2777
2789

شماره رو گرفتم و بوق خورد بعد از چندتا بوق صداش تو گوشی پیچید -بله؟ تلفنو به طرف مصی گرفتم با روسریش اشکهاشو پاک کرد و گوشی رو گرفت و گفت:سلام همایون خان مصی هستم...گوشمو نزدیک بردم تا صداشو بشنوم با صدای مهربونش گفت:سلام مصی خانم احوال شما؟ کاری داشتید؟ مصی همونطور که گریه میکرد گفت:همایون خان خونه خراب شدم بدبخت شدم بابای اختر به رحمت خدا رفت...

-کی؟ مصی آهی کشید و گفت :امروز دکتر برگه گواهی فوتشم داد همایون خان دست تنهام بی کسم...اینجا غریبم..همایون حرفشو برید و گفت: تا یکساعت دیگه اونجام منتظرم باشید و قطع کرد...نشستیم و زار میزدیم خودمون رو میزدیم اه و ناله میکردیم از خاطراتش میگفتیم یبار میخندیدیم یبار گریه حال هممون بد بود دوباره حالت تهوع گرفتم و به باغ پناه بردم بدتر شده بودم و سرم چنان گیج میرفت و ترسیده بودم که مصی درد و ناله اشو ول کرد و بهم آب قند داد ولی هنوزم تمام تنم میلرزید..باقر شونه هامو میمالید و میگفت:اختر چت شد تو رو خدا یچیزی بگو چرا انقدر سفید شدی؟لبات کبود شده...مصی آرومش کرد و گفت:ترسیده چیزی نیست انگشت شصتشو به سقف دهنم چسبوند و دوبار بالا کشید و گفت:خوب میشه بلند شو کنار نترسونش بدتر..چادر گل دار مصی رو روی بابا کشیده بودن و هیچ کدوم جرئت نداشتیم ازش چشم برداریم مرده خیلی خوف ناک میشه...انگار اشکهامون هم تموم شده بود و فقط هق هق میکردیم...در باغ که باز شد جون تازه ای گرفتیم و نمایان شدن همایون تو چهارچوب در...مصی چادر به سرش انداخت و با صدای بلند دوباره شروع به گریه کرد..امبولانس مرده شور خونه بود که بابا رو برداشتن و بردن پاهام توان دنبالش رفتن رو نداشت و باقر و مصی تا جلوی در پشتش فریاد میزدن...همایون اوردشون داخل و گفت:نمیشه جنازه اینجا بمونه غسل و کفنش کنن صبح تحویلش میدن...با ینفر که ندیدمش و تو حیاط بود صحبت کرد و گفت:اشپز خبر کن و دیگ و اجاقم بیار دیگه کارا با خودت پارچه سیاه و اینا هم بگیر...رو به مصی گفت:کسی هست بتونه حلوا و خرما اماده کنه؟مصی به روی زانوهاش زد و گفت:کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم اره هست گلثوم هست عمه اختر...زنگ زدم خبر دادم همشون میان فردا..

سرم پایین بود میدونستم اگه نگاهم بهش بیوفته و دلم طاقت نمیاره و به طرفش پرواز میکنم..سنگینی نگاهاشو حس میکردم به باقر گفت:دنبالم بیا و رفتن بیرون سر و صدا میومد...از پشت پنجره نگاهشون کردم چندنفر اومده بودم پارچه سیاه میزدن و دیگ و قابلمه های بزرگ رو اون سمت باغ میبردن...مصی چادرشو به کمر بست و گفت :برم کمک کنم نمیزارم مجلس بابات بد برگزار بشه...


