خانوما ما قرار بود برج ده عروسی بگیریم بریم سر زندگیمون خب ی دعواهایی شد بهم خورد حالا من نزدیک شش ماهه ندیدمش عید اومدن خونمون ک من عموم فوت شد نبودیم بعد نامزدم گف زنگ بزن ب مادرم دوباره بگو بیاین من زنگ زدم ورنداشت دیگ زنگ نزدم اونام نیومدن خونه ما حالا نامزدم ب برادرم زنگ زد راجب جهزیه گف اگشما نمیخرین من بخرم. ک داداشم گف خونه بگیری مام میگیریم حالا شوهرم میگه من عروسی نمیگیرم تحت تاثیر خونوادشه منم هرچی تو پیام میگم ب گوشش فرو نمیره ک عروسی بگیریم حالا زنگ زد ب داداشم داداشم گفته همین جمعه میایم خونتون تکلیف معلوم کنیم مادرم میگه باید برات عروسی بگیره هرکی پول غذای خودشو حساب کنه یعروسی صد نفره میگه مامانم اینجوری زشته ببرنت بدون عروسی تو تک دختری حالا من گفتم من شوهرم پیش مامانشه اونم یادش میده مطمعنم گفتم باهم تنها صحبت کنیم خونواده نباشه شاید حل شد