2777
2789

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

پارت_3

+ هیچ اشکالی نداره دخترم توی این چند هفته خودت آماده کن اونا قراره به زودی به اینجا بیان توام خوب فکرا و کاراتو بکن خب نظرت چیه دخترم ؟

_ چشم پدر جان! 

+مرحبا از دختر عاقل ملک خان جز اینم انتظاری نمیره

بعد از صرف ناهار و اجازه از پدر به اتاق خودم اومدم 

یعنی باید ازدواج میکردم؟ اونم با خواستگاری که به ظن پدر همه چی تموم بود ؟ 

مدام با خودم درگیر بودم که چه کنم کدوم راه درسته من دلم میخواست به خیاطی ادامه بدم اما مدام به خودم نهیب میزدم که من دیگه از زندگی چی میخوام همه چیز دارم و دیگه وقته اونه که یه همسفر برای خودم انتخاب کنم و چه کسی بهتر از اون که پدر اون رو تایید میکنه 

آن روز تا شب مشغول همین فکر ها بودم و با انبوهی از خیال به خواب رفتم .

صبح با خبر دادن به مادر دست آفتاب رو گرفتم و در مسیر به دنبال گلنار رفتیم و راهی رودخانه وسط جنگل شدیم ،جایی که همیشه روز های تعطیل به اونجا می‌رفتیم و حرف می‌زدیم .

در طول راه گفتیم و خندیدیم و اما من مراقب تر از همیشه مواظب رفتار و کردارمون بودم به قول پدر من باید الگوی دختران روستا می‌بودم و اگر من از قوانین سرپیچی میکردم دیگه به باقی مردم روستا نمیشد ایرادی گرفت .آفتاب برخلاف من دختر بسیار شیطونی بود ،اون از همون اول همه چیزش با من فرق داشت حتی قیافه اش که اصلا شبیه من نبود و زیبایی چشمگیری داشت چه برسه به شیطنت ها و اخلاق های خاصش مطمئن بودم هرچی بزرگ تر بشه بیشتر پدر رو عاصی میکنه .دیگه راهی تا رودخانه نمانده بود قدم هامون رو آهسته کردیم و روی سنگ ها نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم 

من و گلنار مشغول خندیدن بودیم که با صدای آفتاب و مرد دیگه ای نگاهمون به عقب معطوف شد .

آفتاب با سرتقی خاص خودش داشت پسر رو نگاه میکرد و اونم با لبخند شیطنت آمیزی پاسخ نگاه آفتاب رو میداد 

جلو رفتم و گفتم :+ اینجا چه خبره شما کی هستید ما همه رو اینجا می‌شناسیم شما انگار غریبه اید

وقتی به سمتم اومد و من رو مخاطب قرار داد و به چشمام نگاه کرد ناخودآگاه رعشه به اندامم افتاد ،نگاه خاص و گیرایی داشت ،چشم هایی که تو اون شیطنت ریخته بود تا رازی که در اون نهفته بود رو مخفی کنه ،لباسش اصلا شبیه به لباس های محلی مردان اینجا نبود ،یک دست کت و شلوار شیک به همراه کروات و کفش های واکس زده ،

سفیدی صورتش با موهای لخت مشکی و چشم های میشی اش هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود که باعث میشد نفهمم چی میگه 

با صدای سرفه اش به خودم آمدم و گفتم منتظر جوابتون هستم 

_ جواب دادم بانوی جوان اما فکر کنم نفهمیدید ،من اینجا مسافرم و برای تفریح اومدم ،پزشک هستم و تو تهران زندگی میکنم 

نگاهم را از او گرفتم و با لحنی که سعی میکردم جدی باشد گفتم : + خوش آمدید اگر کاری داشتید میتونید به خونه ما بیاید اینجا همه پدر من رو میشناسن 

_ با کمال میل و افتخار اما میتونم اسمتون بدونم ؟ 

+ صحرا هستم 

دستش آورد جلو و گفت از آشنایی با شما خوشحال شدم بانوی جوان منم سیاوش هستم ،با مکث دستم رو گذاشتم تو دستش و گفتم همچنین 

تو راه برگشت مدام گلنار و آفتاب از پسره تازه وارد حرف میزدن و باعث میشدن فکرم بیشتر به سمتش بره من دختری بودم که کلی آدم و پسر به واسطه ی پدرم به خونمون رفت و آمد میکردن دختری که در شرف ازدواج بود. ولی فکرش مدام از این پسر تازه وارد پر میشد

 پارت_4

تو اتاق مشغول خیاطی بودم که با آفتاب با ذوق پرید داخل و گفت : +آبجی ،ابجی این پاکت مال توئه .

