تو خوابگاه من یکم زود میخوابم ۷ صبح هم چه کلاس داشته باشم چه نداشته باشم بیدار میشم غذا میپزم و اینا از اول اینجوری عادت کردم
بعدش امروز بچه ها هیچی نداشتن حتی چند بار گفتم بیایین بریم بیرون دیدم میلی ندارن چیزی گفتم بعد من پا شدم خودم ماکارونی درس کردم گفتم بچه ها چند روز غذا پختن امروزم با من
قبل شام چون ما یه نفرمون موقعی ک خرید میکنیم کارت میکشیم گفتم بچه ها گناهه پول هارو بزنیم حسابش گفتم من یادم نیس هر کی چی خریده یه کاغذ بیارین بنویسیم
من یادم نبود کلا یکی از دوستام برگشت گفت این مقدار بزن به کارتم پیش خدا رو سیاه نشی اون روز کیک خرید برا دوستمون منم گفتم واقعا یادم نبود و واریز کردم
حالا بعد حساب کتاب یه دوستمون برگشت گفت من اب معدنی نخوردم اونیکی یه چی واحترام گذاشتیم دیدم همه روشون بازه من چرا نگم چرا از حقم دفاع کنم
منم گفتم والا اگه اینجوریه اونروز پیتزا خریده بودین گفتم من یدونه هم نخوردم
الان من نمیدونم کار خدا بود از خواب بیدار شدم شنیدم پشت سر من حرف میزنن که چرا اون حرفو زدم حالا خودشون هم گفتن من فلان زهرمارو نخوردم فقط من نگفته بودم که اینقد ناراحت شدن
اینم بگم میخورن میریزن زمین من جمع میکنم
غذا فریز از خونه میارم میگم همگی با هم بخوریم
همه چی میکنم ولی دستم نمک نداره
منم پا شدم پولو زدم حساب دوستم قشنگ فیش هم نشون دادم
نمیدونم چرا اینجوری شدن قبلا هم دوست بودیم ولی یه دوستمون افریطه بازی در میاره باعث شده بین همه به هم بخوره