پارت_6
من همچین دختری نبودم ،انقد خیره و سر خود مدام داشتم خودم رو سرزنش میکردم اما ته دلم از این قرار راضی بود از این ماجرا از این احساس نو شکفته تازه که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم ،وقتی نگام میکرد انگار هزاران گل سرخ تو باغچه ی دلم کاشته میشد و هزار پرنده آواز و نوای خوشبختی تو دلم سر میدادن انگار خیلی وقت بود افسار قلبم دیگه به دست من نبود و حالا داشت افسار عقلمم از دستم خارج میشد و تقلاهای من فقط مثل چنگ انداختن تو گیس باد بیهوده بود .
هر روز صبح قبل کلاس خیاطی سیاوش میدیدم که تو اتومبیل مشکی رنگش نشسته بود و از پشت سرم من رو از خونه به خیاطی و برعکسش همراهی میکرد و بعد میرفت سرکارش و متقاعب با اون زمزمه ی اومدن دکتر خوشتیپ و نونوار شهری به روستا سر زبونا افتاده بود
با چشم بر هم زدنی سر و کله ی مهمون های بابا و به عبارت بهتر خواستگارای من پیدا شد امشب قرار بود برا اولین بار بیان به عمارت و ما ببینمیشون ، دل تو دلم نبود و از دلشوره مدام با گلنار حرف میزدم و اونم منو دلداری میداد که آخرش خوب میشه و باید به سیاوش اعتماد کنم در اون بین هم سیاوش زنگ زده بود و منو آروم کرده بود که نمیزاره هیچ اتفاقی بیوفته با خجالت بهش گفته بودم دلم نمیخواد ازدواج کنم و اونم که انگار جواب خودش گرفته باشه خوشحال و خندان فقط به من امید میداد که نمیزاره هیچی بشه
شب از راه رسید و حاظر و آماده منتظر مهمونا بودیم بالاخره انتظار به سر رسید و در باز شد. و یه خانوم و آقای بسیار شیک پوش و بعد اون پسری قد بلند و چهار شونه با موها و چشمایی سیاه و ابروهایی کشیده و نگاهی نافذ با دسته گل بزرگی تو دست وارد شد
مدام تو دلم با سیاوش مقایسه میکردمش و سیاوش رو برتری میدادم اگه سیاوش نبود بی شک امشب جوابم فرق میکرد
بعد از خوش و بش با مهمونا بالاخره پدر اون جوون به حرف اومد و گفت : خب ملک میدونی که واسه چی اینجاییم
_ بله خشایار جان همه خبر دارن
+ خب پس ما که همو میشناسیم حرفامونم که قبلا زدیم بهتر نیست پسرم و دخترت برن یکم با هم حرف بزنن؟
_ مشکلی نیست
پدر با نگاه جدی به من اشاره کرد و بعد از پاشدن من اون پسر هم پا شد و با همراهی من به سمت حیاط رفتیم و رو تختی نشستیم
هردو ساکت بودیم و جای دیگری رو نگاه میکردیم
+ خب نمیخواید حرفی بزنید؟ توقعاتتون ،شرایطتتون ،سوالاتون؟
_ سوال خاصی ندارم
یه لنگه ی ابروش رفت بالا و گفت ما قراره ازدواج کنیم شما از من غریبه سوالی ندارید؟
+ از کجا مطمئنید جواب من مثبته؟ پوزخندی زدم و گفتم رو حمایت پدرم حساب کردید که چنین حسی دارید ؟
_ خیر رو خودم حساب کردم که همچین حسی دارم
پس زبون درازی هم داشت !
+ تا جایی که اطلاع دارم شما درستون تموم شده و خیاطی میکنید منم درسم رو تو رشته اقتصاد کمک کردم و الان هم یکی از سمت های دربار دارم نمیتونم برای زندگی به اینجا بیام و شما باید همراه من بیاید
پول خونه ماشین و همه چی دارم و فکر میکنم من و شما برای هم فرد مناسبی باشیم در مدت اقامت ما در عمارت شما میتونیم با اخلاقیات هم بیشتر آشنا بشیم
دهنم از تعجب و پروییش باز مونده بود که به حرف اومد و گفت : _ پشه نره توش
با بهت نگاهش کردم و گفتم :+ جاننن
_ جانت سلامت میگم دهنت ببند پشه نرو توش و با نگاهی که خنده توش هویدا بود نگام کرد
با اخم نگاهش کردم و رومو گرفتم و گفتم بهتره برگردیم داخل