_ با تعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم :_کی داده؟

+داشتم تو کوچه بازی میکردم همون آقایی که اونروز دیدیدمش اون آقا خوشتیپه این و داد بهم و گفت بدمش به تو 

قلبم شروع به تند تپیدن کرد و با استرس نامه را گرفتم و باز کردم 

سلامی گرم به بانویی سرد 

از آن روز که نگاهم به قهوه ای چشمانت افتاد آتشی در جانم افتاده که جز با دیدارت آرام نمیگیرد ،حرف هایی دارم که دلم میخواهد اجازه بدهی بگویم اگر مرا قابل میدانی امروز ساعت ۷ بیا به همان رودخانه که بار اول هم را دیدیم 

با خواندن محتوای نامه چشمانم گشاد شد و قلبم را دیگر احساس نمی‌کردم ،افتاب با چشمان کنجکاو نگاهم کرد و گفت چیشده آبجی چیکار داشت ،با استرس نگاهش کردم و محکم شانه هایش را گرفتم و گفتم به هیچکس نمیگی امروز چه اتفاقاتی افتاده آفتاب فهمیدی ؟

تند تند سرش رو تکون داد و گفت چشم آبجی 

به سمت تلفن خانه رفتم و به سرعت شماره ی گلنار را گرفتم و ماجرا را برایش گفتم و خواستم بیاید به دیدنم 

روی تخت دراز کشیده بودم که صدای مادر و گلنار را شنیدم و بعد قیافه هردو را جلوی در ،گلنار آمد تو و مادر رفت 

با دیدن گلنار قیافه زاری به خود گرفتم و گفتم :+ حالا چیکار کنم گلنار 

گلنار با هیجان به حرف اومد و گفت :_ معلومه دیگه دختر باید پا شی بری 

+ عقلت از دست دادی گلنار ؟؟؟ من دختر خان این روستا پاشم برم سر قرار با پسر تازه وارد ؟ اونم منی که خواستگار دارم و تا چند وقت دیگه میان 

_ وای تو چقدر خنگی دختر می‌دونی اون پسره آرزو همه دخترای این روستا می‌تونه باشه؟؟ اما اون خواسته تو رو ببینه برو ببینش و بیا هیچ اتفاقی نمیوفته 

با نگاهی پریشان گلنار را بدرقه کردم و تا لحظه آخر اصرار داشت که باید بروم .نشسته بودم سر درگم و نمی‌دانستم چه کنم .ساعت هر لحظه از ۷ دور و دورتر میشد تا زمانی که روی ۹ نشست و برای پشیمونی خیلی دیر بود. اره من نرفته بودم ،من نمیتونستم ،نمیتونستم آبروی پدرم ببرم نمیتونستم حرف دلم گوش کنم 



پارت _5 


روزها گذشت و دیگه سیاوش ندیدم اما همچنان دلم پی اون دیدار بود و گلناری که همیشه سرزنشم میکرد واسه این که نرفتم تااین که یه روز که تو خونه مشغول انجام کارام بودم تلفن خونه زنگ خورد و طبق معمول خدمه ها جواب دادن اما چیزی که باعث تعجبم شد این بود که خدمه اومد و گفت پشت تلفن یه پسری با من کار داره با تعجب به سمت تلفن رفتم و برش داشتم 

+ بفرمایید 

_ سلام بانوی سرد و فراری ما چطوره 

با شنیدن صداش دهنم از فرط استرس و تعجب خشک شد و گفتم : شماره خونمون از کجا آوردی چیکار داری 

_ مگه خودت نگفتی بابات همه میشناسن پس گیر آوردن شماره کاری نداشت ،اهوی فراری من نامه رو خوندی و نیومدی؟ 

+ نمی‌دونم راجب چی حرف میزنید آقا 

_ می‌دونی خوبم میدونی خودت میدونی با اون چشمات چیکار کردی و دلم کجاها بردی باهات حرف دارم امروز بیا همونجا و همون ساعت 

+ نمیتونم من کاری با شما ندارم باید قطع کنم 

_ فقط همین امروز صحرا خواهش میکنم بعدش اگه نخواستی دیگه مزاحمت نمیشم 

من با جان کندن از خیر قرار اون روز گذشته بودم اون وقت اون با اون صدای گیرا و جذاب اسمم رو صدا میزد و میخواست دلم نرود؟

+ قولی نمیدم خداحافظ

گوشی را گذاشتم و به سرعت به سمت اتاق خودم رفتم ،تصمیمم رو گرفته بودم باید میدیدمش 

همون لباس مهمونی رو پوشیدم و به راه افتادم حتی به گلنار هم نگفتم .درسته که خودمم کنجکاو بودم اما هر طور که شده باید اون پسر رو از خودم میروندم تا بره و دیگه نیاد 

