من نقاشم.. یه زمانی بود که گروه جهادی ازم خواست برم یه منطقه محروم. که آموزش نقاشی بدم و دیوار حیاط مدرسه بچه هارو رنگ کنم براشون...
دانشجو بودم.. و تابستون بود و ماه رمضان
هر کار کردم به هر دری زدم واسطه فرستادم مادرم قبول نکرد..
یه شب احساس کردم از شدت غم.. قلبم میخواد وایسه..
دفتر خاطرات مو باز کردم بی اراده شروع کردم به کشیدن
قامت حضرت عباس بی دست و با کلی تیر به سر و بدن
که دو زانو و بی چهره کنار آب نشستن. اینو میکشیدم و گریه میکردم.. درد دل میکردم تو دلم..ساعت 3 نیمه شب بود حدودا... یه هو برام پیام اومد.. باز کردم دیدم مامانمه.. نوشته بود اجازه میدم اما فقط 1 هفته
. هنوز نقاشی ام تموم نشده بود
گریم شد خنده.. و معجزه اش همیشه تو دلم موند
و چقدر اون سفر برام برکت داشت تو قلبم