غمی که مثل جوهری در آب اول توی قلبت رخنه میکند و بعد آرام آرام تمام وجودت را فرا میگیرد ،انگار که تار و پود تنت از اول با همین غم بافته شده است ...
و کم کم این حس شروع به بی حسی میکند.
بی حسی واقعی ......
«حرف ها در قلبش تلنبار شده بود.. کوهی از خاکستر ناگفته ها...بالا آورد ، حرف هارا ، کار هارا و غم هارا ... خون از دماغ و دهانش به مانند مواد مذاب بیرون جست. به سان خرابه ای به دنبال آرزوهایش ذوب شد و فرو ریخت ، او دیگر او نشد...🥲🥲_mahoora_»