@پارت_10
+حال دشت لوت ما چطوره
_چندبار گفتم خوشم نمیاد اینجوری خطاب بشم آقا سامیار!
+اولند که آقا سامیار نه و سامی دوما من دوست دارم همینجوری صدات کنم خانوم خانوما
همینجوری که رو میز خم شده بود پیش دستی برداشت و اونو پر از میوه کرد و گفت :+خب کی این خبر فرخنده رو بدیم به خانواده هامون؟
_کدوم خبر؟؟
+همین که با هم به توافق رسیدیم و میخوایم هرچه زودتر ازدواج کنیم دیگه
با بهت و حیران نگاهش کردم که با نگاهی که میخواست وانمود کنه همه چی عادیه گفت :+ خب چیه من و تو به اندازه کافی از هم شناخت پیدا کردیم دختر خوب ،هم عقلانی هم منطقی هم...
_هم؟
نفس عمیقی کشید و گفت :+دلم برات رفته صحرا ،نمیگم عاشقت شدم نه اما انقدری برام توفیر داشتی از همون اول که وقتی عکست دیدم راضی شدم به ازدواج وگرنه سامیار عیاش و سیاست باز رو چه به زن و زندگی
گل بود به سبزه نیز آراسته شد؟! چه میشنیدم
داغ دلم کم بود عذاب وجدان عاشقی این را هم باید پس میدادم
مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد،مثل آدمی که در دیار خودش غریب باشد احساس غریبی میکردم
_من هنوز نیاز دارم به این که فکر کنم
جلوی پام زانو زد و گفت _ببین صحرا من هرچه سریع تر دلم میخواد از اون زندگی نکبت فاصله بگیرم دلم تورو میخواد با تو بودن رو من مطمئنم هرچه زودتر اگه محرم بشیم بیشتر عاشقت میشم
و منی که این را نمیخواستم !
او آرزو و حسرت خیلی از دختران این آبادی بود اما نه من
....
بعد از رفتن سامیار چند ساعتی خوابیده بودم که همه اش با کابوس سپری شد وقت آمدن پدر بود و لحظه به لحظه قلبم بیشتر فشرده میشد و به تنگ می آمد
+صحرااااا ،صحرا دخترم
با شنیدن نام پدر لرزی بر بدنم افتاد و از اتاق بیرون آمدم و اهل خانواده را بر سر سفره ی شام دیدم
+عروس خانم چطوره؟
لبخندی مصلحتی زدم و گفتم :_خوبم پدر
+از سامیار راضی ؟
با نگاهی درمانده به مادر نگاه کردم که با اخم اشاره زد و چشم و ابرو اومد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :_بله
+خب به سلامتی و میمنت انشالله این هفته جشن عقدتون برگزار میکنیم هم عقد هم عروسی ،میخوایم یکی از بهترین عروسی هارو برات بگیریم ،پدر سامیار اصرار داره عروسی تهران باشه اما من مخالفم من دردونه دخترم رو همین جا و با رسوم خودمون میخوام عروس کنم میگم آرایشگر بیاد خونه و سامیارم فردا بیاد که برین پی خرید لباس و اینجور چیزا
سرم انداختم پایین و یغضمو خفه کردم و گفتم :_چشم پدر