2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من حدود وقتی 17سالم بود

خانوادم چون تحصیلم خیلی براشون مهمه برام مشاور گرفتن 

یک مدت که باهم کار کردیم ایشون شروع کردم به ابراز علاقه ولی من مخالف بودم چون یک سال دیگه کنکور داشتم 

البته خودمم بهشون علاقه داشتم 

به خاطر همین همه چیزو برای مادرم تعریف کردم

منو مادرم یک رابطه ی دوستانه باهم داریم با اینکه فاصله سنی زیادی داریم 

اما مادرم وقتی متوجه شدن مخالفت شدیدی کردن و قرار شد من دیگه با این مشاوره کار نکنم 

وقتی موضوع و با مشاوره مطرح کردم 

ایشون گفتن فقط یکبار برم دیدنشون که بهم جزوه بدن 

خیلی اصرار کردن

منم چون نمیتونستم به مادرم دروغ بگم یک روز که بیرون بودن خانوادم بهشون زنگ زدم و قرار شد بیان دکه خونمون و جزوه هارو برام بیارن

ایشون هم چون با سرعت اومده بودن جزوه هارو فراموش کردن بیارن 

منم داشتم برمی‌گشتیم خونه که خانوادم برگشته بودن و دیدن من بیرون بودم 

منم جریانو تعریف کردم برای خانوادم 

چند روز بعد این آقا مادرشان برای خواستگاری پیش قدم شدن ولی مادرم به خاطر کنکورم مخالفت کردن

من حدود وقتی 17سالم بود خانوادم چون تحصیلم خیلی براشون مهمه برام مشاور گرفتن  یک مدت که باهم ...

از همین اول داستان بگم که بنظر من ایشون اگه فرد باوجدان و مسئولیت پذیری بود نمیذاشت زمانی که شما تو برهه ی حساس زندگیت هستی و نباید وارد حاشیه بشی، خودش حاشیه شه برات 


 magic comes in pices🧚🏻‍♀️معجزه ذره ذره اتفاق می افتد💫

به نظرم تو زمان کنکور اصلا تو فاز این چیزا نرو .اون چطور مشاوری هست ک تو مهم ترین زمان زندگیت ک باید تلاش کنی فقد درس بخونی ذهنت از همه چی دور باشه رو هدفت تمرکز کنی بهت پیشنهاد میده یا حتی خواستگاری ؟اونم ک مشاور شما هست شماهم قطعا فکرت درگیر میشه ..بزار کنکور بدی اگه واقعا بخاد اون موقع هم میخاد 

ایشون اون موقع دانشجو بودن و قرار شد تا کنکور من و تموم شدن درس ایشون زیر نظر خانوادها با هم ارتباط داشته باشیم تا همو بشناسیم 

تا اینکه من کنکورم و خراب کردم و خانوادم به شدت عصبانی شدن و کلا همه چیز بهم خورد ولی من به خاطر وابستگی که به مشاوره داشتم باز پنهانی و بدون اطلاع خانوادم با ایشون در رابطه بودیم فقط در حد پیام 

من میخواستم پشت کنکور بمونم ولی خانوادم مخالفت کردن و رفتم رشته روانشناسی

این مدت هم مشاورم همه جوره هوامو داشت و کمکم میکرد

که یکی از بچه های دانشگاه به من پیشنهاد دوستی داد و من قبول نکردم و از اون روز لج کرد با من و شروع کرد به اذیت کردن من 

که بعد از یک مدت عاشق شدن و اومدن خواستگاری من

من به مشاورم گفتم 

دوباره مشاورم اومدن خواستگاری ولی انگار مادرشان راضی نبودن 

خب خانواده منم مخالفت کردن و منم چون راهی نداشتم به همکلاسیم بله گفتم و قرار شد که یک مدت باهم رفت و آمد کنیم و بعد دو جلسه بله برون گرفتیم

و من این مدت واقعا حالم بد بود چون واقعا یک نفر دیگه رو دوست داشتم به کسی هم که قرار بود نامزد کنیم گفتم که من یک نفر دیگه رو دوست دارم نمیتونم فکرشو از ذهنم بیرون کنم بیا بهم بزنیم ولی گفت برام مهم نیست و من هیچ جوری این جریانو بهم نمی‌زنم 

منم همون شب بله برون پیام دادم به مشاورم که یکبار دیگه بیا من اینو دوست ندارم ولی گفت نه خانواده تو منو نمیخوان و منم دیگه پا پیش نمیزارم و خودت راضیشون کن

خلاصه شب بله برون شد و پسر دایی من هم سنه خودمه بعد از مراسم بله برون رفتن تحقیق برای این آقا و متوجه یکسری مسائل شدن و ما بله برون و بهم زدیم

تا بله برون و بهم زدیم پسر داییم اومدن خواستگاری و من جواب منفی دادم 

که دوباره سر و کله مشاورم پیدا شد و دوباره ادامه دادیم🤦

خلاصه بگم که من همه موقعیتای ازدواجمو به خاطر این آقا رد کردم چون واقعا بهش علاقه داشتم ولی خانوادم مخالفن 

از ده سال پیش تا الان با هم هستیم 

راستش دیگه خسته شدم از جنگیدن با خانوادم چون راضی نیستن به این ازدواج 

از طرفی هم میترسم این رابطه رو تموم کنم

همش میگم اگه با یکی ازدواج کنم عاشق یکی دیگه باشه چی 

پس این همه سال چی 

از طرف دیگه خانوادم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز