سلام
بیاید نظر بدید کی مقصره البته که خب تو یه تاپیک نمیشه کل جزییاتو گفت ولی تا حدی توضیح میدم
بیشترم قصدم درد دله شاید
میگم تا سبک بشم
همسر من کارش طوریه که صبح تا شب سرکاره کلا شاید دو ساعت بیدار من تو خونه ببینمش
روزای تعطیلم به کل خوابه و میگه کمبود خواب دارم چون ساعت کاریش زیاده تو روزای هفته
انقدرم دغدغه کاریش زیاده که همممش فکرش مشغوله و بی حوصله س
من فقط دلم به آخر هفته ها خوشه که یه روز خونه باشه که اون روزم یا خوابه یا اگه هم بیرون بریم مدام یا تلفنی حرف میزنه یا تو فکر کارا و برنامه هاشه کلا
جمعه که همه ش همینجوری به خواب و کسالت گذشت
شنبه من تا شش صبح با بچه بیدار بودم دیگه خوابیدم بیدار شدم که همسرمم همون وقت بیدار شد صبحانه مختصر خوردیم و کارای معمول
چند ساعت بعد همسرم رفت از خونه مادرش برامون نهار کنار گذاشته بود غذا بگیره منم بچه م خیلی اذیت میکرد بردم بخوابونمش
من بچه م خیلی نق نقوئه و موقع خوابش خیلی خیلی خیلی اذیتم میکنه مدام موقع شیر خوردن گازم میگیره چنگم میزنه خلاصه منو به خدا میرسونه تا بخوابه
شوهرمم کللللی طولش داد تا برگشت
چون خانوادش مهمان از شهرستان براشون اومده و هر چقدر که شوهر من وقتی خونه س بی حوصله س پیش فامیلای خودش اهل شوخی و خنده س و میدونستم رفته اونجا به بگو بخند
وقتی برگشت تازه من بچه م رو خوابونده بودم و انقدرررر از اذیتاش خسته و کلافه بودم که حد نداشت
شوهرم که اومد از اتاق اومدم بیرون خودشم میدونه که چقدر بچه کلافه میکنه تا بخوابه
بهش گفتم جونم دراومد تا خوابید و خودمم رفتم رو مبل دراز کشیدم.
انتظار داشتم یه خسته نباشیدی بگه یه حرفی بزنه یا بگه بیا تا خوابه غذا بخوریم چون از وقتی بچه دار شدیم تایم تنها بودنمون از بین رفته
دیدم خودشم دراز کشید رو مبل سر تو گوشی غذا هم رو جاکفشی گذاشت نه هیچ حرفی نه هیچی
دیدم اینطوریه سرمم از کم خوابی درد گرفته بودم رفتم پیش بچه م دراز کشیدم دیدم ایشونم رفت اون اناق باز خوابید
من واقعا حالم بد بود بهم ریخته بودم
از خستگی روحی سر و کله زدن با بچه
از بی احساسی و همیشه خواب بودن شوهرم
از کم خوابی
ازینکه میبینم اصلا همسرم درک نداره من نیاز به محبت دارم نیاز به این دارم باهام حرف بزنه یه روز که خونه س سعی کنه یکم جو خونه رو شاد کنه نه اینکه فقط بخوابه