داستان از این قرارها که من با یه پسر دوست بود که فامیل هم بود..چن باری بیرون رفتیم و ی آدم فضول عوضی دیده بود و اومده ب بابام گفته...بابای من هم خیلی روی این موضوعات حساسه و تا که فهمید هم خیلی شدید منو دعوا کرد و هم رفت سراغ پسره..پسره گاهی میاد اینجا تنها و خانوادش شهر دیگن...پسره توی خونه تنها بوده و بابام رفت سراغش و این پسره هم تا بوده در را باز نمیکرده چون ترسیده بعد هم دیده بابام نمیره در حیاط رو باز کرده و سریع رفته بالا...بابام هم رفته داخل و دیده در چوبی بستس و پسره هم باز نمیکنه..بابام هم به شدت عصبانی بوده و زده در رو شکونده و خیلی دعوا و داد و آبروریزی راه انداخته..پسره هم از ترس رفته توی تراس و در رو قفل کرده چون بابام چاقو انگار برداشته...خلاصه که خیلی سرصدا شده خیلی زیاد...پسره رفته شکایت کرده به جرم فحاشی و تهدید و در و اینا....میدونم کار بابام خیلی اشتباه بوده خیلی اما بنظر شما اون هم اگه دوسم داشت میرفت شکایت کنه؟🥺با این جریانات احتمال ازدواجمون اگه ی درصد هم بود به صفر رسید بنظرم...خیلی ناراحتم خیلی خستم دارم نابود میشم توی این خونه دیگه🥺🥺🥺چرا باید بابام اینطوری کنه چرا🥺🥺🥺منم آدمم ی توانی دارم بخدا
اخه الان اصن وقتش نیس..نه من شرایطشو دارم نه اون..ی چند سال دیگ وقتش میشه...اما با این همه شکایت و د ...
فکرش رو هم نکن
با این اخلاق بابات اصلا این رابطه های طولانی به درد تو نمیخوره
میخوام بهت بگم....همینکه تو قوی هستی کافیه تا ب هر چی ک تو دلتِ برسی... آرزوها مقدسن اونارو خدا تو دل شما گذاشته ازشون سرسری نگذرید.... "قسم ب لحظه ای ک زجر میکشی و با درد میخندی، خدا میبینه و تو رو ب خواستت میرسونه...."