2777
2789

با صدای بلند شروع به خندیدن کردم صدای سازو اهنگ عروسی توی سرم اکو میشد پیک بعدی رو هم زدیم بالا و با امیر به جمع رو ترک کردیم و به سمت عروس و دوماد رفتیم با خنده به داییم زل زدمو گفتم دایی پریدی از قفسا امیر نگاهی با شیطتنت به دایی احمد که الان شاید۵۰سالش بود کردو گفت بله بله بدم پریدی دایی جون بعد از یکم صحبت با دایی به سمت فکو فامیل که اون وسط مشغول رقص بودن رفتیم ما لر بودیم و رقص لری هم که همیشه پر از طرفدار بودو منم مهارت خاصی تویی این رقص داشتم عرق هم اثر خودشو گذاشته بودو خلاصه اون وسط در حال ترکوندن خودم بودم.اما این وسط چشام عجیب می‌پریدو به دختری که اونم درست مث بقیه در حال رقص زدن بود نگاه میکردم چشاش یه گیرایی خاصی داشت و یه حس خیلی قشنگ نسبت بهش داشتم از وقتی مراسم شروع شده بود درگیری چشمیی منو اون دختر هم شروع شده بود

دست مهرادو گرفته بودم و با تمام انرژی در حال رقص بودیم یه مراسم خلوت و جمع و جور بود اما همون یه دختر این مراسمو برای من به مراسمی تبدیل کرده بود که دوس داشتم سالها ادامه پیدا کنه.

با صدای ارکس که گفت دیگه کار من تموم شده و جا به اهنگ اروم و ملایم خدافظی رسید همه توان و تمرکزم رو به سمت دختری بردم که میدونستم امشب دیگه اخرین شبیه که میبینمش. و قرار نیست دیگه ببینمش یه دیقه به این فکرم فکری کردم ودیدم واقعا یعنی قرار نیست ببینمش؟باهاش حرف بزنم؟عجب جالب شده بود نگاهای هراز گاه دختری که اسمشم نمیدونستم روی خودم حس میکردم. اما دریغ از هیچ گونه توانی برای نزدیک شدن بهش 

بعد از خدافظی سوار ماشینم شدم و به سمت خونه به راه افتادیم با کورسو بوق بوق و ماشین کشون به خونه اقا دوماد رسیدیم همینه دیگه میگن دود از کنده شروع میشه حقیقته ولا ما جوونا نهایتش یه رل بزنیم بره ولا

امیر از همونجا خدافظی کردو به سمت خونه خودشون رفت مامان اومد تویی ماشین نشستو تا خونه باهم حرف زدیم اونم چه حرفایی

مامان:بهزاد پسرم این همه دختر اونجا بود کسیو انتخاب نکردی؟

ی لبخند محو با به یاداوری اون دختری که دیدم روی لبم اومد اما گفتم:مامان کدوم اون همه دختر؟کلا پنج شیش نفر بیشتر بودن؟

مامان:وا خب حرمسرا نمیخای بزنی که تو اگه قصدت زن گرفتن باشه از بین ینفرم میتونی ازدواج کنی ولی پسرم من از اون دختر قد بلنده خیلی خوشم اومد دیشبم که رفتیم خونشون اونجا بود اصلا مادر مهرش به دل ادم میشینه


مامانم قشنگ هدف اصلی من رو گرفته بود و من هیچی نمیدونستم بگم تنها به گفتم:اوهوم و سر تکون دادن اکتفا کردم و هواسمو به اهنگ دادم.

کوچه میمیرد باران نمیگیرد....



پارت# دوم

پاشو ببینم پسر لنگ ظهر دیگه مردم بچه هاشون الان سرکارن بچه من اینجا داره میخابه

با کلافکی سرمو از زیر پتو بیرون اوردمو گفتم مادر من مگه ساعت چنده الان فوقش ساعت دوازده دیگه بچه های مردم دارن میرن خونه هاشون استراحت کنن

مامان با همون لحن طلبکارش در حالی که عینکشو زده بود و معلوم بود بازم در حال خوندن رمان بوده اومد بالای سرم و گفت:ساعت یکه اولا دوما ولا خب تو پرویی پاشو حداقل برو سرکلاسات امروزم به بهونه تولد دیشب خودتو به خستگی زدی

بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم و باز خزیدم زیر پتو هوف نه مثل اینکه فایده نداره بلند شدمو به سمت دسشویی به پرواز درومدم خودمو تو ایینه نگا کردم خب من ۲۳سالم بود یه پسر هیکلی هم قد بلند و هم چارشونه ازاینام نیستم که بگم من ورزشکارمو سیس پکو این چیزا نه اصلا اما هیکل ورزیده و پری داشتم جوری که هر لباسی که میپوشیدم بهم میومدو در واقعه خیلی هیکل مردونه ای داشتم موهای پر مشکی که کوتاشون کرده بودم چشایی قهوه ای سوخته و بینی کاملا متناسب در کل خیلیا میگفتن چهره جذاب و گیرایی داری 

اخی باز بحث جذابیت افتاد و فکر من سمت همون دختری رفت که الان دیگه دوهفته شده بود از دیدنش...کاش امشب دوهفته پیش بود اینم شانس ماس دیگه

از دسشویی بیرون اومدمو بعد خوردن ناهار لباسامو پوشیدم برم دانشگاه حداقل به کلاس اخرم که ساعت سه تا پنج داشت برسم سوار ماشین شدم که ناقابل یه پژو پارس بود و ترو تمیز به سمت دانشگاه رفتم تیپپم که مثل همیشه خیلی ساده یه تیشرت مشکی به همراه یه شلوار لی خاکستری و کفشای اسپرت مشکی خوب ما هیکلیا خیلی این مدل لباس بهمون میاد اره دیگه

گوشیمو برداشتم و به امیر زنگ زدم که مثل همیشه با اولین بوق جواب داد

امیر:جون داداشم بهزاد چطوری

من: سلام داشم کجای خوبی خوشی رو به رشدی؟

امیر:نوکرم داش خوبم جانم کاری داشتی؟

من:هستی امشبو بریم خونه امید؟شنیدم پسرخاله هاش اومدن دیشب زنگ زد گفت خاستین بیاین خوش میگذره بچه های باحالین

امیر:دختر مختر داره یا نه؟حس مذکرا نیس به جون تو

خندیمو سری تکون دادم:الحق که سلطان هولایی داش نمیدونم ولا نپرسیدم الان دارم میرم دانشگاه دیدمش میپرسم ازش فق توام اماده شو دیگه ساعت ده و اینا بریم

امیر:روال داش بن و بساط چیزی خاستی خبر بده بیارم

باشه ای گفتمو. قطع کردم بهمن ماه بودو هوایی دزفول خنک ترم اولیای زیادی اومده بودنو پارکینگ دانشگاه هم حسابی شلوغ بود ماشینو پارک کردمو پیاده شدم

خب من حقوق میخوندم ترم ۳حقوق علاقه زیادی به این رشته داشتم به این امید که شاید حداقل بتونم به خیلی از کسایی که حقشونو میخان کمک کنم

به سمت دانشگاه علوم انسانی رفتمو تویی راه با چند تا از بچه ها سلام احوالپرسی کردم خب اینم از کلاس۳۰۸ وارد کلاس شدم و دیدم بله دوستان و هم کلاسیای عزیز مثل همیشه کلاسو روی سرشون گذاشتن

بالبخند سلام بلندی گفتم

ماهان:عااا ببین خود بهزادم اومد میتونی از خودش بپرسی

و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده به باارش به سمتم اومدن

ارش:ببین داداش این دخترو نگاه کن ورودی بهمنه هنو نیومده خیلی از بچه ها که دیدنش تو کفشن بنظر تو این به من نه میگه؟؟؟؟؟؟

با خنده به عکس نگاهی کردم اما با دیدن چیزی که بود یه دیقه حس کردم نفسم بالا نمیاد حیرون فقط خیره به عکس نگاه میکردم باورم نمیشد 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

پارت# سوم

یعنی همچین چیزی میتونست واقعیت داشته باشه

نیشم باز شده بود و بسته نمیشد بچه ها با تعجب بهم نگاه کردن با دیدن قیافشون یکم خودمو جمع و جور کردمو گفتم مطمعنی واسه ثبت نام خودش اومده؟

ماهان: اره بابا رشتش زبانشناسیه بچه اندیمشکه

با لبخند و امیدواری سری تکون دادم پس از دانشکده خودمونم بود با تعجب به ارش نگاه کردمو گفتم چراازش عکس گرفتی؟

آرش:خاستم نشون بچه ها بدم بابا

اخمی کردمو گفتم نشون بدی که چی بشه:/پاک کن عکسو و به سمت صندلی رفتم و روش نشستم 

سارینا باخنده گف:یادبگیرین چقد با غیرتو تعصبیه اخه از دختر مردم عکس میگیری که چی بشه

ارش اخمی کردو گفت باشه بابا حالا

بااومدن استاد دیگه بچه ها ترجیح دادن سکوت کنن و فکر کنم فقط من بودم که تو دلم غوغایی برپا بود قشنگ تو همون ساعت تا سرسفره عقد بااون دختر رفتمو برگشتم

طبق روال همیشه نیم ساعت از کلاس مونده بود که استاد خسته نباشیدو گفت و از کلاس بیرون رفت ماهم همراه بچه ها به سمت محوطه دانشگاه رفتیم تویی حیاط همش چشم چشم میکردم تا این دخترو ببینم اما متاسفانه چیزی ندیدم به بهونه دیدن امید یکی از دوستام که خیلی پسر خوب و باحالی بود و انجمن سنف دانشگاه بود به سمت سالن غدیر راه افتادم جایی که برای ثبت نام دانشجو ها بود اونجا به احتمال زیاد میتونستم ببینمش قدمامو برداشتمو وارد سالن شدم و چشم گردوندم با دیدن امید به سمتش رفتمو شروع به احوال پرسی کردم بحث جزوه رو بهونه کردم و شروع کردم راجب جزوه توضیح دادن اما همه هواسم سمت صفی بود که دخترایی دانشجو تشکیل داده بودن 

من:آره دیه داش بعد این جزوه رو من از ارش گرفتم ولی خب فک کنم کلاس استاد عابری زیاد کام...

با دیدن همون دختر حرف تو دهنم ماسید و خیره بهش نگاه کردم خود خودش بود باهمون چشایی گیرا و استایل تکی که بین بقیه داشت قد بلند و بسته مشغول صحبت با دوتا ازدخترا بودو میخندیدن چقدر قشنگ می‌خندید کاش میشد تا فردا نشستو نگاهش کرد 

باتکون خوردن دستم به سمت امید نگاه کردم

امید:داداش؟جن دیدی؟چیشده چرا یهوو حرف تو دهنت ماسید 

با منو من گفتم:نه نه چیزی نیست یه دیقه هواسم پرت شد

امید:بله ارواح عمت قشنگ معلومه هواست کجا هم پرت شده و تیر نگاهشو به سمت دخترک سوق داد 

اخمی کردمو گفتم: نه باباتو که منو خوب میشناسی اهل این حرفا نیستم اصا

امید:بله بله در جریانم بزار حداقل مهر کات کردنت. خشک بشه بعد اینو بگو و زد زیرخنده

خنده ارومی کردمو گفتم:زهر مار

امید:خب حالا خوب سلیقع ای ام داری تقریبا اکثرا بچه ها قفلی زدن روش جوری که شنیدم انگار گفته که قراره خابگاهی باشه بااینکه اندیمشکیه نمیدونم چرا انقد خونشون نزدیکه چرا میخاد بیاد خابگاه 

امید نمیدونست اما من میدونستم اونا خونشون اندیمشک نبود حدودا بیس دقیقه ای بالای اندیمشک بودن اما چیزی نگفتم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم 

از امید خدافظی کردمو از سالن بیرون اومدم 

باید‌چیکار میکردم نمیدونستم گیج بودم تصمیم گرفتم برم پیش امیر شاید اون میدونست باید چطور خودمو به این دختر نزدیک کنم..همیشه توی همه مراحل امیر بود که کمک حال من بود رفیق داداش ابجی یه تکیه گاه خوب

هه فک کن امیر بفهمه بهش گفتم ابجی فکک کن امیر بااون هیکل بشه ابجی من 

لبخندی به همه افکار توی ذهنم زدمو به سمت ماشینم حرکت کردم

خب این ساعت معمولا امیر مغازه اس مغازش هم که سر راه بود یه دخانیات فروشی داشت امیر البته خیلی لارج و بزرگ بود هرچیزی میخاستی اونجا میتونستی پیدا کنی من نمیدونم چطور تاحالا پلمپ نشده البته امیر خیلی پسر فرز و زرنگی بود و این بی تاثییر نیست‌ 

ظبطو روشن کردمو شیشه رو پایین دادم خودمو سپردم به اهنگو به سمت مغازه حرکت کردم..


بی چراغ شبگرد کاش چراغت بودم....




ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز