از دورترین خاطره علاقه به هنر داشتم، نقاشی، خطاطی، موسیقی....
ولی مثل خیلی از خانواده های ایرانی توی دهه ی هشتاد، پدر و مادر، خوشبختی و سعادت رو توی درس های تئوری و نمره و رشته و دانشگاه دهن پُر کن میدیدن. درس میخوندم و در کنارش طراحی و خطاطی میکردم.. توی مسابقات هنری شرکت میکردم.. جایزه میگرفتم، تو مدرسه، منطقه، استان. ولی هیچ کدوم توجه پدر و مادر زد جلب نمیکردن.. بلکه خشمشون بیشتر هم میشد.. یک شب خودم رو به خواب زده بودم و شنیدم مامانم میگفت: میترسم نقاشی و طراحی رو ادامه بده..
مخاطبش که خاله ام بود جواب داد: خب مگه بَده؟ قشنگه که.
اون شب تمام غم دنیا رو دلم نشست. فکر میکردم پدر و مادرم به توانایی و علاقه ام اعتماد دارن.
دیگه نقاشی و طراحی نکردم، دیگه خطاطی نکردم، دیگه به یادگرفتن ساز فکر نکردم.
من بچه ی ضعیفی بودم و جلب توجه والدینم برام مهم بود.
رشته ی نظری خوندم. توی مدرسه ای که پدر و مادرم انتخاب کردن. 3 بار کنکور دادم. هیچی به هیچی. پروژه ی سرمایه گذاری روی من خورد به بن بست.(-:
تمام این سالها دیدم درد من، افسردگی من برای والدینم مهم نیست. میگفتن بهونه میارم برای درس نخوندن. من واقعا برام سخت بود اون درسا رو بخونم.
بالاخره به روشی زندگی مو ساختم.کار کردم.
امروز بهشون گفتم میخوام ساز یاد بگیرم.. با چشمای گشاد بهم نگاه کردن(توی چشاشون میخوندم: باز شروع نکن) ، مسخره ام کردن..
(خیلی وقته یاد گرفتم با خودم خوش باشم، توی تنهایی بزرگ شدم و یاد گرفتم خودم و خدا برام کافی اند.)
منم با سماجت گفتم؛ دارم میرم یاد بگیرم.
بعد از شنیدن لحنم، عقب کشیدن، گفتن آره خیلی هم خوبه. دیگه مسخره نکردن.
هیچ وقت بی احترامی نکردم، از شکستن دلشون، دل خودمم میکشنه، ولی والدینم میدونستن من برای جلب محبت شون هر کاری بگن، میکنم.. از این نقطه ضعف استفاده کردن.
تاسف خوردم بابت عمری که از خودم بخاطر ضعیف بودنم، هدر دادم. بابت عمر حروم شده ام، عمری که خدا بهم هدیه داده بود، روز قیامت به خدا بگم «ترسیدم»؟