یه روز قبل سیزده بدر عروسمون خونه ی ما بود
ما فکر میکردیم چون سال اولی هست که باهم عقد کردن سیزده رو با ما میمونه و باید باهم باشن زن و شوهر (البته رسممون هست)
دیدم اومد نشست پیش منکه خواهر شوهرش هستم گفت ما فردا مهمون داریم برادرم و فامیل های زنش توهم بفرما بریم اونطرف منکه خیلی تعجب کرده بودم از اینکه چرا اینجا نمیمونه و چرا داره منو تعارف میکنه یه دختر مجرد حداقل به مامان و بابام هم نمیگفت، گفتم نه مرسی خوش بگذره
بعد رفتم به داداشم گفتم از حرفاش انگار نمیخواد بمونه، داداشم گفت نه نمیمونه این داداششینارو میبینه عوض میشه حالا اونا اومدن زنجیر پاره میکنه بره
خلاصه داداشم بردش خونشون و روز سیزده هم ما از ناراحتی واسه داداشم که ناراحت بود نرفتیم بیرون اصلا، همه هم ازش میپرسیدن نامزدت کجاست.
از اونروز نه داداشم رفته خونشون نه اون اومده.
اصلا هم تماس نگرفت به پدر و مادرم تبریک بگه داداشمم گفت حالا که اون نمیزنه منم به مامان و بابای اون زنگ نمیزنم
خیلی نگران این فاصله ام
دعاکنید 😔