داداشم از قبل هی میگفت زن میخوام امروز از سر کار اومد ناهار یهو یه چوب دستش گرفت گفت یه ساله میگم زن میخوام نمیگیرید ب خدا میزنمتون ب منو مادرم گفت خیلی جدی خودشم کسه خاصیو در نظر نداره
مادرم زبونش بند اومده بود شرایطشم از لحاظ مالی و غیره عالی زبونمون بسته بود