاله رو دیدم‌...

ا..خـ..ـمی کرد وگفت : این وقت شب اینجا چیکار داری ؟‌

بیدار شدم دیدم نیستی جون به لب شدم ...

_ تر.._سوندیم خاله ...

کنارم روی کیسه ارد نشست ...

_ چی میخوری بلا گرفته ؟‌

_ ماست ...

_ عجیبه ...چند روزه حواسم هست چطور میخوری ...تو ابـ...ـستنی؟

نگاهمو از خاله دز.._دیدم اون میفهمید اون مهربان نبود بتونم دست به سرش کنم ...این خاله بود مو رو از ماست بیرون میکشید ...

این ز..ن مهارت داشت به زبل بودن ...

_ نه خاله جان مگه بدون شوهر هم میشه ابـ.ـ...ـستن شد ...

_ تو امانتی تو نامـ....وس یکی دیگه ای منم از همین تر.._سیدم ...

زبونم لال یوقت ...

لـ....بمو گز.._یدم ...

_ استغفرالله خاله این چه حرفیه ...برو بخواب منم میام ...مگه میشه ..من زن ار._باب هستم و خواهم بود ...

صدای درب میومد کی میتونست اون موقع شب باشه ...

خانم بزرگ و تهمینه خانم نگران مثل ما تو چهارچوب در بودن ...

با_ید یکی درب رو باز میکرد ...

خاله چما..._قشو برداشت و گفت : یه امشب رحمان نیست خدا ر...حم کـ...ـنه ...

خانم بزرگ‌ به من اشاره کرد برم داخل اما نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد ....یچیزی داشت اتفاق میوفتاد....

پشت سر خاله بودم‌...

دستشو عقب اورد و اروم گفت: تو برو بمون تو اتاق ...

_ نمیخوام ...مگه من میتر.._سم؟...

با ا_خـ..م چرخید نگاهم کرد یادت که نرفته میخواستن بکـ.ـ..._شنت ...

ا..هی که کشیدم درب باز شد و یهو صدای ما تو فضا پیچید ...

از ته دلمون حـ....یییع میز....دیم و تر._سیده بودیم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان مانع شد همه باز ازش حـ..ـساب میبردن ...

_ قباد خان الان نمیشه بری ... 

الان دستتون خالیه ...تو راه که براتون گفتم ...

خانم بزرگ نفس نفس میز.د صورت چروک خورده اش زیر اون اشک هاش خـ...ـیس بود ...

فقط به صورت قباد خیره بودم و نمیتونستم ارش چشم بردارم ...

خانم بزرگ خـ...ـم شد پشت دست قباد رو ببو.._سه که قباد مانع شد و گفت: مر..._گ من هم میرسید راضی بودم ...

زیر سقفی بمونم که تو نباشی ‌... 

چرا انقدر دوستت دارم چرا انقدر برام عزیزی ...

قباد بو.._سه ای به سرش زد ‌... 

_ چون شما هم برای من عزیزی ...

د_رد کشیدم اما امید داشتم اینجا زنهایی هستن که قوی و با ارزشن ...

خانم بزرگ بهش چـ...ـسبیده بود و ولش نمیکرد ...

منم دلتنگش بودم منم دوستش داشتم ... 

خانم بزرگ رو نمیشد کنار زد ....

دوباره تبدیل شده بود به اون زن مغرور خودخواه ...

به من نگاهشو دوخت و گفت : پشت و پناهم اومده ...

یار و یاورم اومده این مرد همه چیز منه ....اروم کنار کشید و قباد رو تقدیم من کرد ...

اما نگاهای معنا دار قباد مانع از جلو رفتنم شد ...

به داخل رفتیم‌...

قباد دقیق به رخت و لباس خانم بزرگ نگاه کرد و خنده اش گرفته بود ...

خاله تهمینه فقط خدارو شکر میکرد ...

تو اتاق که نشستم هنوز هممون گنگ بودیم ...هیچ کدوم باورمون نمیشد اون قباد خان میتونه باشه ...

صورت قشنگش زیر اون ریش های فر خورده عجیب خواستنی تر شده بود ...

نگاهم با خجالت ازش دز.._دیدم ...

رحمان برای خاله کلی مواد خوردنی اورده بود ...مشخص بود اونا رو نخر.._یده ...

من میدونستم چه دز._د ماهری و چقدر توانایی داره ...

خاله و رحمان تو حیاط پچ پچ میکردن و نمیدونستم چی دارن بهم میگن ...

اما مشخص بود چیزی هست که پنهون میکنن ...

صدای بع بع گوسفند میومد و دیگه دلم طاقت نیاورد ...

پر...ده رو کنار زدم ...

دهتا گوسفند رو تو پشت انبار خاله جا میداد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد آهی کشید و گفت: 

_ سخت بود بیشتر نگران شماها بودم ...