تو همین افکار بودم که رسیدم و دیدمش ،با دیدنش قلبم شروع کرد تند تند زدن فقط کروات و رنگ کت و شلوارش عوض شده بود ،با لبخند به سمتم اومد و گفت : + میدونستم میای صحرا 

_ من برای حرف و دیدار نیومدم اومدم بگم من دختر خان اینجام و به اصول و اخلاقیات خودم و خانوادم وفادارم ما رسم نداریم به غیر ازشوهر خودمون با کسی لب رودخونه و بیرون وعده کنیم 

لبخندش عمیق تر شد و گفت :_ همین چموش بودن و سرد بودنته که منو شیفته ات کرده دیگه از اون روز که دیدمت یه لحظه ام از ذهنم بیرون نمیری من میخوامت هرجور که شده صحرا 

+ دیر اومدی خواستگار دارم 

_ خواستگاره هنوز منم خواستگارم هردو شانسمون امتحان میکنیم 

+ نمیشه اصلا نمیشه من ،من باید برم 

جلو اومد و روبروم وایساد انقد نزدیک که وقتی حرف میزد حرفاش با نفس گرمش پرت میشد رو صورتم 

_ چرا نمیشه؟ تو بخوای میشه 

+ من نمیتونم رو حرف خانوادم حرفی بزنم 

_ پس دلت چی 

+ دل من با کسی نیست 

_ ولی چشمات اینو نمیگه صحرا 

با خجالت سرمو پایین انداختم و به شدت ازش دور شدم

پارت_6

من همچین دختری نبودم ،انقد خیره و سر خود مدام داشتم خودم رو سرزنش میکردم اما ته دلم از این قرار راضی بود از این ماجرا از این احساس نو شکفته تازه که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم ،وقتی نگام میکرد انگار هزاران گل سرخ تو باغچه ی دلم کاشته میشد و هزار پرنده آواز و نوای خوشبختی تو دلم سر می‌دادن انگار خیلی وقت بود افسار قلبم دیگه به دست من نبود و حالا داشت افسار عقلمم از دستم خارج میشد و تقلاهای من فقط مثل چنگ انداختن تو گیس باد بیهوده بود .

هر روز صبح قبل کلاس خیاطی سیاوش می‌دیدم که تو اتومبیل مشکی رنگش نشسته بود و از پشت سرم من رو از خونه به خیاطی و برعکسش همراهی میکرد و بعد می‌رفت سرکارش و متقاعب با اون زمزمه ی اومدن دکتر خوشتیپ و نونوار شهری به روستا سر زبونا افتاده بود 

با چشم بر هم زدنی سر و کله ی مهمون های بابا و به عبارت بهتر خواستگارای من پیدا شد امشب قرار بود برا اولین بار بیان به عمارت و ما ببینمیشون ، دل تو دلم نبود و از دلشوره مدام با گلنار حرف میزدم و اونم منو دلداری میداد که آخرش خوب میشه و باید به سیاوش اعتماد کنم در اون بین هم سیاوش زنگ زده بود و منو آروم کرده بود که نمیزاره هیچ اتفاقی بیوفته با خجالت بهش گفته بودم دلم نمی‌خواد ازدواج کنم و اونم که انگار جواب خودش گرفته باشه خوشحال و خندان فقط به من امید میداد که نمیزاره هیچی بشه 

شب از راه رسید و حاظر و آماده منتظر مهمونا بودیم بالاخره انتظار به سر رسید و در باز شد. و یه خانوم و آقای بسیار شیک پوش و بعد اون پسری قد بلند و چهار شونه با موها و چشمایی سیاه و ابروهایی کشیده و نگاهی نافذ با دسته گل بزرگی تو دست وارد شد 

مدام تو دلم با سیاوش مقایسه میکردمش و سیاوش رو برتری میدادم اگه سیاوش نبود بی شک امشب جوابم فرق میکرد 

بعد از خوش و بش با مهمونا بالاخره پدر اون جوون به حرف اومد و گفت : خب ملک میدونی که واسه چی اینجاییم 

_ بله خشایار جان همه خبر دارن 

+ خب پس ما که همو می‌شناسیم حرفامونم که قبلا زدیم بهتر نیست پسرم و دخترت برن یکم با هم حرف بزنن؟

_ مشکلی نیست 

پدر با نگاه جدی به من اشاره کرد و بعد از پاشدن من اون پسر هم پا شد و با همراهی من به سمت حیاط رفتیم و رو تختی نشستیم 

هردو ساکت بودیم و جای دیگری رو نگاه میکردیم 

+ خب نمی‌خواید حرفی بزنید؟ توقعاتتون ،شرایطتتون ،سوالاتون؟

_ سوال خاصی ندارم 

یه لنگه ی ابروش رفت بالا و گفت ما قراره ازدواج کنیم شما از من غریبه سوالی ندارید؟

+ از کجا مطمئنید جواب من مثبته؟ پوزخندی زدم و گفتم رو حمایت پدرم حساب کردید که چنین حسی دارید ؟

_ خیر رو خودم حساب کردم که همچین حسی دارم 

پس زبون درازی هم داشت !

