2777
2789

دختر بودن خیلی سخته مخصوصا تو زمونه ای که پسرها میشدن همکار و همراه پدر ولی دختر یه حس غریبی بود درست بهمن ماه سال چهل و سه مادرم تو سن چهارده سالگی منو بدنیا اورد یه دختر سفید مثل برف چشم های روشن و موهای بور به پدرم رفته بودم اونم بور بود اسممو مادرم اختر گذاشت...چیزی از مادرم به خاطر ندارم فقط اسمش (زهرا)دوسال بعد دی ماه برادرم باقر بدنیا اومد ولی مادرم به صبح نکشیده ترکمون کرد و رفت...مادر پدرم بی بی شد مادر ما...بی بی مهربون بود ولی پیر و خمیده باز از هرکسی برامون عزیزتر...وضع مالی خراب پدرم و هزینه های خونه کمر شکن پدرم کارگر بود و روزیش تو دست مردم اگه جایی بنا کاری بود خشت و گل چینی بود میرفت و اگر هم نبود روزی ما وابسته به گاو بی بی بود که شیرشو میفروخت و یه چیز میخوردیم...کودکی من و باقر با سختی گزشت بدون محبت مادر و پدری که از خستگی سر سفره میخوابید...بی بی همون که شیر میدوشید و برامون غذا درست میکرد خودش یه دنیا بود عمو عمه هاممهر کدوم گرفتاری خودشون رو داشتن...روزهای پر از حسرت ما فقط هشت سالم بود که دوباره یتیم شدیم و بی بی ترکمون کرد قشنگ یادمه من و باقر از لای در به جنازه بی جونش که تو حموم غسلش میدادن خیره شده بودیم و خشکمون زده بود...بی بی اهل محبت کردن نبود ولی حداقل جای مادرمون رو پر کرده بود...مراسمشم مثل خودش بی ریا و ساده بود یه آبگوشت برای روز سوم و ختم کفایت میکرد...عموی بزرگم خیلی تو هزینه ها کمک کرد و پدرم زیاد بهش فشار نیومد...دیگه تنها شدیم...یشبه شدم زن خونه لباس بشورم جارو کنم دیوارا رو لاوا بکشم(یجور کاه گل که بجای سیمان به دیوار میکشیدن)حسرت مدرسه و یه غذای روغنی رو دلمون بود هفته ها بود که بابا کار میکرد و روزها من و باقر تنها بودیم...

چهلم بی بی که گذشت عمه فریبام که خیلی از ما خوشش نمیومد و همیشه دعوامون میکرد رفت و امدهاش شروع شد میشنیدم که داره از یه نفر پیش بابا تعریف میکنه اسمش مصی بود، خواهرشوهر خودش به اصطلاح ترشیده بود بیست و دو سه سال سن داشت و عمه رو به بابا گفت:کریم برادر من بی بی هم که دیگه نیست کی میخواد بپزه بشوره هم میاد زنت میشه هم بالا سر بچه هاته...اختر دختر خدایی نکرده یکی تو نبود تو اومد تو خونه چه خاکی تو سرت میریزی...بابا غرید و با گفتن الله اکبرکوتاه بیا فریبا مگه اخر زمون شده من وضعمو که میبینی دوتا اتاق خشت و گلی دارم و یه گلیم و یه خرت و پرت دختره مردم به چه امیدی بیاد اینجا...اگه گاو بی بی نباشه ما زمستونا از گشنگی میمیریم...عمه نزدیکتر شد به بابا و گفت:واسه همینه میگم مصی رو بگیر جاهاز میاره یه خرمن خونه اقاش کار کرده تو باغ طلا داره...مگه همین رسول (‌شوهر عمه) کم دارایی داره باباش میده بهت یه عمر خیالت راحته همون سر زمیناشونم کار کنی از این آوارگی در میای...تو ماشاا...هزارتای جوونا خوشگلی کافیه اون ریش و سیبیل رو بزنی و یه دست لباس تنت کنی مگه چندسالته؟؟؟بابا دستی تو ریش های بورش کشید و گفت:سی سالمه خواهر 