اینجا چی داره بهتون میگذره ...

اون کثافت ها گفته بودن میخوان مرجان رو بکـ.ـ. ــ_شن ...شما رو بکـ.ـ.. ـ_شن‌...

_ همینم بود یشب داشتن این دختر رو زنده زنده میسو..._ز..وندن ...

اما این دختر صدتا جون داشت ....

تیکه های تلخ خانم بزرگ باز شروع شده بود ...

خورشید داشت بالا میومد ...

قباد سرشو چرخواند و همونطور که نگاهم میکرد گفت : اونجا دلتنگ‌ همه بودم ...مخصوصا تو ....

تو چشم هاش عشق رو میدیدم ..‌.گریه ام گرفت و گفتم : اینجا داشتم از نبودت دق میکردم ...

سرمو بو._سید و گفت: گریه نکن ..‌همه چی تموم شده ....خانم بزرگ با صدای گرفته سراغ ار._باب رو گرفت و قباد گفت: خونه پسر عموشه ...

تو شهر اونجا بودن و گفت : زنعمو برادرش تو ژانــ...دارمری گـ.ـ...ـ_ردن کلـ.ـ...ـفت شده ...

جـ....عل اسناد کـ..ـردن نمیدونم چیکار کردن ....ز._ور منم نمیرسید ...

فقط خدا میتونه کمک کنه ...

اشکهامو پاک کردم و رو به قباد گفتم: میرم حمام خاله رو گرم کنم ...

_ مگه حموم داره این خونه؟‌

_ خاله اقدس رو پس نشناختی ...

نمیدونستم چیکار کنم و با عجله رفتم بیرون ...

قلبم تند تند میزد و دلم گواه بود که باردارم ...

اون تـ...._یر کشیدنای زیر دلم و موعد گذشته ماهانه ام ... 

پا قدم قشنگ‌ اون بجه بود که قباد اومده بود ...

ازادش کـ...ـرده بودن اما چه فایده دیگه ار..._باب نبود و با_ید فقیرانه زندگی میکرد ...

حموم خاله گرم بود و خاله حوله تمیزی بهم داد و گفت : سفیداب و همه چی هست اونجا ...

رو بهش گفتم : صورتشو چطور اصلاح کنه اون عادت نداره ؟‌

خاله به جیبش اشاره کرد و گفت : بخدا پشه هم تهش پر نمیز._نه ...

این گوسفند و گوشت و برنج رو دز..._دیدن اوردن ...

تو منو میشناسی لقمه حروم نمیزارم تو خونه ام اما الان ناچارم ...

سکوت کردم و قباد صدای تشکرش از خاله میومد ..‌.

وارد زیرزمین خاله شد و رو به من گفت : لباس ندارم همینا رو میپوشم بزار جلو درب حموم ...

از پشت سر نگاهش میکردم ...

خـ.ـ...ـم شد تا تونست از درب حموم خاله وارد بشه ...

بخار اب جوش از پنجره کوچیک بیرون میزد ....

قباد کاسه اب رو روی سرش میریخت و صداش اومد ....

پله هارو که بالا اومدم نفسم بند اومد ....انگار اون حا..ملگـ..ـی تنگی نفسم کرده بود ...

دلخور بیرون اومدم ...نه پو_لی داشتم که بتونم کمک کنم نه میتونستم ...

روی پله ها اتاق نشستم ...

سرمو بین دست گرفتم ...خورشید بالا میومد و گاهی صدای بع بع گوسفندها شنیده میشد ...

اهی کشیدم و به خودم گفتم: ببین چه روزگاری شده ...

رحمان اخم هامو دید هنوز تو حیاط بود و گفت: همه جا پیچیده قباد خان اومده ...‌تو عمارت همه اماده باش شدن ...

از اسمشم میتر..._سن چه برسه به خودش ...تو چرا هنوز اخمویی؟‌

نزدیکم شدم درست کنارم نشست ...

باهام خیلی راحت بود و دور از چشم قباد جرئت کرد پایین موهامو کشید ...

_ چته ..چرا باز اخمویی ...رفتم برای شوهرت دز._دی کردم که سر بلند باشی ....ناهار چلو گوشت داره ...

اهی کشیدم وگفتم : یه دست لباس نداره ...اشکهامو پاک کردم و گفتم غرورش رو نشونه گرفتن ....

چیزی برای اصلاح صورتش نداره ..‌.اون ار._باب بوده بالشتش از پر بود ...

غذاش گوشت و پلو بوده ...اون عادت به گرما و سرما نداره ....دارن خوردش میکنن ... 

میخوان اینجا دق کنه ...میخوان بـ.ـ...ـمیره ...دارن جلو چشم هام دقش میدن ...

به سرم با مـ.ـ..ـشتش زد و گفت : خوب ابغوره نگیر ...همه اینا قرض و بعدا بهم پس میدی ....

