لطفا با دقت بخوانید این یک داستان واقعی است:
درجنگ جهانی دوم یک سرباز بعد از هزاران خواهش و التماس فرمانده اش را رازی کرد که فقط دو روز به او مرخصی بدهد تا بعد از ماهها دوری از خانواده اش برای دیدارشان به خانه برگردد،هنگامی که به محل زندگیش برگشت متوجه شد که آن منطقه را بمباران کرده اند و تقریبا کسی زنده نمانده است.
بعد از گریه و زاری فراوان و هنگامی که بین جنازه ها راه میرفت،اتفاقی چشمش به پاهای زنی افتاد که یک جفت چکمه مشکی به پا داشت و کنار جنازه های دیگر بیجان افتاده بود،فورا چکمه های همسرش را شناخت،به ان نزدیک شد و از کسانی که جنازه هارا جمع میکردند خواهش کرد خودش جنازه همسرش را دفن کند،انها در ابتدا قبول نکردند اما وقتی گریه مرد بیچاره را دیدند جنازه را به آغوشش سپردند،هنگامی که سرباز جنازه همسرش را محکم در آغوش کشیده بود و گریه میکرد به یکباره متوجه شد قلب همسرش هنوز میتپد،و فورا او را به کمپ امداد رساند و مثل یک معجزه همسرش زنده ماند،آن زن دو سال بعدحامله شد و پسری به دنیا آورد،
اسم آن پسر ولادمیر پوتین رِئیس جمهور روسیه است.
زندگی یک معجزه بزرگ است.