من حدود وقتی 17سالم بود
خانوادم چون تحصیلم خیلی براشون مهمه برام مشاور گرفتن
یک مدت که باهم کار کردیم ایشون شروع کردم به ابراز علاقه ولی من مخالف بودم چون یک سال دیگه کنکور داشتم
البته خودمم بهشون علاقه داشتم
به خاطر همین همه چیزو برای مادرم تعریف کردم
منو مادرم یک رابطه ی دوستانه باهم داریم با اینکه فاصله سنی زیادی داریم
اما مادرم وقتی متوجه شدن مخالفت شدیدی کردن و قرار شد من دیگه با این مشاوره کار نکنم
وقتی موضوع و با مشاوره مطرح کردم
ایشون گفتن فقط یکبار برم دیدنشون که بهم جزوه بدن
خیلی اصرار کردن
منم چون نمیتونستم به مادرم دروغ بگم یک روز که بیرون بودن خانوادم بهشون زنگ زدم و قرار شد بیان دکه خونمون و جزوه هارو برام بیارن
ایشون هم چون با سرعت اومده بودن جزوه هارو فراموش کردن بیارن
منم داشتم برمیگشتیم خونه که خانوادم برگشته بودن و دیدن من بیرون بودم
منم جریانو تعریف کردم برای خانوادم
چند روز بعد این آقا مادرشان برای خواستگاری پیش قدم شدن ولی مادرم به خاطر کنکورم مخالفت کردن