مگه من مر._ده ام که داری گریه میکنی ...ا

روم گفت : مرجان اگه اون روز کـ...._شته بودیمش الان راحت بودیم ....میخواست من بخندم و ادامه داد‌...خودم میگرفتمت و اون هم راحت بود ‌.....

الان ز...ن من بودی نه خبری از ار._باب بود نه این بلاها ...

اگه محـ.ـ....کمتر میز._دی تو کله اش حتما میمـ.ـ..._رد ...

_ سر به سرم نزار رحمان الانم روم نمیشه تو چشم هاش نگاه کنم ...

الانم شرمندشم ...

تو نمیدونی چقدر سخته با راز به این بزرگی زندگی کردن ...

_ خوشحال باش ...من خوشحالیتو میخوام ...

_ نمیتونم انگار خوابم میتر._سم از دستش بدم میتر._سم از نبودنش ...

اون برای من بعد از خدا، خدای دومم روی زمینِ ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان لبخند تلخی ز...د من جاش بمـ.ــیرم راضی میشی؟‌

با اخم گفتم: خدا نکنه ..‌الانم با شرمندگی نگاهش میکنم ....اون همه جون منه ... 

_ میرم براش از ز..ن نفریه لباس بگیرم اون یه عمر لباس فـ.ـ...ـروخته به قباد خان ....غلط میکنه الان لباس بهمون نده ...

باورت نمیشه چوپون قباد خان ما رو دید کمک که کرد دز._دی کنیم هم گوسفند هارو هم داد ...گفت اونا حتی نمیدونن اونجا چیا هست و نیست ...

قراره فردا برام گوساله بیاره گفت لابه لای گوسفندا رد میگه تو چراگـ...اه ازش تحویل میگیرم ...

تو برو ار._باب رو معطلش کن تا برسم‌...

لبخند ز..دم و گفتم : اگه قباد قبول کنه ...

_ نگو من گرفتم بگو خودت دوختی ...

سری تکون دادم...

_ میدونه من خیاط نیستم ...

_ تو ز..نشی خودت راضیش کن... 

 رحمان رفت ...خاله داشت شیر میجوشوند ...ممد اقا یه دبه بزرگ شیر اورده بود پنیر و ماست و کره رو از خونه خودشون اورده بود ... اروم رفتم پیش و گفتم : خاله ؟ 

نگاهم نکرد وهمونطور که شیر رو تو دیگ میریخت تا بجوشونه گفت: جانم ؟‌

_ من میرم پیش قباد ...

به سمت من چرخید... 

_ چشم سفید تا شب صبر کن ...واجبه الان ...

خنده ام گرفت و گفتم‌: خاله رحمان رفت براش لباس بگیره میرم پشت در باهاش حرف بز...نم تا معطل بشه ...یوقت نیاد بیرون ...

زیر چشمی نگاهم کرد و لـ...ـبهاشو یه وری کرد و گفت : نبینم رفتی داخل ...

اخمی کردم و گفتم : شوهرمه خاله ...

_ باشه یوقت تو حموم یچیزی میشه ....

خودشم خندید و گفت: برو ...

بهت حق میدم ...تو دلتنگشی ...

_ اذ_یتم نکن خاله ...الان فقط دلم میخواد دوساعت بشینم و نگاهش کنم ...

_ خانم بزرگ داره دعا میخوانه منم یسر بز..نم مامانت ....میخوان بیان بنده خداها می‌تر..._سن ..

اسمش که میاد همه میتر.._سن ...

قباد خان برای همه ابهت داره ..

اقات با دمش داره گردو میشکنه ...

فوتی کردم و سکوت کردم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله پشتم ز..د و گفت : از اینجا به بعد بچـ..ـسب به زندگیت ...

بچـ..ـسب به قباد خانت ...

دخترم تو ز._نشی با_ید بهش قوت قلب بدی ...

اون مرد همیشگی نیستا ...

چشمی گفتم و اروم رفتم پشت درب حموم ....

به درب ز...دم و گفتم : قباد خان ؟‌

با کاسه مسی روی خودش اب میریخت و گفت : بله ...

درب چفت و بست نداشت اروم هـ..ـلش دادم و گفتم : میشه حرف بز...نیم؟

استر._س داشتم و صدام میلر._زید اما دلم جرئت میداد بهم به پاهام قدرت میداد ...

بر خلاف تصورم درب رو باز کرد و مچ دستمو گرفت و داخل کشید ...

بخار ابی که میجوشید همه جا رو برداشته بود ...

با زیر پوش بود ...

چشم هامو بستم و گفتم: وای ببخشید ...

خجالت من از حـ..ـیا بود نه نامحرمی ....اون محرم من بود ...

دستهای خـ....ـ.ـیسشو کنار صورتم کشید و گفت : د_رد بدی بود ...

