بچه ها شمایگین چی شده منکه نمیفهمم
منو شوهرم باهم خوب بودیم امروز یکهو قاطی کرده
هفتهدپیش خونواده خودمو گفتم بیاین خونمون چون میرفتن شهرستان دیگه
خونواده خودشم فردا قرار دعوت کنم بهش گفتم فردا بگم گفت اره گفتم پس به همشون زنگ میزنم اینم لیست برو بخر خیلی چیزی نبود چون بیشتریاشو داشتیم من به همشون زنگ زدم صخبت کردم اوکی دادن به خودش لیست دادم رفته ظهر بعدازظهر اومده دست خالی گفت پول ندارم دوبارع سرشب گفت میرم بخرم منم منتظر بهش زنگ زدم وسطش کع پیازم بخر گفت باشه حالاکه اومده میبینم پشتش خاکی هیچیم نخریده
میگم کجابودی میگه نشسته بودم جایی یکساعت رفته کحانشسته هراس نداره فردا هم ازصبح میره بیزون من باید غذامو سرصبح بذارم بابچه کوچیک کم کم کارامو بکنم روهم جمع نشه نمیخام اونا بیان کمک بچه دارن بهم میزیزن
اگه همین دعوتی رو نگیرم میگن برا سمت خودش گرفت مارو نگفت منم سالی یکبار همشونو دعوت میکنم همش
میگم خوب جمع کنم دیگه بعدم رفتیم خوردیم دعوتیاشونو
حرفم اینه اگه پول نداری خب بگو که سریع زنگ نزنم یا منومسخره نکن هی بگو میرم بخرم دست خالی بیا میگه فردا ظهر میارم اخه ظهر من میتونم غذا بذارم
بچه کوچیک اذیت میکنه باید کمکم وقتی خوابه انجام بدم که جلواونا به خودم نیفتم
کاری ندارم عصبی شدم باهاش بحث کردم رفته رومبل خابیده بدون پتو رفتم گفتم برو سدجات بخواب با ارومی گفتم یکهو پریده که نمیبینی خوابم بدصحبت کرد و دعوامون شد دوباره گفت پتو بیار منم نیاوردم رفتم تواتاق بخابم
حالا چیکارکنم من باهاش دیگه حرف نمیزنم بلندمیشم فرداصبح کارامو میکنم غذامو میذارم باهرچی که دارم نمیخام اونا بفهمن کم گذاشتم
شاید ببینه سرسامون درست کردم خودش شرمنده شه اروم شه تاشب
حرفم اینه چرا دروغ میگه یک کلمه مشورت نمیکنه بامن ساکته مگه بادیوار حرف میزدم