پارت _2
بعد از ماجرای مهمونی چندتا مهمون دیگه هم داشتیم اما معمولا مهمون های خونه ما یا از دربار بودن یا از دوستای پدرم که اونارم اگه دقیق میشدی میتونستی به دربار و سیاست وصلشون کنی ،پدرم همین بود کلا از طرفدارای پر و پا قرص رضا خان میر پنج و خان روستای خودمون .
من زندگی آروم و ساده ی خودم رو داشتم و دختر سرتقی نبودم ترجیح میدادم همه چی در آرامش و طبق رسوم خودمون پیش بره و مقررات خانوادگیمون واسه همینم برخلاف دختر خان بودن علاقه ای به تهران رفتن و ادامه درسم نمیدیدم و بنظرم تا دیپلم برام کافی بود واسه همین پارسال بعد تموم شدن مدرسه ام به کلاس خیاطی رفتم و الان دیگه برا خودم یه پا خیاط کوچیک به حساب میومدم .
تو همین افکار بودم که خودمو مقابل درب کلاس خیاطی دیدم ،رفتم تو و به همه سلام کردم و مشغول کارم شدم بعد اون با دوست صمیمیم گلنار راهی خونه شدیم و حسابی مشغول حرف زدن بودیم به طوری که حواسمون پرت شده بود
_میگما صحرا چه حسی داره پولدار بودن؟
+حس خاصی نداره گلنار ماام مثل بقیه ایم چرا یه جوری حرف میزنی انگار بین من و تو خیلی فرقه
_خب هست دیگه تو دختر ملک خانی و من دختر نگهبان خونش ،از لباسایی که میپوشیم تا غذاهایی که میخوریم همه فرق داره
+درسته اما با این حال تو بهترین دوست منی و هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه من بین خودم و تو فرقی قائل باشم
گلنار دیگه چیزی نگفت و به خونه رسیدیم داشتم میرفتم به سمت اتاقم که با صدای پدرم برگشتم و بهش سلام کردم
+ صحرا باید باهات حرف بزنم
به پدر نگاه کردم و با تکون دادن سرم تایید دادم و نشستم که مامانم گل بانو هم اومد
+ ببین دخترم تو باید ازدواج کنی ،هم خوشگلی هم نجیب هم میدونی که بهترین خواستگار هارو داری از روستای خودمون بگیر تا دربار و .... من تا الان سکوت کردم چون نمیخواستم اجبارت کنم و خواستگاری که به میلم باشه هم پیدا نشده بود اما الان کسی تورو خواستگاری کرده که همه چی تمومه
_با کنجکاوی نگاهی به پدر انداختم و گفتم : مگه کیه پدر جان؟
+از فامیلای شاهه دخترم ،تحصیل کرده هست و آقا منش خانوادگیش هم مثل خودمونه من خوش دارم که بله رو بهش بگی
_ اما من که هنوز ندیدمش پدر جان