🌿🌿🌿❤️🌿🌿🌿

مصی چادرشو به کمر بست و گفت:برم کمک کنم نمیزارم مجلس بابات بد برگزار بشه...ریحان و رشید دنبالش رفتن و من موندم اصلا حالم خوش نبود آب قندو سر کشیدم و انگار بهتر شدم آروم آروم قدم برداشتم و داشتم بیرون میرفتم که هیکل همایون جلوم نمایان شد بالاخره نگاهم به نگاهش گره خورد حال خرابم کم بود بدتر تمام بدنم یخ کرد بعد از این همه مدت دیده بودمش چقدر ته دلم خوشحال بودم چقدر از اینکه بود خوشحال بودم...زیر بغلمو گرفت و برم گردوند داخل و گفت:این چه رنگ و روییه؟ مگه مریضی؟ با سر گفتم نه...نشوندم و گفت:بیرون نیا همینجا بشین انگار حالت خوب نیست..سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی،، صداشو میشنیدم که مصی رو صدا میزنه و به صورتم آب میپاشیدن...همایون زیر بغلمو گرفت و با کمک مصی عقب ماشین سوارم کرد و گفت:قراره ظرف و ظروف بیارن آوردن تحویل بگیرید من اختر رو ببرم یه درمانگاه خیلی حالش بده...مصی با صدای گرفته اش گفت: منم بیام؟همایون همونطور که سوار میشد گفت:نه بمونید وسایلا رو بگیرید گفتم برنج و روغن این چیزا بیارن حواست باشه کم نباشه...زود برمیگردم از تو جیبش یه دسته پول به مصی داد و گفت:هرچی کم بود باقر رو بفرست بخره...فامیلاتون کی میرسن؟مصی موهاشو از بغل روسری داخل زد و گفت:والا نمیدونم اگه الان راه افتاده باشن عصر اینجان...آشناها که میان بقیه هم میمونن صبح میان...--شام چی کار میکنید؟هرچی لازمه بگو بگیرن آشپز گفتم بیاد بپزه...پاشو رو گاز گذاشت و راه افتاد، روی صندلی عقب خوابیده بودم...همایون گفت:چرا زودتر بهم خبر ندادید بابات مریضه یه بیمارستان خوب میبردمش...دستهامو روی صورتم گذاشتم و دوباره بابا یادم افتاد و شروع کردم به گریه..خیلی حال بدی داشتم ..همایون منو به همون بیمارستانی برد که قبلا هم برده بودم، کمک کرد پیاده بشم و چادرمو روی سرم انداخت دندونام توان اینو نداشت که نگهش دارم و جلو کشیدم دستمو محکم گرفته بود زیر زیرکی نگاهش میکرد چقدر ارامش داشتم وقتی اومده بود حتی غم دوری بابا هم برام راحت شده بود چقدر تشنه آغوشش بودم تشنه یه بوسه.... به گفته دکتر فشارم پایین بود بهم سرم زدن و توش چندتا آمپول روی تخت خوابیدم و همایون چادرمو روم کشید، پرده بغل تخت رو کشید و خودش لبه تخت پشت بهم نشسته بود چندبار میخواستم دستمو روی دستش بزارم ولی جزئت نمیکردم..اشکهامو پاک کردم و بی صدا گریه میکردم، چطور تونسته بودم از همچین مردی دوری کنم داشتم دیوونه میشدم پرستار زن بود و اومد داخل دوباره فشارمو گرفت و رو به همایون گفت:هنوزم فشارش پایینه...همایون باهاش بیرون رفت....



🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

کجا بخونیم

عزیزمن این رمان تازه میاد یکی صبح یکی عصر 

والا بگمم نه برای شما سودی داره نه برای من 

شما که عجله داری فکر نکن از روی قسط این کارو میکنم نه این رمان یکی صبح میاد یکی عصر و منم اینجا میزارم 


همایون باهاش بیرون رفت نمیتونستم بخاطر سوزن تو دستم روسریمو محکم کنم کلافه هی سعی میکردم ولی نمیشد...همایون اومد داخل و با دیدنم گفت:چیکار میکنی؟جلوتر اومد خم شد و گره روسریمو دوباره داشت میبست بازدم نفس هاش بهم میخورد و عطر تنش مستم میکردم چقدر بهش نیاز داشتم دیگه محرم نبودیم ولی هنوزم اون عشق پاک من بود بهم کمک کرد نشستم متکارو پشتم گذاشت و خودشم روبروم رو تخت نشست لبخند قشنگی بهم زد و گفت:دکتر گفت ازمایش خونتو فرستاده تا جوابش بیاد و فشارتم بیاد بالا بعد مرخصت میکنه انگار یکم بهتر شدی؟سرمو پایین انداختم دیگه سرگیجه نداشتم و گفتم:چرا بهم محبت میکنی؟داری با این کارت تنبیهم میکنی یا داری تلافی میکنی؟؟اخمی کرد و گفت:تلافی چی رو بکنم؟اختر من به خواسته ات احترام گذاشتم من نمیتوتم به زور نگهت دارم اگه یبار تصمیم محکم نمیگرفتی هر روز زندگیمون با شک و دو دلی تو میگذشت...چندماه منتظرم تا زنگ بزنی و بگی برگرد تو چطور میتونی انقدر با خودت با من سنگدل باشی؟!

