یهو در خونمونو زدن داداشم رفت باز کرد من از پنجره دیدم دو تا خانوم هستن
قبلش تو خونه دعوا بود داداشم ی کم مشکل داره عصبیه حرفای خیلی بد میزنه موقع بحث..داشت حرفای رکیک میزد مامانمم گریه میکرد صورتش اشکی بود
بعد از داداشم من رفتم دم در گفتم سلام خوبین بفرمایین گفتن بگو مامانت بیاد گفتم دستش بنده نمیتونه ب من بگین من میگم بهش گفت واسه امر خیر اومدیم منم هول شدم اومدم ب مامانم گفتم اونم صورتشو شست رفت دم در گفتن ی نفر شما رو معرفی کرده ازش شماره گرفتن گفتن میایم ی روز خواستگاری
حالا اون زمان ک اونا دم در بودن تا مامانم بره داداشم ی فحش رکیک دیگه هم داد..
من میگم حتما شنیدن و آبرومون رفته خودمم ک با سر و وضع داغون رفتم دم در و مامانمم معلوم بود اوکی نیس
خیلی بد شد آخه چرا اینجوری شد😑