پارت# سوم
یعنی همچین چیزی میتونست واقعیت داشته باشه
نیشم باز شده بود و بسته نمیشد بچه ها با تعجب بهم نگاه کردن با دیدن قیافشون یکم خودمو جمع و جور کردمو گفتم مطمعنی واسه ثبت نام خودش اومده؟
ماهان: اره بابا رشتش زبانشناسیه بچه اندیمشکه
با لبخند و امیدواری سری تکون دادم پس از دانشکده خودمونم بود با تعجب به ارش نگاه کردمو گفتم چراازش عکس گرفتی؟
آرش:خاستم نشون بچه ها بدم بابا
اخمی کردمو گفتم نشون بدی که چی بشه:/پاک کن عکسو و به سمت صندلی رفتم و روش نشستم
سارینا باخنده گف:یادبگیرین چقد با غیرتو تعصبیه اخه از دختر مردم عکس میگیری که چی بشه
ارش اخمی کردو گفت باشه بابا حالا
بااومدن استاد دیگه بچه ها ترجیح دادن سکوت کنن و فکر کنم فقط من بودم که تو دلم غوغایی برپا بود قشنگ تو همون ساعت تا سرسفره عقد بااون دختر رفتمو برگشتم
طبق روال همیشه نیم ساعت از کلاس مونده بود که استاد خسته نباشیدو گفت و از کلاس بیرون رفت ماهم همراه بچه ها به سمت محوطه دانشگاه رفتیم تویی حیاط همش چشم چشم میکردم تا این دخترو ببینم اما متاسفانه چیزی ندیدم به بهونه دیدن امید یکی از دوستام که خیلی پسر خوب و باحالی بود و انجمن سنف دانشگاه بود به سمت سالن غدیر راه افتادم جایی که برای ثبت نام دانشجو ها بود اونجا به احتمال زیاد میتونستم ببینمش قدمامو برداشتمو وارد سالن شدم و چشم گردوندم با دیدن امید به سمتش رفتمو شروع به احوال پرسی کردم بحث جزوه رو بهونه کردم و شروع کردم راجب جزوه توضیح دادن اما همه هواسم سمت صفی بود که دخترایی دانشجو تشکیل داده بودن
من:آره دیه داش بعد این جزوه رو من از ارش گرفتم ولی خب فک کنم کلاس استاد عابری زیاد کام...
با دیدن همون دختر حرف تو دهنم ماسید و خیره بهش نگاه کردم خود خودش بود باهمون چشایی گیرا و استایل تکی که بین بقیه داشت قد بلند و بسته مشغول صحبت با دوتا ازدخترا بودو میخندیدن چقدر قشنگ میخندید کاش میشد تا فردا نشستو نگاهش کرد
باتکون خوردن دستم به سمت امید نگاه کردم
امید:داداش؟جن دیدی؟چیشده چرا یهوو حرف تو دهنت ماسید
با منو من گفتم:نه نه چیزی نیست یه دیقه هواسم پرت شد
امید:بله ارواح عمت قشنگ معلومه هواست کجا هم پرت شده و تیر نگاهشو به سمت دخترک سوق داد
اخمی کردمو گفتم: نه باباتو که منو خوب میشناسی اهل این حرفا نیستم اصا
امید:بله بله در جریانم بزار حداقل مهر کات کردنت. خشک بشه بعد اینو بگو و زد زیرخنده
خنده ارومی کردمو گفتم:زهر مار
امید:خب حالا خوب سلیقع ای ام داری تقریبا اکثرا بچه ها قفلی زدن روش جوری که شنیدم انگار گفته که قراره خابگاهی باشه بااینکه اندیمشکیه نمیدونم چرا انقد خونشون نزدیکه چرا میخاد بیاد خابگاه
امید نمیدونست اما من میدونستم اونا خونشون اندیمشک نبود حدودا بیس دقیقه ای بالای اندیمشک بودن اما چیزی نگفتم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم
از امید خدافظی کردمو از سالن بیرون اومدم
بایدچیکار میکردم نمیدونستم گیج بودم تصمیم گرفتم برم پیش امیر شاید اون میدونست باید چطور خودمو به این دختر نزدیک کنم..همیشه توی همه مراحل امیر بود که کمک حال من بود رفیق داداش ابجی یه تکیه گاه خوب
هه فک کن امیر بفهمه بهش گفتم ابجی فکک کن امیر بااون هیکل بشه ابجی من
لبخندی به همه افکار توی ذهنم زدمو به سمت ماشینم حرکت کردم
خب این ساعت معمولا امیر مغازه اس مغازش هم که سر راه بود یه دخانیات فروشی داشت امیر البته خیلی لارج و بزرگ بود هرچیزی میخاستی اونجا میتونستی پیدا کنی من نمیدونم چطور تاحالا پلمپ نشده البته امیر خیلی پسر فرز و زرنگی بود و این بی تاثییر نیست
ظبطو روشن کردمو شیشه رو پایین دادم خودمو سپردم به اهنگو به سمت مغازه حرکت کردم..
بی چراغ شبگرد کاش چراغت بودم....