+ تا جایی که اطلاع دارم شما درستون تموم شده و خیاطی میکنید منم درسم رو تو رشته اقتصاد کمک کردم و الان هم یکی از سمت های دربار دارم نمیتونم برای زندگی به اینجا بیام و شما باید همراه من بیاید 

پول خونه ماشین و همه چی دارم و فکر میکنم من و شما برای هم فرد مناسبی باشیم در مدت اقامت ما در عمارت شما میتونیم با اخلاقیات هم بیشتر آشنا بشیم 

دهنم از تعجب و پروییش باز مونده بود که به حرف اومد و گفت : _ پشه نره توش

با بهت نگاهش کردم و گفتم :+ جاننن 

_ جانت سلامت میگم دهنت ببند پشه نرو توش و با نگاهی که خنده توش هویدا بود نگام کرد 

با اخم نگاهش کردم و رومو گرفتم و گفتم بهتره برگردیم داخل

پارت_7

توی دلم داشتم فحشش میدادم پسره ی پرو رو وقتی به داخل اومدیم صحبت از مهریه بود باورم نمیشد همه چی انقدر داره به سرعت پیش می‌ره خشایار خان رو به من کرد و گفت :+ نظرت چیه دختر خان چندتا سکه میخوای 

پدرم به حرف اومد و گفت :_ حرف من حرف صحرا هست همون ۵۰۰ تا که گفتم با یه زمین 

سرمو انداختم پایین وگرنه امکان داشت هر لحظه چشمام شروع به باریدن کنه 

بعد رفتن مهمونا پدر خواست باهام حرف بزنه و نظزمو بدونه اما موکولش کردم به فردا و پناه بردم به اتاق خودم 

باورم نمیشد قرار بود با مردی باشم و قلبم جای دیگه باشه 

آه خدایا باید چه کنم 

صبح پاشدم و بعد از خبر دادن به سیاوش و مشخص کردن جای قرار آماده شدم و راه افتادم 

وقتی رسیدم او را همانطور شاد مثل روزای اول دیدم 

با استرس ماجرا را برایش تعریف کردم و وقتی از مهریه و باقی چیزها گفتم نیشخندی زد و چیزی نگفت 

+ برنامه ات چیه سیاوش 

وقتی لبخند زد و ردیف دندان های سفیدش پیدا شد تازه فهمیدم برای اولین بار به اسم صدایش کرده بودم سرخ شدم و او بیشتر خندید 

_برنامه ی خاصی نداریم که خاله قزی 

با بهت نگاهش کردم و گفتم : + نداریم؟

_ نه تو میگی نه نمیخوامش و بعد اون من میام به خواستگاریت 

+ سیاوش میفهمی چی میگی تو باید زودتر اونا میومدی الان هم باید بیای پدرم صد در صد موافقه و من همیشه تابع رسوم و حرف پدرم بودم الان میگی برم بگم نه؟

_ من روش های خودم دارم صحرا ،اره برو بگو نه مگه منو نمیخوای ؟

سکوت کردم و چیزی نگفتم 

_ با توام صحرا منو نمیخوای هوم؟

تو چشمای میشی اش نگاه کردم و با خجالت گفتم : + می‌خوام 

_ پس تمومه خانومی برو و با پدر مادرت در جریان بزار اینا رو که رد کردی بعد اون میام خواستگاریت 

از سیاوش خداحافظی کردم و مدام به حرفاش فکر میکردم من باید چه میکردم ،یک طرف عشقم و یه طرف پدرم و رسوم و قوانین خانواده و روستا 

عشقی که دختر آرام و نجیب و ساکت خانواده را تبدیل به دختری کرده بود که حالا باید روبروی پدرش می ایستاد و از دلدادگی با پسری غیر از خواستگارش حرف میزد 

تا غروب صد دفعه خواستم برم با پدر صحبت کنم اما شرم و ترس مانع میشد 

بالاخره به هزار زحمت مادر را به اتاق کشیدم و با او حرف زدم ،لحظه به لحظه رنگش رو به سرخی می‌رفت تا جایی که گفت :+ بسه ادامه نده صحرا می‌دونی داری چی میگی 

ناخودآگاه با صدای بغض آلود گفتم :_ مادر دیگه نمیتونم تحمل کنم من نمیتونم با کسی به غیر اون باشم و گریه امانم نداد بیشتر از اون حرف بزنم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کمک کنین

girll12 | 15 ثانیه پیش
2834
2835
2108