آنتونی رابینز:
سال ها قبل در اثر وضعیتی که برایم پیش آمده بود دچار خشم و سرخوردگی شده بودم. به نظرم می رسید در همه ی زمینه های زندگی با مشکلات فراوانی روبه رو هستم. در آن مقطع نمی توانستم مثبت فکر کنم. خود را فردی باهوش میپنداشتم و معتقد بودم افراد باهوش نمی توانند مسائلی را که واقعا مثبت نیستند، مثبت جلوه دهند. طرز فکر بسیاری از افراد در اطراف من هم مشابه من بود و آنها هم از زندگی خود احساس رضایت نمی کردند. در واقع در آن زمان به شدت بدبین بودم و همه چیز را بدتر از آنچه بود می دیدم. از این بدبینی به عنوان یک سپر استفاده می کردم. این تنها تلاشی بود که برای محافظت از خود در برابر رنج ناشی از توقعات برآورده نشده انجام می دادم: از ترس این که دوباره ناامید نشوم هیچ کاری انجام نمی دادم. ولی این الگو همان اندازه که از من در برابر رنج و درد محافظت می کرد، مرا از شادی و لذت هم دور می ساخت. این حالت موجب می شد راه حلی به ذهنم خطور نکند. دچار مرگ عاطفی شده بودم. وضعیتی که دائما محدودیت های خود را با عبارت واقع بینی توجیه میکردم.