-خوب مصی بیست و دو سالشه نه پیر نه خمیده سر و صورتشو اصلاح کنه صدتای زهرا خدابیامرز بر و رو داره...تا حالا تو آینه به خودت نگاه کردی چقدر قشنگی اختر هم به تو رفته خیلی خوشگله بزار این طفل معصوما هم مادر داشته باشن...میدونستم که عمه دلش به ما نمیسوزه و میخواد خواهر شوهرشو بندازه به بابا ولی حق داشت بابا خیلی خوشگل بود اخرین بچه بود و ته تغاری...ولی شانس نداشت...بالاخره عمه فریبا انقدر رفت و امد تا بابا قبول کرد...مصی رو تا بحال ندیده بودم...دوتا اتاق کوچیک داشتیم و زمستونا از صدجای سقف آب میچکید...اقا رسول یه هفته تمام اومد و اون دوتا اتاق رو تعمیر کرد، رنگ زدن تیر های سقفم رنگ زدن جهیزیه مصی رو اوردن و چیدن باورم نمیشد چه گلیم هایی حتی واسه اتاق مهمون فرش بافته بود خودش...رختخوابا بوی گل میدادن ملحفه های سفید گل دار پردهای مخمل تو خوابمون هم نمیدیدیم...چندتا قابلمه و ظرف و ظروف...عمه مارو برد خونه خودش اول مستقیم مارو با خودش برد حموم انقدر آب جوش ریخت و تنمون رو کیسه کشید که سبک شدیم موهای بلند بورمو بافت و گفت:براتون امشب یه مامان جدید میاد با خودش حرف میزد و گری

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ما چه میدونستیم مادر یعنی چی ازش حتی یه عکس هم نداشتیم...اونشب خونه عمه موندیم و از همه جا بی خبر اونشب مصی شد عروس بابا و رفت تو حجله...صبح عمه که بیدار شد مارو بیدار کرد و بدون صبحونه برد خونمون...همه جا تر و تمیز بود و برای مصی چه سینی صبحانه ای اورده بودن بهمون لبخند زد و گفت:خوش اومدید کوچولوها بیاید داخل صبحونه خوردید. جفتمون یه گوشه وایستادیم و از خجالت تو خونه خودمون نمیتونستیم قدم برداریم مصی بلند شد و موهای مخملی بلندش ریخت دورش جلو اومد و با اشاره به عمه گفت بره و پارچه سفیدی رو که تا زده بود به عمه داد و گفت: من مراقبشونم برو...عمه داخل پارچه رو نگاهی زد و گفت:خواهرامم باید ببینن که فردا حرف در نیاد توش...صبحونه بخور میان دنبالت بری حموم...عمه که رفت تنها چیزی که تو ذهنم بود نامادری یه چیز ترسناک ولی با محبت مارو کنار خودش نشوند و بهمون صبحانه داد باقر رو بغل گرفت و گفت:منم مثل شما سالهاست مادر ندارم و تنهام...من هیچ وقت مادر بدی براتون نمیشم...باقر چقدر اروم سرشو به سینه مصی فشرده بود و چشم هاشو بسته بود...