حق با همایون بود ولی اون نمیدونست که من عادت به خوشبختی نداشتم و همش فکر میکردم بالاخره یروزی ولم میکنه یروزی میرسه که دلشو میزنم! مگه هم خونم علی این کارو نکرد از یه غریبه چه توقعی میشه داشت...دستشو روی دستم گذاشت و گفت: به من نگاه کن...سرمو بالا گرفتم لبخندی زد و گفت:خیلی جات تو زندگیم خالیه...خانواده ام همشون رفتن ترکیه یک ماهی میشه از خونه بیرون نرفتم من جز تو کسی رو دیگه ندارم اختر...نکن این خوشبختی رو ازمن و خودت دریغ نکن.دیگه طاقت نداشتم حق با همایون بود نه تنها که فراموشش نکردم بلکه هر روز تو آتیش عشقش سوختم و هر روز عاشقتر شدم...خودمو جلو کشیدم و خواستم بغلش کنم یه نامحرم رو که تمامم مال اون و تمامش من بود...پیش دستی کرد و جلو اومد و محکم بغلم گرفت تو آغوشش گریه میکردم برای داغ پدرم حالا منم کسی رو نداشتم...سرمو بوسید و آروم گفت:گریه نکن میدونی که تحملشو ندارم اشکهامو پاک کرد و دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت:از اینجا که بریم بیرون مستقیم میریم محضر عقد میکنیم شناسنامه هارو فردا میدم توش وارد کنن دیگه نمیزارم بچه بازی در بیاری...پرستار اومد داخل همایون عقب کشید..پرستار خنده اش گرفته بود ولی خودشو کنترل کرد و گفت:همایون خان دکتر گفت بهش آب میوه بدید تا فشارش بیاد بالا و بعد یه آمپولم داره باید بزنم اگه میشه برید بیرون...همایون بیرون رفت..پرستار آمپول رو تو سرم زد و گفت:اخرین بار کی ماهانه شدی؟با تعجب نگاهش کردم دوباره پرسید عادت ماهانه رو میگم کی شدی؟یه لحظه خودمم خشکم زد کی شده بودم؟!!

انقدر گرفتار مریضی بابا و دوری همایون بودم که یادم نمیاد اولین روزای عید بودم!!! تپش قلب گرفتم...پرستار دستمو گرفت و گفت:آروم باش چی شد بهت؟...به زور نفس میکشیدم انگار روحم داشت از تنم جدا میشد.دکتر اومد بالا سرم و گفت:آروم باش چی شد مگه؟بهش یدونه مسکن بزن...مانع شدم و گفتم:یعنی چی؟من کی عادت ماهانه شدم؟دکتر خندید و گفت:از من میپرسی؟من از کجا بدونم دخترم جواب آزمایشات بیاد معلوم میشه که احتمال من درسته یا نه!؟!

همایون از پشت سرش گفت: چه احتمالی دکتر؟

دکتر به طرفش چرخید و گفت:چه نسبتی با هم دارید؟همایون ابمیوه و کیک رو بغل تخت گذاشت و خواست چیزی بگه که من گفتم:همایون خان همسرمه..دکتر پوفی کرد و گفت:احتمالا خانمت بارداره اولین بچتونه؟همایون نمیدونست بخنده یا تعجب کنه دستی تو موهاش برد و بین خنده اش گفت :بارداره؟ چند وقته؟

دکتر دستی رو شونه همایون گذاشت و گفت:من احتمال میدم تا جواب ازمایش نیاد مطمین نیستم بعدشم باید دکتر زنان ببیندش و بگه من دکتر عمومی ام نمیدونم...دکتر بهم نگاهی کرد و گفت:تا جواب بیاد بهش آبمیوه بده ضعف داره بهتر میشه من نمیتونم بهش دارو بدم اگه باردار باشه..اون همش یه احتمال شیرین بود..دکتر و پرستار که رفتن همایون روی تخت نشست و بهم خیره شد داشتم از هیجان و خجالت آب میشدم..انگار گر گرفته بودم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت:اختر یعنی میشه؟اول که دیدمت گفتم چقدر تو نبود من بهت خوش گذشته که انقدر چاق شدی نگو تو حامله ای؟اون حالت تهوع ها سرگیجه ها..سری تکون دادم و گفتم:ولی تا امروز حالت تهوع نبود..فقط میل به خوردن داشتم از هیچی سیر نمیشدم..دستامو بوسید و گفت:چه احتمال درست باشه چه غلط من یه ثانیه هم دیگه ولت نمیکنم حتی اگه نخوای به زور نگهت میدارم.. انگار داغ بابا یادم رفته بود یه حس غیر قابل توصیف داشتم فقط دلم میخواست خواب نباشه و حقیقت باشه..همایون به زور بهم ابمیوه داد حالم بهتر شده بود..دست همایون بین دستم بود و ول نمیکردم سرمم تموم شده بود و منتظر جواب دکتر بودیم..پرستار اومد سرمم رو جدا کرد و گفت:برید اتاق دکتر اینجا نمیان جواب آزمایشاتون اونجاست..مسیری نبود ولی پاهام میلرزید، اون روز بدترین روز عمرم بود که پدرم تکیه گاهم فوت شد و همون روز تبدیل شد به قشنگترین و خاص ترین و بهترین روز من..دکتر با دیدنمون لبخندی زد که هنوزم چهره اش تو خاطرم و گفت:مبارک باشه حدسم درست بود خانم شما بارداره تو اولین فرصت برید پیش یه ماما تا کارهای لازمتون رو انجام بده من دیگه نمیتونم بهتون دارویی بدم..اینم جواب آزمایشات...

بچه گفتم مال من نیست از اولم براتون توصیح دادم برید بخونید  اگ نمیخاید نمیزارم 💙یکم درک کن ...

اسی بزار

داستان به جاهای هیجانی رسیده

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز