وقتی قلبت می لرزه براش و اون نمیدونه...
وقتی اسمشو مینویسی گوشه تک تک کتابات و اون نمیخونه...
وقتی از دوریش بی تابی و راه دور رو نزدیک میکنی تا ببینیش و اون نمیاد...
وقتی با دیدن اسمش کنار کارت روز عروسیش پیش اسم یکی دیگه قربون صدقه اش میری و اون نمیدونه...
وقتی شب عروسیش با بغض سر روی بالش میذاری...
وقتی تو جمع های خانوادگی دلت برای خنده اش قنج میره...
وقتی بعد 10 سال تو مادری و اون پدر ولی هنوز مثل دختر بچه ها یادش می افتی و اون نمیدونه!
بگو ببینم وقتی این قلب بی صاحاب رو زیر خاک سرد کنی باز هم اون نمیدونه...