اگه خلاصه زندگیمو تعریف کنم بهم حق خودکشی میدی؟
من مامان بابام طلاق گرفتن بابام بیخیالمونه مامانم عصبیی شدیدا عصبی و فحاش
خواهرم اتیسم داره
با فامیلت قطع ارتباطیم نه مهمونی میریم نه میایم
خودم تمرکزم بشدت پایینه و خنگم
مهارت های اجتماعی هم بلد نیستم هیج دوستی ندارم! میگم هیچی یعنی واقعا هیچی
صب تا شببب خونم فقط خونم هیج جا نمیریم همش با مامانم یا دعوا میکنم یا خواهر مریضم وسایلای خونه رو میشکنه و مامانم میندازه گردن من و دعوا میشه چنروز پیش یه چیز فلزی تیز رو پرتاب کرد زبونم و صورتم زخمی شد به طوری که خونش میز اینه رو کثیف کرد دندونمم یه تیکش شکست
کل عمرم خلاصه شده خیال پردازی های ناسازگار دعوا با مادرم و افکار خودکشی و مرگ و مدرسه رفتن و اومدن اونجا فقط میشینم یجا
من بیشتر از خیلیا حق خودکشی دارم نمیدونم چرا خدا قلبمو نمی ایستونه بمیرم اخه عصبیم قلبم مریضه یکم زود درد میگیره موقع عصبانیت