نه من نمیدونستم
ولی با خودم میگفتم مگه میشه من اینقدر دوسش داشته باشم اون حسی ب من نداشته باشه ؟
میگفتم مگه میشه من تمام فکرم پیش اون بمونه و اون توی طوول روز ب من فکر نکنه
التماس خدا میکردم منو ب خوابش ببره تا اونجا بهش بگم دوسش دارم و فکرشو مشغلول کنم ....
ی بار اومد خونمون من بیرون بودن با ماشین اومدم ، جلو همه بهم گفت نگرانت شدم .... همونجا خشکم زد ..
ی بار رفت تو حیاطمون دید کارگرای خونه بغلی بالا خونه هستن ؛گفت نری تو حیاط دارن کار میکنن (من تو خونمون کسی این حرفو نزده بود از غیرت ؛هیچ کس ؛من حتی متوجه منظورشم نشدم ؛فکر کردم منظورش اینه چیزی از دستشون میافته مییخوره جایم )
ب خانووادم میگفت فلان وسیله یا لباس میخواد بیایید ببرمتون پیش دوستم خرید کنید. میپوشیدم میگفت خیلی بهت میاد . و گاهی میپوشیدم نگامم نمیکرد(بعد ها گفت اونقدر خوشگل شده بودی و من دلتنگ نمیتونستم ببینمت )