سر این داستان که نوشتمم پایین بحث کردیم هی اومد سمتم منم گفتم برو میخوام تنها باشم هی بزور میخواس ر.ا.ب.ط.ه برقرار کنه منم بدم میاد وقتی قهرم بزور میخواد به واسطه اون اوکی کنه چاییی ریختم براش گذاشتم گفت رفتی اتاق رفتیا منم اومدم بعد اومد بالشو پتوش برد حال داره تیوی میبینه منم رو تخت لش کردم عمرا هم برم سمتش
👇👇👇
امروز میخواستیم بریم رستوران و گیر داد تو خونه از بعداز ظهر سیگار بکشم و میدونه من متنفرم از این کار و نیم ساعت مونده به بیرون رفتن گفت بکشم در صورت که نیم ساعت دیگش میرفتیم بیرون و نیازی نبود بعد منم بلند گفتم نه دیگهه عهه هی چرا میگی بعد داد زد میرینم به شبت با لحن بدتر از مناا منم گفتم اوکی نمیام بیرون بعد یع مدت دید من ناجوور ناراحتم هی اومد گفت بریم بیرون منم نرفتم خیلی اعصابم بهم ریخت لحنش و هیچجوره راضی نشدم داشتم ارایش میکردم با ذوق و شوق بریم رید توش سر یه سیگار چرت (ما قرارمونه فقط بیرون میریم بکشه )