ما خانواده پدری و مادری مذهبی نیسیم یا قانون خاصی ندارم.من با داداشم خیلیییی صمیمی ام ینی کلا از بچگی دعوا میکردیم ولی مامانم جوری ترتیب ام کرد ک ی جور همه چیو ب داداشم میگم
بعد ی مهمونی دعوت بودن مامانم اینا رفتن بودن خونه عموم عمه بابامم اونجا بوده بعد عصر بود مامانم گف بیاید بریم خونه و این دیشب هم مامان بابام ختم بودن تا برسن دیر شد دیگ همونجا موندن منو برادر شب تنها بودیم
بعد عمه بابام اومده خونه ما برگشته میگ اینا دیشب کجا موندن مامانم گف بچه نیسن که بزرگ شدن خونه بودن
جلوی اون همه آدم برگشته میگه وای واس چی میزاری خواهر و برادر باهم تنها بموننن آره ابرو مون میره و ....
واقا عصبی شدم 😐الانم شام ک خوردن اومدم اتاق