سلام.
دوستان طولانیه چون نمیخوام هی بگم هستید بگم هستید بگم
من تجربه خودمو میگم.همسایمون تا چند ماه هی مزاحمم میشد تا اینکه اخرش سر ی خریت من شمارمو گرفت
تا یسال هر قبرستونی میرفتم مث سایه دنبالم بود وقتیم نبود میداد یکی تعقیبم کنه.مریض بود میگفت چادری نشی ی بلایی سرت میارم.از جایی ک فهمیدم واقعا مریضه دیگه جوابشو نمیدادم.تک تک دوستامو واسطه کرد تهدید کرد میاد ب بابام میگه مامانشو فرستاده بود پیش بابام خواستگاری..
خلاصه..من خواستگار داشتم.خواستم تز با فرهنگی بزارم که هم پسره نتونه تهدیدم کنه هم خواستگارم دهنشو ببنده. جریانو بهش گفتم.گفتم بین خودمون بمونه و..خواستگارم ک الان شوهرمه میره بهش پیام میده مزاحمش نشو من شوهرشم اونم میگه خودتی عزیزم دروغ نگو و اینا.
الان ۶ ساله ازدواج کردیم و بچه داریم.تا الان سه بار تهمت زنا بهم زده.پیامارو رفته بعد ازدواج ب داداشم نشون داده ک ینی من تو متاهلیم بپسره پیام دادم داداشم میخواست با ساطور قصابی گردنمو بزنه
پیش عالم ادم گفته جریانمو.تازه گفته رابطه هم داشتن بی صفت
اینارو میگم ک بدونید.اگه من بجای ترس توگوشی خوردن از پدر و برادرم ب خواستگارم نمیگفتم الان اتو دست ی مشت عوضی نداشتم
هم سیلی از پدر و برادرم خوردم هم از خری ک از راه رسید...
انقد از والدینتون نترسید
وجدانا حتی اگه بکشنتون هم ک صد سال نمیکنن باهاشون درمیون بزارید.
زندگیمو بخاطر ی ترس مسخره بچگونه سوزوندم و با ۱۶ سال سن ازدواج کردم
زورم نکرد کسی ولی از ترس بی ابرو شدنم توسط خواستگار بیشرف ازدواج کردم
اینم بگم مشکلی با سنم نداشتم.فقط دوس داشتم هرگز زیر سقف این نمک نشناس نرم