مرغ و خروس ها که میدویدن از جلوی گاوداری و گوسفندها گذشتیم و علی ماشین رو کنار حوض آبی رنگ وسط حیاط نگه داشت یه عمارت آجری بزرگ وسط حیاط بود سرتاسر ایوان داشت و پایین پذیرایی و آشپزخونه و اتاق زنعمو و عمو بود بالا هم پذیرایی مهمون بود و اتاق دخترها...پیاده که شدم پاهام توان ایستادن نداشت زنعمو به پنجره های اتاقی تو طبقه بالا اشاره کرد و گفت: اونجا بزرگترین اتاق نزدیک چهل متر میشه میخوام اونجا رو براتون آماده کنم تا اونموقع کنار مریم و مینا میمونی...
مریم با تعجب گفت: وا مامان مگه میشه تو اتاق ما مگه جا هست؟ خوب بره پیش علی بمونه اتاق علی بزرگ و جا داره...
زنعمو چشم غره ای رفت و گفت:نشنوم رو حرفم حرف بزنید برید بالا، با صدای بلند صدا زد کسی تو این خونه نیست رحمت فاطی کجایین؟؟؟
رحمت و فاطمه باغبون و سرایدار بودن و آشپز هم داشت زنعمو، کوکب خانم بود که فقط برای آشپزی میومد دیگه باورم نمیشد عموی تنی من انقدر پول و ثروت داشت و اونوقت بی بی سالها از درد بی پولی نالید...
زنعمو یدونه از اتاق های خالی رو بهم داد و گفت:نمیخوام کنار دخترا بهت سخت بگذره اینجا بهتره چیزی خواستی خبر بده...کل لوازم من یه بقچه جمع و جور بود حتی حوله شخصی نداشتم که بیارم...علی پشت سرم وارد اتاق شد، اتاق جمع و جوری بود سرم پایین بود و با ریش های روسری ام ور میرفتم قلبم داشت میومد تو دهنم...علی روبروم وایستاد من تا شونه هاش بودم لاغر بودم ولی قدم کوتاه نبود دستهاشو روی دستم که گذاشت شروع کردم به لرزیدن...دستشو عقب کشید و گفت:از من میترسی؟ میشه نگام کنی؟!
آروم سرمو بلند کردم چشم های روشنش به روم میخندید دوباره دستمو گرفت و گفت:چشم هات عسلیه، تنها فرقمون همینه...(چشم هاش آبی روشن بود، شایدم سبز اصلا نمیشد تشخیص داد تو نور هزار رنگ میشد) دستهام بین دستش بود ما محرم هم بودیم ولی حس خوبی نداشتم...به پنجره اشاره کرد و گفت:به حیاط باز میشه دلت گرفت از اونجا بیرون رو نگاه کن...من هستم چیزی خواستی صدام کن.حق با عمه گلثوم بود علی خیلی مهربون بود و با محبت...تا شام همونجا موندم و وقتی صدام زدن تازه دیدم که چه خونه با نظمی بود سر میز غذا میخوردن زنعمو به صندلی کنار علی اشاره کرد و گفت:بخاطر درد زانوم پارسال از شهر خریدم راحت شدم بشین عادت میکنی...کنار علی نشستم و شام خوردیم چه شامی که حتی نتونستم یه دل سیر بخورم، از بس جو و فضا برام غریب بود...زنعمو و عمو پچ پچ میکردن و بالاخره عمو گفت: سخت نگیر بزار راحت باشن ولی زنعمو چنان چشم غره رفت که عمو سکوت کرد...اونشب کلی گریه کردم و دلتنگ خونمون بودم، همون خشت ها