دوستان من دو روز بود فهمیده بودم همسرم با یک خانمی در ارتباطه البته فقط تلفنی بوده من بعد فهمیدن این موضوع با پسرم رفتم خونه همسرم بعد چند دقیقه همسرم اومد زو قرآن دست گذاشت گریه کرد التماس کرد گفت بخدا مال ما دوستی نبود فقط بخاطر یک موضوع وام داشتیم صحبت میکردیم من قبول نکردم هی فوشش دادم سرش داد زدم گریه کردم اونم مپل ابر گریه میکرد بعدش برگشت خونه گفت حلالم کن دارو خوردم میمیرم منم گفتم به درک من تو دادگاه باهات کار دارم بعد ازبیمارستان زنگ زدن که این آقا ۱۷ تا دارو خورده داشته میمرده که آوردیم بیمارستان
خدایا خودت کمکم کن تا زندگیمو به نحو احسنت ادامه بدم خدایا کمکم کن تا مادر بهتری باشم
مادرم رفت بیمارستان دید اره درسته دارو خورده بود معده اش رو شتشو دادن بعدش بازم زنگ زد التماس گریه که تو هرجور بخوای اونجور میشم تو هرجور بگی اونجور میکنم زندگیم رو داغون نکن تو رو خدا برگرد من بازم قبول نکردم گفتم فقط دادگاه باهات حرف میزنم
خدایا خودت کمکم کن تا زندگیمو به نحو احسنت ادامه بدم خدایا کمکم کن تا مادر بهتری باشم
دیگه شبش بازم یک زنگ به خواهرشوهر و مادرشوهرم زده بود که حلالم کنید من فردا نیستم دیگه مادرشوهرم اینا اومده بود دیده بود داره تو خونه دنبال جای طناب میگرده اینقدر گریه کرده بود خودشو زده بود همه جای صورتش قرمز و کبود بود فقط میگفت اگه تو نباشی دیگه این زندگی رو نمیخوام خلاصه برداشتم آوردن خونه پدرم من گفتم نمیبخشمش فقط بخاطر بچم میتونم برگردم
خدایا خودت کمکم کن تا زندگیمو به نحو احسنت ادامه بدم خدایا کمکم کن تا مادر بهتری باشم