2777
2789

@پارت_9

با حالی آشفته و خراب راهی خونه شدم ،دیگه حتی دل و دماغ افتابم نداشتم و با بهونه مدام از سر خودم بازش میکردم ،حتی گلناری که همیشه سنگ صبورم بود میپیچوندم و از حرف زدن باهاش امتناع میکردم ،زندگیم تو قرارای یواشکی با سیاوش و کلاس خیاطی رفتن خلاصه شده بود و از اون طرف خواستگارم که هر روز به خونمون میومد و چند ساعتی با من راجب هر چیزی حرف میزد و هرچی حرف می‌زدیم دل من مدام بی قراری سیاوش میکرد و احساس خیانت داشتم اما هر دفعه که بهش میگفتم اون نوید روزای خوب بهم میداد و می‌گفت هرچه زودتر باید خودم ردش کنم 

گاهی شک میوفتاد تو دلم که کار درست چیه اگه دوسم داره چرا نمیاد جلو و اگه نداره چرا نمیره 

اون حتی کارش تو تهران ول کرده بود. و اینجا مردم طبابت میکرد 

حرف چشماش باور میکردم و برق و عشق تو نگاهش یا ام حرفای زبونش که مدام از من میخواست تنهایی بجنگم؟

 زندگی اونقدر با عجله پیش می‌رفت که دیگه هیچی نمیفهمیدم 

.....

بازم مثل همیشه غروب بود و میدونستم این ساعت سر و کله ی سامیار ( خواستگارم) پیدا میشه ،اصلا حوصله آماده شدن نداشتم واسه همین لباس کرمی به تن کردم و فقط موهام شونه کردم و به انتظار اومدنش نشستم 

مادر تا منو با این وضع دید جیغی کشید و با اخم تخماش لباسم با پیراهن سفید که گل های ریز صورتی داشت عوض کردم و ماتیک قرمز رنگی به لبم کشیدم ،بعد از حدود بیست دقیقه سامیار با شاخه گلی تو دست و یه عروسک زیبا وارد خونه شد و اول به طرف آفتاب رفت و حسابی باهاش گرم گرفت و عروسک به دستش داد ،وقتی حرفاشون تموم شد با لبخندو نگاه نافذش به طرفم اومد و کمی خم شد و روی دستم بوسه ای زد و گل تقدیم کرد بهم ،با حس بوسه اش روی دستم تمام ارگانای بدنم شروع به لرزش کردن و فریاد میزدن فرار کن ،دور شو 

چشمام روی هم فشردم و به زور از بین دندونام سلام کردم و گل ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قلمت خوبه عزیزم و اینکه کسل کننده نیس ...استعدادشو داری ..حتما موفق میشی

مرسی نظر لطفته عزیزم بازم پارت گذاشتم لظفا تا آخرش بمونین خوشحال میشم انشالله 

عزیزم منو با اون نویسنده اشتباه گرفتی فدات بشم من یکی دیگه ام این رمانمه دوست داشتی بخون نظر بده فذا ...

ماشالا چقد نویسنده رمان داریم😍😍😍😍

حتما عزیزم حتما میخونم

پذیرش رحم اجاره و تخمک اهدایی از سراسر ایران.    

@پارت_10

+حال دشت لوت ما چطوره 

_چندبار گفتم خوشم نمیاد اینجوری خطاب بشم آقا سامیار!

+اولند که آقا سامیار نه و سامی دوما من دوست دارم همینجوری صدات کنم خانوم خانوما 

همینجوری که رو میز خم شده بود پیش دستی برداشت و اونو پر از میوه کرد و گفت :+خب کی این خبر فرخنده رو بدیم به خانواده هامون؟

_کدوم خبر؟؟ 

+همین که با هم به توافق رسیدیم و می‌خوایم هرچه زودتر ازدواج کنیم دیگه 

با بهت و حیران نگاهش کردم که با نگاهی که میخواست وانمود کنه همه چی عادیه گفت :+ خب چیه من و تو به اندازه کافی از هم شناخت پیدا کردیم دختر خوب ،هم عقلانی هم منطقی هم...

_هم؟ 

نفس عمیقی کشید و گفت :+دلم برات رفته صحرا ،نمیگم عاشقت شدم نه اما انقدری برام توفیر داشتی از همون اول که وقتی عکست دیدم راضی شدم به ازدواج وگرنه سامیار عیاش و سیاست باز رو چه به زن و زندگی 

گل بود به سبزه نیز آراسته شد؟! چه می‌شنیدم 

داغ دلم کم بود عذاب وجدان عاشقی این را هم باید پس میدادم 

مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد،مثل آدمی که در دیار خودش غریب باشد احساس غریبی میکردم 

_من هنوز نیاز دارم به این که فکر کنم 

جلوی پام زانو زد و گفت _ببین صحرا من هرچه سریع تر دلم میخواد از اون زندگی نکبت فاصله بگیرم دلم تورو میخواد با تو بودن رو من مطمئنم هرچه زودتر اگه محرم بشیم بیشتر عاشقت میشم 

و منی که این را نمی‌خواستم ! 

او آرزو و حسرت خیلی از دختران این آبادی بود اما نه من 

....

بعد از رفتن سامیار چند ساعتی خوابیده بودم که همه اش با کابوس سپری شد وقت آمدن پدر بود و لحظه به لحظه قلبم بیشتر فشرده میشد و به تنگ می آمد

+صحرااااا ،صحرا دخترم 

با شنیدن نام پدر لرزی بر بدنم افتاد و از اتاق بیرون آمدم و اهل خانواده را بر سر سفره ی شام دیدم 

+عروس خانم چطوره؟

لبخندی مصلحتی زدم و گفتم :_خوبم پدر 

+از سامیار راضی ؟

با نگاهی درمانده به مادر نگاه کردم که با اخم اشاره زد و چشم و ابرو اومد 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :_بله 

+خب به سلامتی و میمنت انشالله این هفته جشن عقدتون برگزار می‌کنیم هم عقد هم عروسی ،میخوایم یکی از بهترین عروسی هارو برات بگیریم ،پدر سامیار اصرار داره عروسی تهران باشه اما من مخالفم من دردونه دخترم رو همین جا و با رسوم خودمون می‌خوام عروس کنم میگم آرایشگر بیاد خونه و سامیارم فردا بیاد که برین پی خرید لباس و اینجور چیزا 

سرم انداختم پایین و یغضمو خفه کردم و گفتم :_چشم پدر


 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108