اونروز قشنگترین روز تو زندگی ما بود...شب بود که بابا از سرکار اومد مصی شام پخته بود خشکبار زیادی رو جهیزیه اورده بود یه دمپختک خوشمزه هنوزم یادش میکنم لذت میبرم...یه سفره چهار نفری بابا با عشق بود که به مصی نگاه میکرد خیلی با محبت باهاش رفتار میکرد...شام که خوردیم مصی ظرفهارو جمع کرد و برای بابا چایی برد و رفت تو اونیکی اتاق رختخواب من و باقر رو پهن کرد و برای خودشو بابا تو اونیکی اتاق...ما عادت داشتیم به تنهایی خوابیدن باقر به طرفم چرخید و گفت:یعنی بازم که مامان داریم باید تنها بخوابیم...سرشو بغل گرفتم و گفتم:مگه من رو دوست نداری باهم میخوابیم.باقر خوابید و من غرق در افکارم خوابم برد...روزها میگذشت و مصی با محبت و مهربونی با ما رفتار میکرد همه چیز قشنگ و باور نکردنی بود...همیشه لباس تمیز تنمون بود و با شکم سیر میخوابیدیم بابا رو زمین پدر مصی کار میکرد و درآمدش خوب بود هیچ وقت مصی تو تمام اون یکسال سرمون داد نزد و هربار که خونه پدرش میرفت دلمون براش تنگ میشد برعکس اون عمه فریبا هر وقت میومد انقدر بهمون اخم میکرد و سرمون غر میزد که تا ساعتها حالمون بد بود...مصی بعد از یکسال باردار شد اونموقع من نه سالم بود و بیشتر کارها خونه رو من انجام میدادم تا مصی

بالاخره ریحان بدنیا اومد خواهر کوچیکم شبیه خود مصی بود یکم سبزه و مشکی برعکس من و باقر برخلاف گفته های عمه محبت مصی کم نشد که بلکه بیشترم شد و من فقط مراقب خواهرم بودم و تمام کارا رو خودش میکرد باقر هم که با بابا میرفت سرزمین و کار میکرد تو سنی بودم که اگه هیکل درشتی داشتم حتما شروع اومدن خواستگار بود ولی من ریز و لاغر بودم...من برای ریحان مادری کردم و مصی هم برای من...بارداری شیره به شیره مصی باعث شد که کلا ریحان با شیر گاو بزرگ بشه و من تر و خشکش کنم دختر نه ساله ای که قد یه زن هفتاد ساله تجربه داشت...

برادرم رشید هم بدنیا اومد و خونمون پر جمعیت شد...

روزا از پی هم میگذشتن و من و مصی مثل دوتا خواهر بودیم...پایان دوازده سالگی بودم و دوتا بچه رو بزرگ کرده بودم...عمو بزرگم که حاجی بود و تو ده بالا زندگی میکرد و وضع خوبی هم داشت برای یدونه پسرشون پیغام فرستاده بودن برای خواستگاری من...ما رفت و آمد نداشتیم و فقط شنیده بودم که زنعمو دختر یه مرد ثروتمند بوده و عمو تو زمین هاشون کار میکرده و چون زنعمو زیاد بر و رو نداشته, باباش میده به عمو و اینجوری میشه که عمو میشه حاجی و پول دار ولی چه فایده که حتی سالی یبارم سری به برادر و خواهرش نمیزد...عمه بزرگم گلثوم تو یه ده دیگه بود و اون اومده بود برای خواستگاری... خودش به حاج عمو پیشنهاد داده بود منو برای تنها پسرش علی بگیره...و کلی تعریفمو کرده بود بجز علی چندنفر هم تو ده خودمون پیغام داده بودن ولی به قول مصی تا هرچی قسمت باشه...نمیدونم چرا وقتی اسم علی رو شنیدم دلم یجوری شد من که تا بحال ندیده بودمش پس چرا فکر میکردم میشناسمش...بابا راضی بود کی بهتر از برادرش...علی آخرین بچه بود و بعد از شیش تا دختر اونم با هزارتا نذر و نیاز بدنیا اومده بود، پشت در ف*ال گوش وایستادم و گوش میدادم عمه به بابا گفت: علی سنی هم نداره از سربازی معاف شده حاج داداش براش سنگ تموم میزاره دخترت بی مادر بود سختی کشیده ولی اونجا خانمی میکنه...کنیز زیر دستشه فقط کافیه دوتا بچه هم بیاره دیگه میشه همه کاره مگه زری(زنعمو)چندسال دیگه میخواد عمر کنه سه جلدشو دیدم ده سالم از حاج داداش بزرگتره الکی نبود که دختر کدخدا بود چرا دادنش به داداشش ما...داداش من این شانسه که در خونتو زده تو رضایت بده من شب جمعه میارمشون اینجا من مطمئنم علی کافیه یبار اختر رو ببینه دیگه ول

