@پارت_8
+دختر تو میدونی کی هستی؟تو دختر خانی نه یه رعیت زاده بی اصل و نسب که تو کوچه بگرده و عاشق هر کسی بشه و باهاش وعده کنه
_دل آدم این چیزا رو نمیفهمه گل بانو میشه با پدر حرف بزنی
+من هرچی میگم تو گوشت نمیره صحرا؟؟پدر پسره به پدرت گفته چشمش تو رو گرفته این یعنی دیگه نمیشه هیچ کاری کرد اسمش داره میاد روت دختر اسمشم نیاد اونا فامیل شاهن دختر شاه
_ماام کم کسی نیستیم
+آفرین دختر خوبه اینو میدونی دلت میخواد آبروی پدرت حراج کنی؟؟؟ که فردا بگن دختر سر به زیر ملک خان به خواستگارش پشت پا زد و پی ....لا اله الی الله پاشو دختر پاشو ،اینا تب تند جوونیه دیگه ام این حرفا رو نزن
_اما مامان من....
+گفتم ساکت شو صحرا همونی باش که همیشه بودی
بعد از رفتن مامان آماده شدم و به طرف میعاد گاه همیشگی خودم و سیاوش رفتم ،نزذیک دو ساعتی اونجا بودم تا بالاخره سر و کلش پیدا شد و از دیدن من اونجا با اون حال پریشون جا خورد
+صحرا ،حالت خوبه؟ از کی اینجایی ؟
_چند ساعتی میشه زدم بیرون
+باهاشون حرف زدی ؟
_فقط با مامانم
+خب نتیجه ؟ خواستگاری بهم میخوره ؟ کی بیام
_فکر کنم باید فراموشم کنی
+چییییییییییی
_نمیشه سیاوش میفهمی نمیشه مادرم گفت نه اب پاکی ریخت رو دستم گفت نمیشه گفت باید با همین خواستگارم ازدواج کنم
+باید با پدرت حرف بزنی صحرا اینجوری فایده نداره
_ نمیشه من نمیتونم
به آرومی سرمو انداختم پایین که نزدیک و نزدیک تر شد و درست روبروی صورتم قرار گرفت شونم آروم گرفت و گفت نگام کن صحرا
با خجالت و صورتی سرخ سرمو بالا گرفتم
تو چشمام نگا کرد و آروم. گفت :+هرچی که بشه حتی سنگ از آسمون بباره تو مال منی صحرا میدونم توام دلت با منه فقط باید یکم تلاش کنی همین
_بیا خواستگاری
_الان زوده صحرا،خیلی زود