چقدر منی 😊 من یه سال از عروسیم گرشته بود فهمیدم . قبلش ام چیزای ریز میدیدم ولی گردن نمیگرفت تا دستش رو شد. خودش گفت صیغه کرده. نمیدونستم برم یا بمونم .با زنه حرف زدم . اصلا برام مهم نبود مشاور گفت حتما طلاق بگیر دیگه محبتی برات نمونده . اما من با کلی عشق ازدواج کرده بودم. قول داد تکرار نشه . اما باز دیدم پیگیر اون زنه و شماره اش را داره (شماره جدید) زنه گفت اصلا باهم نیستن . ازم معذرت خواهی کرد گفت ازدواج کرده . نزاشتم جز یکی از خواهرشوهرام کسی بفهمه. بعد اون دیگه اعتماد ندارم . پاش را کج بزاره مهم نیست برام (میدونم شاید درحد چت بزاره شایدم بیشتر) . دنبال بهونه ام برم ولی تا بهونه میاد دستم نمیدونم چرا نمیرم و میمونم بازم و سکوت میکنم🤐 انگار دهنم را دوختن . تو تنهایی باهاش حرفام رامیزنم ولی جلوش هیچی نمیگم . اماالان دارم کم کم برا مادرش از بدی هاش میگم . شاید یه روز دست دخترم را بگیرم و یه جوری برم که دیگه کسی پیدام نکنه 😊