اختر رو ببینه دیگه ولش نمیکنه دخترت مثل قرص ماه میمونه...بابا دل نگرون بود و گفت:گلثوم خودتم میدونی که زهرا خدابیامرز رو برخلاف میل فریبا گرفتم اونموقع فریبا میگفت برم از طایفه شوهرش زن بگیرم ولی من زهرا رو خواستم بعدشم

ولی من زهرا رو خواستم بعدشم باهرجور سختی بود بچه هامو بزرگ کردم...همین الانش مصی براشون کمتر از مادر نبوده...وقت شوهر کردنشه حق با توعه کی بهتر از برادر خودم درسته با ما رفت و آمد نداره و به قول گفتنی ما بوی گاو و گوسفند میدیم ولی اختر از خون خودشه نمیزاره بچم بهش سخت بگذره ...باشه خواهرم بگو بیان ان شاالله که خیره...

تو دلم چه خبر بود که الکی میخندیدم رفتم تو آینه سر طاقچه به خودم نگاه کردم تا به اون روز انقدر دقیق هیکل لاغرمو ندیده بودم حتی هنوز گوش هام سوراخ نبود یهو دلم گرفت بعد از رفتن من مصی و بچه ها دست تنها میشدن...از پنجره حیاط رو دیدم مصی رشید رو پشتش با چادر بسته بود و شیرهای دوشیده رو میریخت تو ظرفهای مشتری...ریحان هم که هنوز گوشه اتاق خوابیده بود چقدر تنبل بود اون دختر...باقر دوازده سالش بود ولی کارگری میکرد...دلم برای این خونه تنگ میشد برای پدرم برای خواهر و برادرهام...اشکم از روی گونه غلطید و زمین ریخت...مصی در چوبی اتاق رو باز کرد و گفت:اختر برو یه چایی ببر واسه عمه ات، چقدر حرفهاشون طولانی شد...متوجه صورت غم گرفته ام که شد جلوتر اومد و گفت:چرا گریه کردی نکنه گلثومم مثل فریبا فقط بلده شمارو ناراحت کنه...؟؟با پشت دست اشکهامو پاک کردم و گفتم:نه مامان چیزی نیست صدامو پایین تر آوردم و گفتم:عمه گلثوم اومده واسه اجازه خواستگاری بابامم قبول کرد...مصی لبه پنجره نشست و گفت:واسه کی؟؟-پسر عمو حاجی...

مصی یکم فکر کرد و گفت:میشناسمش مامانش زری دختر کدخدا بوده وای دخترم مبارکه میری سر خونت خوشبخت میشی ان شاالله...

دستهاشو برام باز کرد رفتم بغلش من تو آغوشش جای خالی مادرمو پر کرده بودم، مصی یه زن نمونه بود حتی گاهی خودش منو حموم میبرد و موهامو حسابی میشست و به اصطلاح چنگ میزد تا براق بشه...عمه گلثوم برای ناهار موند و بعدش رفت...بابا و مصی دور از چشم من صحبت کردن و من در رویا خیالبافی میکردم، شنیده بودم که علی هم شبیه خودمه و بور، همش سعی میکردم صورتشو تصور کنم...مصی یدونه از لباسهای مجردی خودشو برام کوچیک کرد یه پیراهن آبی بود و یه روسری آبی گل دار داشت...پنج شنبه برای ناهار قرار بود بیان از شبش بابا چندتا مرغ خریده بود و سر بریده بود...سالاد گوجه خیار (شیرازی)رو مصی با سلیقه خورد کرد و برنجشو دم گذاشت، عمه فریبا از کله سحر برای فضولی اومده بود...مصی یه خورشت بادمجان

5مصی بجای من جواب داد:فریبا مگه اختر چشه هزارماشاالله هزارتا هنر داره مرغ و پلو رو اون درست کرده سالاد رو اون خورد کرده و بهم چشمک زد...خنده ام گرفت و چیزی نگفتم نزدیک ظهر بود که اومدن از پشت پرده های توری یواشکی نگاهشون میکردم من تو آشپزخونه کنار ریحان و رشید بودم عمو رو که دیده بودم ولی زنعمو رو جز مراسم بی بی که اونم فقط اومد و یه سر زد و رفت دیگه ندیده بودم یه زن خوش پوش لاغر اندام با کفش های پاشنه بلند درسته اوناهم تو ده بودن ولی ده بالا خیلی امکانات بیشتری از ما داشت حداقل آب لوله کشی و خونه های آجریش... یه گردنبند طلای بلند تو گردن زنعمو از ساق پاش به بالا پیراهن تنش بود و یه روسری روی موهای رنگ شده اش انداخته بود مچ پاهاش لخت بود و تا به اونروز هیچ زنی رو ندیده بودم که پاهاش بدون جوراب باشه...کیف دستی پولک دوزی شده زیر بغلش بوی عطر هاشون میومد درست حدس زده بودم علی شبیه خودم بود، بور و خوشگل قدش متوسط بود و یه پیراهن سفید و یه شلوار سفید تنش بود دوتا دختر هم باهاشون بودن که از ابروهای پر پشت و صورت پر موشون مشخص بود که مجردن، اونا دختر عموهای ترشیده ام بودن که مجرد بودن و از علی بزرگتر بودن...عمه گلثومم اومده بود...مصی قشنگ بلد بود از مهمونا پذیرایی کنه چای و میوه رو که داد اومد اشپزخونه و تا منو دید دهنشو کج کرد و گفت:زری همچین افاده میاد یکی ندونه میگه دختر رضا شاه...خانم میگه من قند نمیخورم ضرر داره کوفت هم بخور...سینی رو برداشت و بشقابهای چینی جهیزیه اشو از لابه لای روزنامه بیرون آورد و گفت مگه خانم تو ظرف استیل غذا میخوره براش چینی میبرم روشو کم کنم...عمه گلثوم چاق بود و مهربون غرید و وارد شد و گفت:خوب مصی صداتو میشنوه تا چشمش به من افتاد صلوات فرستاد و بهم فوت کرد و گفت:‌به به چه دختری کاش پسر خودم بزرگ بود عروس خودم میشدی...بیا اختر جان بریم داخل سراغتو میگیرن...دستهام شروع به لرزیدن کرد عمه اخمی کرد و گفت:محکم باش انقدر ضعیف نباش خواستگارن دیگه علی یه پارچه اقاست حالا بعدها به حرفم میرسی..دنبال عمه راه افتادم عمه در رو که باز کرد شروع کرد به کل کشیدن و همه نگاها چرخید به طرف ما...


باهزار استرس پاگذاشتم داخل,,

تک تک خوش امد گفتم علی به احترامم بلند شد سرمو بلند نمیکردم زنعمو متکاهارو صندلی کرده بود و نشسته بود روشون دستشو جلو اورد و بوسیدم دستی به سرم کشید و همراه با لبخندش گفت:گلثوم راست میگفت، چقدر شبیه هم هستن بهم میان چه عروس خوشگلی...معلوم بود که زنعمو پسندیده...دختراش کنارش بودن و از نگاهای پر مهرشون خوشم اومد یه لحظه نگاهم تو نگاه علی افتاد از خجالت همونجا کنار عمه و روبروی علی نشستم...زنعمو با چشم و ابرو با علی صحبت میکرد و با دخترهاش پچ پچ میکردن حاج عمو بهم لبخندی زدو گفت:هزارماشاالله تو مراسم بی بی یذره بچه بود، اختر سختی زیاد دیده بی مادر بزرگ شده من که پسرش بودم تحمل غر های بی بی رو نداشتم این طفل معصوم چی کشیده...زنعمو دقیق تر نگام کرد و موهای طلایی بافته شده ام رو که تا کمرم بود رو دستی کشید و گفت:خوب سختی کشیده حالا قراره بشه زن پسر یکی یدونه ما...چی از این بهتر هزارتا دختر آرزشونه زن علی بشن یکیش دختر برادر خودم، درس خونده پنج کلاس سواد داره ولی گلثوم گفت میدونه سلیقه علی چیه و پیشنهاد داد ظاهرا هم که علی پسندیده...با شنیدن این حرف قند تو دلم آب شد پس علی پسندیده بود، لبخند رو لبهام نشست بابا و عمو در مورد قدیم ها صحبت میکردن و طولی نکشید که دختر عمه گلثوم و مصی سفره رو پهن کردن چه سفره رنگارنگی...مصی خیلی خوب آبرو داری کرده بود دوغ و سبزی تازه و عطر ریحون و مرغ و برنج و بادمجون چه سفره رنگارنگی علی روبروم نشسته بود و کمی غذا کشید، تمام حواسش پی من بود زنعمو دستش را روی شونه ام گذاشت و گفت:بهش غذا بدم از رو متکاها پایین نیومد...غذا کشیدم و بهش دادم همه تعریف میکردن و میخوردن مصی با حسرت نگاهم میکرد و میدونستم که از ازدواج من و دوریم ناراحته...ریحان و رشید انگار بچه های خودم بودن...چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم و همش خجالت میکشیدم ظرفهارو جمع کردیم که زنعمو گفت من بشینم چایش را نوشید و گفت:حاجی شروع کن آفتاب تا نرفته باید برگردیم...عمو صلوات فرستاد و گفت:داداش اگه اجازه میدی دختر به ما میدی ما هم شروع کنیم؟؟بابا به دهن عمه گلثوم چشم دوخت و عمه گفت:این چه حرفیه داداشای من چی از این بهتر عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونها بستن 

من سرم پایین بود ولی گاهی سنگینی نگاه علی رو حس میکردم...بابا چیزی نمیگفت و سکوت کرده بود زنعمو رو به بابا گفت:من جهیزیه نمیخوام یه اتاق برای پسرم بچینم نمونه همه لوازمشو از شهر میخرم دیگه خودتونم میدونید که وارث این همه ثروت فقط علی...اختر هم جای غریب نمیره خونه عموش انگار خونه خودشه...بابا نگاهم کرد و گفت:زنداداش حتی مصی که نامادریشون هیچ وقت نذاشته ناراحت بشن میدونم پاره تنمو دست شما میسپارم و خیالم راحته...-پس مبارکه انگشترشو از دستش بیرون آورد و دستمو تو دست گرفت و تو انگشتم کرد همه دست میزدن و مصی با گوشه روسریش اشک هاشو پاک میکرد عمو رو به بابا گفت تا عصر دامادم میاد صیغه محرمیتشون رو میخونه و تا شب نشده و آفتاب هست ما راهی میشیم...بلندشو دخترم لوازمتو جمع کن.بابا نگران پرسید اخترو هم مگه میبرید؟زنعمو گفت:اره دیگه اینجا چی هست که بخواد بمونه میبرمش بفرستمش آرایشگاه یه چند دست خیاط براش لباس بدوزه از همه مهمتر لباس عروسشو بدوزه خودشم لوازم اتاقشو به سلیقه خودش بچینه بعدش شیرینی خوران و حنابندان و عروسی سه روز باشه همه مهموناتونم بیارید خونه ما مگه چندبار پسرم داماد میشه...میخوام دوتا گاو براش بکشم سه شبانه روز آشپزا بپزن و مهمونا بخورن...من طایفه دارم از شهر مهمون دارم نمیخوام با این سر و وضع و اینجارو ببینن...بابا و عمه ها ناراحت شدن زنعمو به زبون تلخ داشتن معروف بود!

من به این زودی آمادگی رفتن به اونجا رو نداشتم ولی جرئت حرف زدنم نداشتم.با اشاره مصی عذر خواهی کردم و رفتم بیرون انگار تازه میتونستم نفس بکشم مصی دستمو گرفت و گفت:وای دختر دارن میبرنت...عمه گلثوم از پشت سر گفت بیاید اونور صدا میاد داخل.رفتیم تو آشپزخونه مصی به عمه گفت:اخه الان چرا میبرنش اونجا تک و غریب چیکار کنه این اصلا هیچی از شوهر داری نمیدونه.عمه اخم کرد و گفت:ته دلشو خالی نکن میره خونه عموش ندیدی علی چطوری نگاهش میکرد این پسر هزارتا دختر رو نپسندیده الان اراده شیر هندوستان رو کنه زری نوکر میفرسته براش بیارن...کدخدا پسر دار نشد و تنها وارثش زری بود این همه شوکت و عزت رسید بهش اونم داره میده به تک پسرش...الان چرا بیکاری تا دامادشون بیاد بشین قشنگ براش توضیح بده چخبره خونه شوهر...مصی لبشو گزید و گفت:پناه بر خدا من چی بگم شما خودت بگو...

عمه و مصی با هزار بدبختی برام توضیح دادن و یجوری به دلم وحشت انداختن که آب دهنمو به زور قورت میدادم..از همه بدتر این بود که دخترها نمیتونستن موهای زائد رو اصلاح کنن و با اون وضع میخواستم برم عمه گفت حالا تا عروسی قرار نیست با علی بمونه که میمونه پیش مریم و مینا (خواهرای مجرد علی) بلند شو سینی میوه رو ببر مصی دهنشون خشک شد...توام اختر شروع کن ظرفا رو بشور...کدوم عروس روز مراسم خواستگاریشم کار میکنه اون همه ظرف رو شستم و جمع کردم بقیه چرت بعدازظهری میزدن دستهامو با پایین پیراهنم خشک میکردم که صدایی از پشت سر گفت: خسته نباشی! 

چرخیدم علی بود به روم لبخندی زد، از خجالت و استرس که یه وقت کسی نبینه فرار کردم داخل اتاق از پشت پرده دیدم که وایستاده و داره بهم میخنده اروم گفت: آخه تو که هنوز بچه ای چرا میخوان شوهرت بدن...رفت سمت توالت و من هم خنده رو لبهام نشست.

انگار همه چیز خواب بود و کسی نمیخواست بیدارم کنه...چیزی نداشتم که بخوام جمع کنم چند دست لباس کهنه و رنگ و رو رفته دوتا مرد اومدن و عمو گفت که یکیش داماد بزرگشه و میخواد محرمیت رو بینمون بخونه...مصی چادر سفید رو روی سرم انداخت و نشستم زنعمو علی رو کنار من نشوند و نزدیک گوشمون گفت:خوشبخت باشید صیغه محرمیت جاری شد زنعمو روی سرمون نقل ریخت و گفت ببینید چه مراسم باشکوهی براتون بگیرم...دیگه افتاب داره غروب میکنه بلند بشید بریم...تو اون دوران کسانی بودن که بی حجاب میگشتن و کسانی هم بودن که حجاب داشتن...من با همون چادر سفید توی سرم راهی شدم مصی از زیر آینه و قران ردم کرد...

چقدر همه چیز یهویی شده بود، حق گفتن که اگه قسمت باشه زبونها بسته میشه...هرچقدر باقر و بقیه رو بغل میکردم بازم انگار کم بود هنوز نرفته دلتنگشون بودم حس عجیبی بود یه حال و هوای سنگین و دردناک...عمه گلثوم از بغل مصی جدام کرد و گفت:بس کنید انگار کجا میره کلا یه ساعت تا اونجا راهه بزار بچه با دل خوش بره...مصی هرچی پارچه و وسایل استفاده نشده بود رو گفت برات میفرستم نمیزارم دست خالی بری ولی زنعمو گفت قبول نمیکنه...اولین باری که سوار ماشین شدم علی پشت فرمون نشست و من و زنعمو که هر دو لاغر بودیم جلو و عمو و دخترها عقب تا کجا از آینه عقب رو نگاه میکردم و خانواده ای که فقط سیزده سال کنارشون بودم اشک هام میریخت و اونجور عروس شدن اصلا تو باورم نبود...عمو ازشناسناممو از بابا گرفت تا کارهای محضریشو انجام بده اون راه انگار برای من سالها طول کشید تا رسیدیم یه در آهنی بزرگ که تا باز شد و وارد شدیم یه حیاط که بیشتر انگار باغ بود صدها درخت و مرغ و خروس ها که میدویدن


مرغ و خروس ها که میدویدن از جلوی گاوداری و گوسفندها گذشتیم و علی ماشین رو کنار حوض آبی رنگ وسط حیاط نگه داشت یه عمارت آجری بزرگ وسط حیاط بود سرتاسر ایوان داشت و پایین پذیرایی و آشپزخونه و اتاق زنعمو و عمو بود بالا هم پذیرایی مهمون بود و اتاق دخترها...پیاده که شدم پاهام توان ایستادن نداشت زنعمو به پنجره های اتاقی تو طبقه بالا اشاره کرد و گفت: اونجا بزرگترین اتاق نزدیک چهل متر میشه میخوام اونجا رو براتون آماده کنم تا اونموقع کنار مریم و مینا میمونی...

مریم با تعجب گفت: وا مامان مگه میشه تو اتاق ما مگه جا هست؟ خوب بره پیش علی بمونه اتاق علی بزرگ و جا داره...

زنعمو چشم غره ای رفت و گفت:نشنوم رو حرفم حرف بزنید برید بالا، با صدای بلند صدا زد کسی تو این خونه نیست رحمت فاطی کجایین؟؟؟

رحمت و فاطمه باغبون و سرایدار بودن و آشپز هم داشت زنعمو، کوکب خانم بود که فقط برای آشپزی میومد دیگه باورم نمیشد عموی تنی من انقدر پول و ثروت داشت و اونوقت بی بی سالها از درد بی پولی نالید...

زنعمو یدونه از اتاق های خالی رو بهم داد و گفت:نمیخوام کنار دخترا بهت سخت بگذره اینجا بهتره چیزی خواستی خبر بده...کل لوازم من یه بقچه جمع و جور بود حتی حوله شخصی نداشتم که بیارم...علی پشت سرم وارد اتاق شد، اتاق جمع و جوری بود سرم پایین بود و با ریش های روسری ام ور میرفتم قلبم داشت میومد تو دهنم...علی روبروم وایستاد من تا شونه هاش بودم لاغر بودم ولی قدم کوتاه نبود دستهاشو روی دستم که گذاشت شروع کردم به لرزیدن...دستشو عقب کشید و گفت:از من میترسی؟ میشه نگام کنی؟!

آروم سرمو بلند کردم چشم های روشنش به روم میخندید دوباره دستمو گرفت و گفت:چشم هات عسلیه، تنها فرقمون همینه...(چشم هاش آبی روشن بود، شایدم سبز اصلا نمیشد تشخیص داد تو نور هزار رنگ میشد) دستهام بین دستش بود ما محرم هم بودیم ولی حس خوبی نداشتم...به پنجره اشاره کرد و گفت:به حیاط باز میشه دلت گرفت از اونجا بیرون رو نگاه کن...من هستم چیزی خواستی صدام کن.حق با عمه گلثوم بود علی خیلی مهربون بود و با محبت...تا شام همونجا موندم و وقتی صدام زدن تازه دیدم که چه خونه با نظمی بود سر میز غذا میخوردن زنعمو به صندلی کنار علی اشاره کرد و گفت:بخاطر درد زانوم پارسال از شهر خریدم راحت شدم بشین عادت میکنی...کنار علی نشستم و شام خوردیم چه شامی که حتی نتونستم یه دل سیر بخورم، از بس جو و فضا برام غریب بود...زنعمو و عمو پچ پچ میکردن و بالاخره عمو گفت: سخت نگیر بزار راحت باشن ولی زنعمو چنان چشم غره رفت که عمو سکوت کرد...اونشب کلی گریه کردم و دلتنگ خونمون بودم، همون خشت ها

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز