من با خانواده شوهرم ۳ سال زندگی کردم ک واقعا زجر کشیدم خودمم سنم کم بود خیلی خل بازی در میآوردم گاهی یاد کارام میوفتم میگم خدایی بعضی چیزا حقم بوده چقد غیر قابل تحمل بودم...خلاصه بعد اینکه خونه جدا گرفتیم و دور شدیم منم کم کم تجربه م بیشتر شد و رابطم با خانواده شوهر بهتر...الان خدایی مشکلی نداریم و اینقد تو این زمونه سخت پشتمون رو گرفتن خیلی به خانواده همسرم مدیونیم...
امشب مادرشوهرم پیش من خوابید بعد جا انداختیم بخوابیم گفت خابت نمیاد گفتم نه گفت حوصله داری برات حرف بزنم گفتم بفرما
از زندگیش گفت که ۱۳ سالش بوده شوهرش دادن پدرشوهرم هم پدر و مادر نداشته نامادری و پنج تا خواهر ناتنی هم داشته دیکه واویلا میگفت بچه بودم خیلی اذیتم کردن اینقد اذیتش کردن همسرمو باردار بوده مچ پاش شکسته میگفت داشتم از ترس میمردم گفتم دیگه نمیتونم کار کنم دعوام میکنن...
جدا از اینکه مادرشوهرمه و خب ماهم یه مدتی با هم ناسازگاری داشتیم از تصور یه دختر ۱۳ ۱۴ ساله که اینجوری زجر کشیده ناراحت شدم...چقد پشت حرفاش درد بود ...چه حسرتی بود ...
چی میشه ما آدما یکم با هم مهربون باشیم بخدا فقط خوبی و بدی میمونه تون خانم الان سالهاست ک مرده ولی مادرشوهرم هنوز حلالش نکرده...