منم چهل سالمه
شش ماه پیش طبق معمول این چند سال زندگی قهر کردم رفتم خونه بابام
یه ماه خبری از خودش و خانوادش نشد
وقتی هم اومدن با توپ پر اومدن و منو محکوم کردن که چرا خونه پدرش زیاد نمیرم چون همسایه ایم
با اینکه این موضوع دعوا نبود ولی مانور زدن روی این و منو تحقیر کردن بعد گفتن پاشو بریم
من از شوهرم و خانوادش بیزارم ولی چون تو یه ماه خونه پدرم راحت نبودم عین یه مزاحم لعنتی بودم گفتم اگه بیان دنبالم بر میگردم
من چنتا دلیل داشتم برا اینکه طلاق نگیرم
یکی اینکه دختر بزرگ خانواده هستم چهار خواهر کوچک تر دارم و برا اونا بد میشد
یکی اینکه بیکارم و یه ریال درآمد ندارم
شهر کوچیکم و طلاق یعنی بی حیایی به خصوص دختر بزرگتر
و یکی هم شرایط سنی م
شما معیار اصلی برا طلاق همون شغل رو دارین
و اگه فکر میکنی خوشبخت نیسی خودتو خلاص کن
ولی خوب فکراتو بکن
من اگه شاغل بودم هیچوقت تو این زندگی نمیموندم
امروز به شوهرم گفتم چند ساله سرفه خلط دار دلری برو یه عکس از ریه بنداز که آوار شد رو سرم که به تو ربطی ندارم و الم شنگه راه انذاخت
همیشه همیطوریه
فکر نکن برگردی شوهرت عوض شده ،همون آش و همون کاسست
نمیخام برا طلاق ترغیبت کنم
طلاق خیلی سنگینه
خوب سبک و سنگین کن بهد تصمیم بگیر