د_رد زند_ان ...د_رد غربت اما د_رد تو بیشتر ازا_رم میداد ...

جرئت پیدا کردم سرمو بالا گرفتم و تو چشم هاش خیره شدم ...

موهای خ....یس شده اش کنار صورتش بود و چقدر چهره اش رو پر از د_رد جلوه میداد ...

چشم هام پر از اشک شدن و چقدر اون دلتنگی ها تلخ بود ... 

بخار تـ.ـ...نمو خـ.ـ..ـیس میکرد و گفتم : منم د_رد کشیدم بدون تو اینجا ....من تازه یه شب با تو بودم ...یه روز از عشقم شروع شده بود که جدامون کردن ‌‌... 

لبخند قشنگی ز..د و گفت : درست میشه ...نمیزارم اینجوری بگذره ...

نخواستم خجالت بکـ...ـشه نخواستم پیشم حس شرمندگی کنه ... 

_ برای من اینجا و اونجا نداره ....هر کجا که شبشو سرمو کنارت بزارم ...هرکجا که سفره اشو کنار تو پهن کنم برام کافیه ...

این خونه و عمارت برام یه اندازه بزرگه ...

یه زیرو یه پتو و بالشت برای من و تو کافیه ...

همین که نفس بکـ..ـشی کنارم‌...همین که همیشه باشی نون و کشک هم کفاف میده ...

لبخند قشنگی زد ...

_ تو همین چیزهات برام رویاست ...همین محبت هات ...

_ نبودت کابو.._وس بود ...ناخواسته دستهامو روی سیـ..ـ...ـنش میکشیدم ...

لبخند تلخی بود اما براش لبخند میزدم‌...

اون جون من بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد اروم لـ...ـبهاشو روی پیشونیم گذاشت و لر.._زشش لـ...ـبهاشو حس کردم ...

اشک میریخت و گفت: خوردم کـ..ـردن ...

جوری زمینم ز...دن که نمیتونم سرپا بشم ...اونا منو زنده زنده کـ.....ـ._شتن ...

شرمنده همتونم ...د_رد نیست، این خود خود جـ.ـ...هنم که منو توش انداختن...

بازوشو لمـ...ـس کـ...ـردم و گفتم: خداروشکر اومدی ...این چیزا مهم نیست بخدا مهم نیست ...

هنونطور خـ.ـ...ـیس بغـ.ـ...ـلش گرفتم محـ.ـ....ـکم دستهامو پشتش گذاشتم و محـ.ـ...ـکم فشـ.ـ...ـردمش ...

تمام دلتنگی هامو داشتم تموم میکردم ...

از ته دلم میفـ.ـ...ـشردمش ...به اندازه تمام اون روزهایی که نبود و نداشتمش ....

اروم نزدیک گوشم دم ز..د ...

_ برو مرجان خیـ.ـ...ـس شدی ...

 ولش نکردم و گفتم : عیب نداره ...

_ زشته جلو همه اینجایی ...اینجا تنها نیستیم ...

_ زشت نیست تو شوهرمی ...

منو از خودش جدا کرد و گفت : پس بیا حداقل پشتمو لیف بکـ.ـ...ـش ...

با حرفش هر دو خندیدیم و همونطور که پشتشو لیف میکشیدم ...جای ز..خ_م هایی رو دیدم که گوشت اضافه اورده بودن ...

تعجبمو که دید گفت: شلـ.ـ..._اق ز_دن ...

جای اوناست ...تو زند_ان فکر کردی بادم‌ میز._دن ...

من‌ قباد خانم میخواستن د_ردم بد_ن ...

دستهام میلر._زید و گفتم : چرا چطور تونستن بز._ننت ...

چطور از دلشون اومد تو مجرم نبودی ...

_ یکی از اون مامورا رو ز...دم ‌‌...بهم فـ.ـ...ش نا..._مو_سی داد نتونستم تحمل کنم ...

یه مـ.ـ...ـشت کافی بود تا دماغش از دو جا بشکـ..ـنه ...اگه نگرفته بودنم خوردش میکردم ...

نمیزاشتم زنده از زیر دستم بره ...

_ اونجا هم قلدر بودی؟تو انگار همه جا برای خودت ار._بابی ...

_ من ار._باب زاده بدنیا اومدم مرجان دست خودم نیست به خـ.ـ..ـم ابـ.ـ..ـروم، جلوم خـ.ـ..ـم شدن ...

به اشاره ام دولـ...ا شدن ...

برای نفس کشیدن ا_لـ....تماسم کر..دن ...خانم بزرگ بال و پر من از بجگـ..ـی بوده ....من همه جا همونم فقط یکبار از پشت منو ز._دن...

اون یکبار بود که نفهمیدم!!! 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

حدیث💙

گل_پاییز_ام | 33 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز