لعنت یه این ۶ سالی که کنارت بودم
لعنت به دوسال نامزدی که کور بودم نشناختم
لعنت به شبایی که با گریه سرمو رو بالش گزاشتم و توندیدی
لعنت به اون شبی که سرمو زدی تو دیوار و از شب تاصبح گریه کردم از سردرد و تو خوابیدی
لعنت به اون لحظه ای تو بیمارستان وقتی همه با شوهراشون بودن تو نبودی دستم رو بگیری رفتی خونه و خوابیدی
لعنت به شبایی که من شبو بیدار بودم شیر میدادم و تو عین خرس خواب بودی
لعنت به شبایی که دلم فقط یکم بغل میخواست و تو ....
لعنت به مادرت و خواهرات که بدون اجازشون آبم نمیخوری
لعنت به همه خاطراتت لعنت به همه چیت لعنت به وجودت
لعنت به خاطر مراسم دخترم که بازم بخاطر خواهر و مادرت کوفتم کردی